کد خبر: ۲۲۳۸۴۷
تاریخ انتشار : ۲۲ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۰:۳۴
یک شهید، یک خاطره

گرد و خاکِ این لباس‌ها ...

 

مریم عرفانیان
مدتی بود که ما را با خانواده‌اش به اهواز برده بود. هرروز صبح که نماز می‌خواندیم ساعت پنج صبح از خانه بیرون می‌رفت و ساعت یازده از شهر فاو برمی‌گشت. وقتی به خانه آمد چشم‌هایش سرخ بود؛ ولی خودش را خوشحال و خندان نشان می‌داد. نارضایتی نمی‌کرد، یک‌شب که از جبهه آمد، سر و وضعش
خیلی گرد و خاکی بود. گفت: «شما از صبح تا حالا در منزل خسته شده‌اید، برویم شهر گشتی بزنیم.» خانمش گفت: «اگه می‌خواهی بیرون برویم، پس برو لباس‌ها رو عوض کن.»
گفت: «نه این لباس‌ها از صبح با پیکر و خون شهدا مأنوس بوده و از کنارشان عبور کردیم تا به فاو رسیدیم، این‌ها متبرک هست.»
گفتم: «مادر حالا که این‌طور است بگذار گرد و خاک این لباس‌ها رو به پا و بدنم بکشم تا برایم شفا باشد.»
وقتی این کار را کردم چشم‌هایش پر اشک شد، مرا بوسید و گفت: «مادر جان!
شما نیرویی به من دادی که هرقدر برای این جبهه‌ها و اسلام زحمت بکشم، کم است؛ به شما افتخار می‌کنم.»
خاطره‌ای از شهید: حسن آقاسی‌زاده شعرباف
راوی: منصوره ابراهیمی، مادر شهید