کد خبر: ۲۲۳۴۲۱
تاریخ انتشار : ۱۶ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۰:۳۹

قبل از خودکشی



هادی پناهیان
وقتی که انسان از «خودِ واقعی‌اش» فاصله می‌گیرد، اسیر «بی‌خودها» می‌شود!
مدتی که با بی‌خودها سپری کرد، احساس «بی‌خودی» درونش را فرا می‌گیرد!
باز که ادامه دهد، حالا وقت «احساسِ بیهودگی» است! احساس بیهودگی که به کمال خود رسید، «پوچی» تمام افکار، افعال و احوال انسان را به تسخیر درمی‌آورد.
حتما برای همین گرفتار نشدن به عالَمِ پوچی، انسان کامل گام اول را «خودشناسی» یا همان «معرفت نفس» معرفی می‌کند...
«بی‌خودها» همان افکار و افعالی هستند که با خودِ حقیقی ما سنخیت ندارند، با خلقت اولیه ما سازش ندارند، و ما بدون آنکه با «خودشناسی» به خلقت اولیه‌مان پی ببریم و آن را «کشف» کنیم، مدام ناخواسته با «ایجاد» بی‌خودی‌ها خود را به سمت «سیاه‌چاله پوچی» سرازیر می‌کنیم. که حقیقتا احساس پوچی را می‌شود «احساس سیاه‌چاله‌ای» دانست...
سیاه‌چاله‌ها ناحیه‌ای در فضا هستند که با گرانشی بسیار نیرومند میدانِ قدرت و جذبی را برای خود به‌وجود آورده‌اند که هیچ چیز حتی ذرات و تابش‌های الکترو مغناطیسی مانند نور نمی‌توانند از حیطه قدرتمند آن بگریزند، سیاه‌چاله‌ها طوری یک ستاره را می‌بلعند که هیچ اثری از آن و روشنایی‌اش بجا نمی‌ماند.
«پوچی» در عالم باطن، مشابهت زیادی با سیاه‌چاله در عالَم ظاهر و ماده دارد...
آنانی که به پوچی می‌رسند چنان قدرتمند روشن‌بینی، مثبت‌اندیشی، قدرت تعقل و نشاط خود را می‌بلعند که دیگر هیچ اثری از آن در ایشان نمی‌ماند و مهم‌تر اینکه اگر شما با انسان‌هایی که دچار بی‌خودی شده‌اند مانوس بشوید حالات خوش و اندیشه‌های منور شما نیز بلعیده می‌شود و به‌سان سیاه‌چاله‌ها در یک چشم برهم‌زدنی جز سیاهی، یأس، کلافکی، پرخاش، تشویش و اعتراض که تماما مصادیق سیاهی است، در خود نخواهید دید!
حالا دیگر از این بگذرم که اگر چند یا چندین انسان دچار «پوچی» در کنار هم قرار بگیرند چه قدرتی در بلعیدن خوشی‌ها و... در جمع و جامعه پیدا می‌کنند!
پس «مراقب» باشید...
پوچی هم مانند هر حالت روانی دیگر دارای «تشکیک» است، یعنی شدت و ضعف دارد:
آن‌گاهی که ضعیف است؛
کمبود عاطفه می‌آورد، عقده حقارت می‌آورد، خود کم‌بینی می‌آورد، تنبلی و سنگینی می‌آورد، بی‌تفاوتی نسبت به بهداشت و تیپ و لباس می‌آورد، چهره غیربشاش و خشک می‌آورد، انزوا و جمع‌گریزی می‌آورد...
آن‌گاهی که میانه است؛
بی‌مهری می‌آورد، حب جاه و مقام و اعتبار می‌آورد، خود بزرگ‌بینی و تکبر می‌آورد، سنگینی و تنبلی در راه رفتن و ورزش کردن و مطالعه می‌آورد، انتخاب مدل مو، لباس، تیپ غیرمعقول و نامتعارف می‌آورد، چهره خشن و ناجذاب می‌آورد، روی آوردن به جمع‌هایی که همین مشخصات را داشته باشند می‌آورد، که معمولا در این مرحله فشار پوچی به قدری است که فرد مجبور می‌شود روحِ خود را شرطی کند به «دود» یا همان سیگار و قلیان و یا موسیقی‌های غیردوَرانی و غیرریتمیک، مثل رپ... که نه ماحصل علم «ایقاع» است نه علم «عروض» (رجوع به ‌اشارات و تنبیهات سایت، فلسفه موسیقی).
یعنی با این مخدرهای قوی، برای دقایقی از دستِ «خودش» و در حقیقت «بی‌خودی‌اش» خلاص گردد، که البته شکست خواهد خورد.
آن‌گاهی که شدید است؛
تمام مشخصه‌های دوران «ضعیف و میانه» را در کمال شدت خواهد داشت، به‌عنوان مثال سیگار و قلیان تبدیل می‌شود به مواد مخدر...موسیقیِ مخرب را دیگر با صدای وحشتناک گوش خواهد کرد، به جای کلمات لطیف شعری روی به گوش دادن الفاظ رکیک خواهد آورد! یا دیگر به جای بی‌اهمیتی به ظاهر و لباس، و حتی در عین پوشش و ظاهر نامتعارف، باز هم آرام نمی‌گیرد و پوستش را «نقاشی» خواهد کرد، یا همان تتوی اَشکال... و وقتی از این حالت «پوچیِ شدید»‌ گریزان نشد و به «خود» نیامد، مسیر را که ادامه دهد به «قعر سیاه‌چاله» خواهد رسید که آن‌گاه زمانِ «خودکشی» خواهد بود! غافل از اینکه «خود کشی» امکان ندارد، و نام صحیحش «تَن کُشی» است.
«خود» را اگر می‌شناخت، اگر «خود» را با چراغ عقل «کشف» می‌کرد، برایش معلوم می‌شد که خود «ابدیت» در پیش دارد و انسان موجودی ابدی است. به قول جناب شیخ‌الرئیس مانند نجاری می‌شود که در حین درست کردن درب، تیشه‌اش بشکند، هم تیشه ندارد، هم درب را نساخته، هم مملو از «افسوس و اضطراب» می‌شود، بعدِ خودکشی هم که دیگر راه برگشت را نیز بر خود بسته است...
شاید هم حکمت اینکه در اسلام فرموده‌اند به ختم کسی که خودکشی کرده است نروید، همین باشد، چون او هنوز به «برزخِ منفصل» راه پیدا نکرده و در «برزخِ متصل» سرگردان است...
البته بدون شک تا همان دمِ قبل از تن کشی هم راه برای نجات مهیا است و طبق آیه 29 و 30 سوره نساء، الله تعالی به کسانی که از خودکشی منصرف شوند و به او پناه ببرند، رحیمانه جلوه خواهد کرد و از «رحمت» لایزالش دریچه‌ای نو از بودن به رویشان خواهد گشود...
به هر حال حالاتِ انسان ثمره افعال اوست، و افعالِ او ثمره افکار اوست، برای رهایی از «سیاه‌چاله پوچی» بایستی دست به «شست‌وشوی مغزی» زد، ذهن که شُسته و رُفته شد و بی‌خودی‌ها از آن پاک شدند، حالات هم طاهر و زلال و مصفّا خواهند شد و اصطلاحا «بودنِ انسان برایش شیرین می‌شود» و بودنِ شیرین همان گمشده‌ای است که تن‌کُش‌ها آن را نیافتند...
راستی جالب است بدانید اخیرا موسسه واتسون WATSON در دانشگاه براون که متولی «پروژه هزینه جنگ» در آمریکا بود، مطرح کرد؛
«تاکنون حدود «30 هزار» نفر سرباز و کهنه سرباز
آمریکایی خودکشی کرده‌اند! و این چهار برابر تعداد افراد کشته شده در عملیات‌های جنگی است»
30 هزار نفر سرباز خودکشی کردند؟!؟ بله درست خواندید!
تا این خبر از موسسه واتسون را خواندم با خودم گفتم، حضرت روح‌الله این ابرمردِ عصر پوچی و مدرنیزم، چه با حواریون و اصحابش کرد که اوجش را در دفاع مقدس به نمایش گذاشتند، در سپاهِ مدرنیته و رهروان بیکن و دکارت سرانجام سربازش یا می‌گریزد و یا خودش را می‌کشد از فرط خستگی و بیهودگی و سیاهی...
ولی در سپاه اسلام نابِ روح‌اللهی رزمنده‌اش در اوج نشاط و تعالی و روشن فکری، برای دفاع از عقاید و خاک و وطنش، در وقتش پروانه‌وار به دل آتش می‌زند، هم خودش در «نور» محو می‌شود و هم نور او را مستغرق در خود می‌کند و عالَمی ‌را روشن‌تر می‌نماید، درست برخلاف سیاه‌چاله‌ها...
راستی آنان که با عالَم سراسر بهجت و تواضع و سلوک «شهیدان» مانوس نیستند، چگونه زندگی می‌کنند!؟
مگر می‌شود آسمان بدون ستاره باشد!؟ مگر می‌شود ستاره بدون آسمان باشد!؟
زمین بدون ستاره، یعنی پایینِ بدونِ بالا، یعنی سقوطِ بدونِ صعود، یعنی ظلمتِ بدونِ نور...
ستاره‌ها را که نداشته باشی یعنی آسمان نداری و وقتی آسمان نداری یعنی در بن‌بست «بی خودی‌ها» گیر خواهی افتاد! و گیر افتادن در بی‌خودی‌ها یعنی سریع‌ترین راه برای «پوچ» شدن. در بن‌بست‌ها، تنها راهِ آسمانِ پر از ستاره باز است...
«شهید حسین خرازی» را که یادتان می‌آید؟ با آن لبخندِ اصیل و همیشگی‌اش؛ هم او که مدام برایش سینه سینه‌ترانه دارم و سبد سبد قلبِ فرستادنی...
راوی این خاطره می‌گوید؛
«حاج حسین خرازی نشست ‌ترک موتورم، راه افتادیم. بین راه، به یک نفربر پی‌ام‌پی برخوردیم که در آتش می‌سوخت. هیاهویی بود. فهمیدیم یک رزمنده داخل نفربر گرفتار شده و دارد زنده زنده می‌سوزد؛ من و حسین آقا هم برای نجات آن بنده خدا با بقیه همراه شدیم. گونی سنگرها را بر می‌داشتیم و از همان فاصله دو سه متری، می‌پاشیدیم روی آتش... جالب این بود که آن عزیزِ گرفتار شده، با اینکه داشت می‌سوخت، اصلا ضجه و ناله نمی‌زد و همین شکوه و وقار او ما را حسابی می‌سوزاند.
لحظاتی که گذشت، صدایش بلند شد! اما با ما سخن نمی‌گفت! بلند بلند فریاد می‌زد:
«خدایا! الان پاهام داره می‌سوزه! می‌خوام اون ور ثابت قدمم کنی... خدایا! الان سینه‌ام داره می‌سوزه! این سوزش به سوزش سینه حضرت زهرا نمی‌رسه!
خدایا! الان دست‌هام سوخت! می‌خوام تو اون دنیا دست‌هام رو طرف تو دراز کنم! نمی‌خوام دست‌هام گناه کار باشه!
خدایا! کم‌کم صورتم داره می‌سوزه! این سوزش برای امام زمانِ...» آخرین کلامش هم لااله‌الاالله بود و پر زد...
من دوست داشتم خاک گونی‌ها را روی سرم بریزم! بقیه هم اوضاعشان به هم ریخت.
حال حسین آقا از همه بدتر بود... دو زانویش را بغل کرده بود و ‌های‌های گریه می‌کرد و می‌گفت:
«خدایا! ما جواب اینا را چه جوری بدیم؟ ما فرمانده ایناییم؟ اینا کجا و ما کجا؟ اون دنیا خدا ما رو نگه نمی‌داره بگه جواب اینا رو چی میدی؟»
زیر بغلش را گرفتم و بلند کردم و هر طوری بود راه افتادیم. تمام مسیر را، پشت موتور، سرش را گذاشت روی شانه من و آن قدر‌گریه کرد که پیراهنم خیسِ ‌اشک شد...»