kayhan.ir

کد خبر: ۲۰۹۶۵۴
تاریخ انتشار : ۰۸ بهمن ۱۳۹۹ - ۲۱:۲۶


  تسکین
 زین کن به هوای کربلا، مرکب را
بشکاف به تیغ، جاده‌های شب را
باید برسی میان این منتظران
تسکین بدهی داغ دل زینب را
 سارا سادات باختر
قسمت نشد
قسمت نشد که گاه به گاهی ببینمت
حتی به قدرِ نیم‌نگاهی ببینمت
تکلیفِ بیقراری این دل چه می‌شود؟!!!
اصلاً شما اگر که نخواهی ببینمت...
ای کاش یک سه‌شنبه شبی قسمتم شود
در راهِ جمکران سر راهی ببینمت
یا که مُحَرَمی‌ شود و بین کوچه‌ای
در حالِ کارِ نصبِ سیاهی ببینمت
آقا خدا نیاوَرَد آن روز را که من
سرگرم می‌شوم به گناهی ببینمت
با این دلِ سیاه و تباهم چه دلخوشم
بر این خیالِ کهنه واهی: ببینمت!
دارم یقین که روزِ وصالِ تو می‌رسد
ذکرِ لبم شده که الهی ببینمت
محمد رسولی
 معنای این قصیده
احساس می‌کنم که نباشی بهار نیست
شعری میان دفتر این روزگار نیست
معطوف می‌شود به شما حس واژه‌ها
آقا خودت بگو مگر این افتخار نیست؟
من با سروده‌های همه شرط بسته‌ام
بیتی بدون نام شما ماندگار نیست
سین سلام سفره هف سین من بگو!
معنای این قصیده مگر انتظار نیست؟
روزی ظهور می‌کنی و می‌رسد بهار
امّا به ماه و سال و زمان اعتبار نیست
تقویم هم به گفته من اعتراف کرد
سوگند می‌خورد که نباشی بهار نیست
 هدیه ارجمند
چشم‌ دریایی‌ او
چه‌ زیباست‌ روی‌ تو در خواب‌ دیدن‌
فروغ‌ نگاه‌ تو در آب‌ دیدن
‌چه‌ زیباست‌ رخسار خورشیدی‌ تو
پس‌ از پرده‌داری‌ مهتاب‌ دیدن
‌چه‌ زیباست‌ در چشمه‌ نور چشمت‌
شکوفایی‌ روشن‌ ناب‌ دیدن
‌چه‌ زیباست‌ دور از شکوه‌ حضورت‌
نگاه‌ تو در چشم‌ احباب‌ دیدن
‌چه‌ زیباست‌ تصویر روحانی‌ تو
به‌ یک‌‌باره‌ در پیکر قاب‌ دیدن
‌چه‌ زیباست‌ در خلوت‌ دل‌ نشستن‌
جمال‌ تو دور از تب‌ و تاب‌ دیدن
‌چه‌ زیباست‌ در جست‌وجویی‌ عطشناک‌
لب‌ عاشقان‌ تو سیراب‌ دیدن
‌چه‌ زیباست‌ در چشم‌ دریایی‌ تو
نگاه‌ خروشان‌ گرداب‌ دیدن
‌چه‌ زیباست‌ در اقتدای‌ نمازم‌
ترا در تجلای‌ محراب‌ دیدن
‌چه‌ زیباست‌ گر پا گذاری‌ به‌ چشمم‌
نشستن‌ کناری‌ و سیلاب‌ دیدن‌
 عباس براتی‌پور
پایان خوب
ای ناگهان‌تر از همه اتفاق‌ها!
پایان خوب قصه تلخ فراق‌ها!
یک جا ز شوق آمدنت باز می‌شوند
درهای نیمه باز تمام اتاق‌ها!
یک لحظه بی‌حمایت تو‌ ای ستون عشق
سر باز می‌کنند ‌ترک‌ها به طاق‌ها!
بی‌دستگیری‌ات به کجا راه می‌بریم؟
در این مسیر پر شده از باتلاق‌ها
باز آ بهار من! که به نوبت نشسته‌اند
در انتظار مرگ درختان اجاق‌ها
ای وارث شکوه اساطیر! جلوه کن!
تا کم شود ابهت پرطمطراق‌ها
مهدی عابدی
غم پنهانی من
دلم از زلف پریشان تو آشفته‌تر است
سهمم از هجر تو چشم‌تر و خونِ جگر است
با خبر نیست کسی از غم پنهانی من
با وجودی که دلم از تب تو شعله‌ور است
کار دل بی‌تو فقط سوختن و ساختن است
چه کند آنکه ز دلدار خودش بی‌خبر است
آتش دوری تو بال برایم نگذاشت
بی پر و بال به دور تو پریدن هنر است
پای من تا به سر کوچه‌تان هم نرسید
طاقت من ز اویس قرنی بیشتر است
غرق ظلمت شده‌ام، روشنی چشم جهان!
دیده بی‌رمقم تا تو بیایی به در است
امیرحسین حیدری
نام:
ایمیل:
* نظر: