هویزه، روزگار شیرین بهار در زمستان
تولد دوباره در دیماه
بُرش هایی کوتاه از سبک زندگي دانشجوی شهید فرخ سلحشور
بُرش هایی کوتاه از سبک زندگي دانشجوی شهید فرخ سلحشور
داستان ما که در اين سياره رنج ماندهايم و هنوز باور نکردهايم آنها نرفتهاند و اين ما هستيم که بدجوري دل در گروي خاک داريم، قصه تلخي است که از روزگار و عبرتهايش تنها همين آسمان و آلودگي و تعطيلي اداراتش را ميبيند. براي همين هم نياز است هر ازگاهي خودمان را در آرامگاهي مملو از جمعيت داغدار يک متوفي، تکان بدهيم و يادمان نرود که همه چيز در همين چند روز دنيا خلاصه نميشود. ياد شهدا بويژه آنها که در جواني به مقام اولياءاللهي رسيدند و عارفانه نزد پير و مرادشان رفتند و در محضر حضرت ارباب نشستند، از جنس همان قدم زدن ميان سنگ قبرهايي است که گاه خاک زيادي رويشان نشسته و غبار فاصله ما و آنها را زياد نشان ميدهد. امروز به مهماني شهيدي دعوت شدهايم که در ضيافت مردانگي و مروت، همه ستارههاي نظامي را روي شانهاش ديده و با اينکه دانشجو بوده اما خيلي زود استاد تمام خاکريز عشق و عزت شده است...به بهانه يادواره شهداي هويزه که همه همسن و سال ما بودند، اين صفحه را به عطر وجود شهيد فرخ سلحشور معطر کردهايم. نيمههاي دي ماه که ميرسد هويزه، هواي دانشجويان خط امامي را دارد که روزهاي سختي آنجا جنگيدند و مظلومانه مقاومت کردند. اگر وقت کرديد، از جناب گوگل کمک بگيريد و اين روزها را بيشتر بشناسيد.
شيما کريمي
نماز را تازه یاد گرفته بود. صدای اذان که میآمد میرفت توی صندوق خانه، دور از چشم خواهر برادرها قامت میبست. بچهها شیطنت میکردند؛ سرک میکشیدند. سر به سرش می گذاشتند و می خندیدند. با گریه می آمد پیشم که مامان، دارند بهم می خندند. می گفتم: فرخ جان، نمی خندند، ذوقت میکنند. بعد از آن به نماز که میایستاد، دیگر نه چیزی می دید نه چیزی میشنید. فرخ، آن روزها هنوز بچه بود.
**
نیازی به حرص و جوش خوردن نبود. مدرسه را دوست داشت. سرش به درس و کتاب گرم بود. برعکس برادرها که همه اش دنبال شیطنت بودند و بازیگوشی. شاگرد درس خوان رشته طبیعی دبیرستان ذوالقدر بود و البته مظلوم و بی سر وصدا.
**
هر کتاب به درد بخوری که به چشمش می خورد، می خواند و حتما نُت بر می داشت. کلی کاغذ کوچک گذاشته بود بین صفحه های کتاب ها برای یادداشت نکات مهم. دفترچه ای را هم جداگانه تهیه کرده بود مبادا مطلبی از قلم بیفتد. بعضی وقت ها هم چکیده برخی کتاب ها را که خوانده بود در صفحه اول همان کتاب با مداد مینوشت.
...شهید که شد، 2 چمدان از کرمانشاه برایمان فرستادند. کتابهایش بود. دزد فکر کرده بود توی این چمدانها خبری است. با تیغ یکی از چمدان ها را پاره کرده بود. وقتی دیده بود کتاب و جزوه است و اعلامیه زمان انقلاب، همه چیز را پخش و پلا ول کرده و رفته بود.
**
در بلبشوی فرهنگی- سیاسی گروهها و گروهکها، حواسش به همه جا بود. کتاب ها و روزنامه هایشان را میخرید. به دقت میخواند. یادداشت برداری، مقایسه، تجزیه تحلیل و نقد می کرد. آن قدر توی این کار جدیت داشت که برایش در آورده بودند «مجاهد خلق» شده است. وقتی شنید، اول خندید بعد هم شانه ای بالا انداخت و گفت: «مگر بدون اطلاعات صحیح، نقد ایدئولوژی و افکار، قابل توجیه و دفاع است؟ اعتقاد وقتی با آگاهی توأم نباشد، نه تنها هیچ فایده ندارد بلکه مضر هم هست. باید بدانیم چه میگویند تا بتوانیم جواب شان را بدهیم یا نه؟»
**
خرداد 51، دیپلم طبیعی اش را گرفت و 10 آبان احضار شد به خدمت زیر پرچم. 20 روزی در پادگان جهرم بود. آموزشی را فرستادندش گرگان، از آنجا هم با درجه گروهبان سومی، منتقلش کردند روستای آفکوئیه رفسنجان. شده بود سپاهی دانش. آموزش 10 تا دانش آموز قد و نیم قد محروم و مظلوم افتاده بود روی دوشش. عکسشان را گرفته بود، آورد نشانم داد. بچههایی لاغر و ضعیف. بعضی از عکس هایش را هنوز دارم. از آن به بعد کمتر می آمد خانه. می گفت: «من در قبال این بچه ها مسئولم.»
**
اردیبهشت 52 که سربازی اش تمام شد، رفت تهران توی آموزش و پرورش منطقه 6 شد آموزگار پیمانی تا سال 54 که می خواست در مسابقه ورودی دانشگاه فردوسی مشهد، رشته زمین شناسی امتحان بدهد اما منصرف شد.
**
بهمن 54، دانشکده علوم اداری و مدیریت بازرگانی دانشگاه تهران قبول شد؛ رشته گمرک. رشته نان و آبداری بود. تعهد استخدامی هم داشت. همه کارهایش را که کرد، رفت و انصراف داد. همان موقع رشته شیمی دانشکده علوم دانشگاه رازی کرمانشاه هم پذیرفته شد.
روزنامه کیهان، اشتباهی اسمش را جزو ذخیرهها اعلام کرده بود و زمان ثبت نام را هم 8صبح چهارشنبه 28 بهمن 54 نوشته بود. برای ثبت نام که رفت، فهمید جزو پذیرفته شدگان اصلی بوده و دو روز هم از فرصت ثبت نام گذشته است. روزنامه، هم اسمش را اشتباه زده بود، هم تاریخ ثبت نام را. کلی دوندگی کرد و به این در و آن در زد تا پذیرفتند اشتباه کرده اند. به جایش از ذخیرهها دانشجو گرفته بودند و ظرفیت تکمیل شده بود.
رئیس دانشکده نامه نوشت به وزیر و سازمان سنجش که اشتباه از روزنامه بوده است. ما نمی خواهیم این دانشجوی مستعد را از دست بدهیم.
**
آن روزها، خوابگاههای دانشجویی کم بود و به همه نمی رسید. بعضیها هم که اصلا خوابگاه را دوست نداشتند به خاطر شلوغیاش. در این هیر و ویر، فرخ با 2 تا از هم دانشگاهیهایش که در انجمن هم با هم بودند، به فکر افتادند خانه بزرگی را در یکی از خیابان های مرکزی کرمانشاه اجاره کنند که بشود خوابگاه برای ترم اولی های جذب شده. فکر بکری بود و کاری کارستان... جمع مان که جور میشد، بساط بحثهای عقیدتی و سیاسی، معارف و احکام، نماز جماعت و... را پهن می کردیم. فرخ می خواست بچه های 18، 19 ساله را در مسائل مذهبی، فرهنگی و سیاسی دغدغهمند کند تا خودشان پا پیش بگذارند برای ورود به انجمن. حسابی هوایشان را داشتیم. ترم که تمام میشد هم رهایشان نمیکردیم. اول، سرپناهی مناسب و بعد هم تداوم جلسات و ارتباط و دوباره ترم از نو، دانشجو از نو! این اواخر خیلیهاشان از ما هم دو آتشه تر شده بودند.
این جمله «شاندل» را هم زیاد توی سخنرانی هایش برای دانشجوها تکرار می کرد:
«خطر بزرگ برای انسان امروز، انفجار بمب اتمی نیست. استحاله ماهیت انسان است.»
**
یکبار که ساواک ریخته بود توی مکتب امام صادق (ع)، مجموعهای مذهبی – فرهنگی توی شهر کرمانشاه فرخ فرز و چابک از لوله دودکش شومینه قدیمی فرار کرده بود. اما این جور فعالیت ها چیزی نبود که به مذاق ساواک و مسئولان دانشگاه خوش بیاید و به راحتی بتوانند از کنارش بگذرند.
آخر سر هم غافلگیرش کردند...توی زندان، خوب که شکنجه اش کردند گفتند دیگر بر نگرد دانشگاه؛ تو اخراجی.
**
بعد از بهمن57، تمام وقتش را گذاشت برای انقلاب. شده بود عضو هیأت 7 نفره واگذاری زمین کرمانشاه. شب و روز کار می کرد برای تقسیم زمین بین روستاییان. همه اش توی دشت بود و بیابان. بعد هم رفت جهاد سازندگی و افتاد دنبال راه و مسجد و مدرسه برای روستاییان.
...گاهی که خسته می شد، زیرلب زمزمه می کرد:
نوحی به هزار سال یک توفان دید/ من نوح نیم هزار توفان دیدم.
**
اوایل آبان 58، کرمانشاه را ول کرده بود آمده بود تهران. صبح می رفت، شب می آمد. آرام و قرار نداشت. یک کتاب هم همیشه دستش بود. جلدش را روزنامه گرفته بود تا اسمش معلوم نباشد. لانه جاسوسی را که گرفتند، گفتم فرخ، تو هم با اینها بودی؟ گفت:«نه بابا، ما کجا؟ اینها کجا؟» گفتم حالا چه می شود؟ گفت:«حاج احمد آقا تأیید امام را برای بچه ها آورده است.»
می گفت: مجاهدان خلق میخواستند خودشان را قاطی کنند که بچه ها پیش دستی کردند. بعضی هاشان که حتی نماز هم نمیخواندند، صبح زود بیدار شده بودند برای نماز که بگویند ما هم با شما هستیم. بچه ها همه حواسشان جمع بود. راهشان ندادند.
قبل از این که برگردد کرمانشاه، کاغذی داد دستم. گفت: ببر لانه جاسوسی، بده به فلانی. بعد از شهادتش پیش نویس همان یادداشت را توی چمدانش پیدا کردم. تازه فهمیدم قصه از چه قرار بوده است. گزارش و تحلیل یک شناسایی بود. نوشته بود:
زعفرانیه- خیابان پیراسته- کوچه... – پلاک...؛ ساختمان 3 طبقه ای [است] که صاحبخانه در طبقه همکف سکونت دارد و 2 طبقه دیگر را آمریکایی بمدت 6 ماه با پیش پرداخت، کرایه کرده اند. ماهیانه هر طبقه 12 هزار و 500 تومان که کلا بابت پیش پرداخت 6 ماه، مبلغ 150 هزار تومان می شود. این طور که معلوم است، حافظ منافع دولت آمریکا در ایران، سفارت سوئیس می باشد. سؤال اینجاست که علت نگهداری اجناس مستشاران آمریکایی در این خانه و پیش پرداخت کرایه به مدت 6 ماه به چه علت است؟ آیا این نمی رساند که امید بازگشت – حالا از هر طریقی است – به ایران دارند؟
**
مهر 59، ابلاغش را گرفت برای مدرسه راهنمایی حافظ کرمانشاه. قرار بود هفته ای 12 ساعت علوم تجربی درس بدهد. خیلی نگذشته بود از شروع مدرسه ها که عراق، کرمانشاه را بمباران کرد. یک دبستان رفت روی هوا. فرخ از اولین نفرهایی بود که رسید سر صحنه. بچه مدرسهای ها، لت و پار شده بودند؛ یکی دست نداشت، یکی سر؛ همه هم شهید شده بودند. دیگر طاقت نیاورد. خودش، خودش را اعزام کرد. بی اطلاع خانواده از کرمانشاه، یک راست رفت اهواز، لشکر 92 زرهی. مدتی آموزش رزمی- چریکی دید. با استعدادی که داشت، خیلی زود شد یک چریک تمام عیار. آخر آبان 59 هم معرفی نامه اش را گرفت و رفت سوسنگرد سراغ یکی از گروه های چریکی- شناسایی. آن قدر استعداد داشت که طولی نکشد با توافق همه اعضا بشود سرپرست گروه.
**
نیمی از سوسنگرد دست عراقیها بود و نیمی دست ما. عراقی ها توی خانههای تَه شهر مستقر بودند. جرأت نمی کردند بیایند لب رودخانه. خط اول نبردمان همین رودخانه نیسان بود که شهر را دو قسمت می کرد. کنار رودخانه، سنگرهای انفرادی درست کرده بودیم. مواظب بودیم عراقی ها نیایند این طرف. آب خوردن مان هم از همین رودخانه بود. دو روز می گذاشتیم ته نشین شود بعد می خوردیم. مقر اصلی مان خانه ای بود دو طبقه، نزدیک شط. مدرسه ای هم مقابلش بود که برایمان حکم مقر پشتیبانی داشت. هفته ای یک بار از مسجدی در اهواز غذای گرم می آوردند برایمان. بقیه روزهای هفته را هم با نان خشک، حبوبات یا مرغ و خروس های رها شده در خانه های شهر سر می کردیم. راه دیگری نداشتیم. وضعیت مان در سوسنگرد، این جوری بود.
**
رفته بودیم شناسایی. نارنجکی که فرخ بسته بود به کمر، موقع سینه خیز رفتن از چاشنی اش جدا شده و افتاده بود بی آن که متوجه شود. چاشنی همین طور زیر بدنش روی زمین کشیده شده بود، اما نارنجک منفجر نشده بود. خواست خدا بود. انگار باید می ماند. فرخ، آن شب، جا ماند اما سی روز بعد رسید.
مدتی بود جبهه آرام بود. ما هم بیخبر از همه جا رفته بودیم آن طرف کرخه، شبیخون. آمدیم حمله کنیم که دستور رسید هیچ کاری نکنید. تا صبح همان جا کنار مهمات ماندیم. فرخ، آفتاب نزده رفت مقر ببیند چه خبر است و جلدی برگشت. گفت: « فعلا نباید سر به سر عراقی ها بگذاریم. حمله ای بزرگ در پیش است. باید برویم هویزه. سپاه دارد نیرو انتخاب میکند.» همه بچه ها از خدایشان بود در عملیات باشند.
...ما، سی نفر بودیم اما بیش از یک گردان کار بر می آمد اَزَمان. همه را نمی خواستند. بعد از کلی چانه زدن، یازده نفرمان انتخاب شدیم و فرخ دوباره شد سرپرست مان. عصر روز سیزده دی رفتیم هویزه.
**
صبح پانزده دی، پیاده راه افتادیم توی بیابان های هویزه برای عملیات. عملیاتی که بعدها فهمیدیم اسمش « نصر» است. اولین عملیات مشترک ارتش و سپاه. بزرگ ترین نبرد تانکها در تاریخ جنگ و تنها عملیاتی که در روز روشن، خیلی آشکار انجام شد.
**
صبحانه را با بر و بچه های ارتش خوردیم. صبحانه ای که صبحانه آخر بود برای خیلی ها...
رسیدیم کنار تانکهای خودی، فرخ و تعدادی از بچه ها در پناه جاده رفتند جلو. حرکت به سمت پادگان حمید بود و دشت جُفیر. یک ساعت از مرحله دوم عملیات نگذشته بود که آتش شدید عراق، پیشروی را سخت کرد. موشک کاتیوشا مثل باران می ریخت زمین. هواپیماهای بعثی در ارتفاع پایین، دور می زدند و بمب هایشان را مثل کمپرسی خالی می کردند روی سرمان. عراقی ها دیوانه شده بودند انگار. حسین علم الهدی داد زد: «آرپی جی زن ها بیایند جلو.» همه چیز به هم ریخته بود. توی گرماگرم حمله و حماسه، فرخ را گم کردیم. اوضاع خیلی خراب بود. انگار جای امروز و دیروز، عوض شده بود، منتها به ضرر ما.
**
یکی آمد حسینیه اعظم [اهواز] و گفت : « بچه ها را توی هویزه محاصره کرده اند. همه را دارند از پا در می آورند. با تانک می روند رویشان. خیلی ها وسط دعا، حالشان به هم خورد و از هوش رفتند.
چند تا تانک بودند. آمدند و آمدند. از روی جنازه ها و مجروح ها گذشتند. رفتند و رفتند. تکه پارههای گوشت و استخوان را روی شنی شان میدیدم. نمی توانستم بلند شوم. سر، دست، پا و سینه لِه شده و جدا شده می دیدم. می دیدم و نمی دیدم.
**
توی جلد آخر یکی از کتاب هایش نوشته بود:
من اینجا بس دلم تنگ است/ و هر سازی که می بینم بد آهنگ است/ بیا ره توشه برداریم/ قدم در راه بی برگشت بگذاریم...
توی خوب راهی قدم گذاشت.
**
فرخ شهید شده بود اما خبری نبود از پیکرش. خیلی ها مادر را دلداری می دادند که شاید اسیر شده باشد...سه سال بعد، اواخر بهمن 62 بود که دست به کار شدیم. هر تَل خاک، گودال و پستی بلندی که می دیدیم را زیر و رو می کردیم. گاهی با لودر، گاه با دست. تا شب حدود 80 شهید پیدا کردیم. آن وقت ها هنوز پلاکهای آلومینیومی شناسایی در کار نبود؛چیز دیگری هم همراهشان نبود که بتوانیم شناسایی شان کنیم.
...روز دوم هم تعدادی شهید با همان وضعیت پیدا شد تا این که رسیدیم به 700، 800 متری محل فعلی مزار؛ به میدانی که آر پی جی زن ها در آن حماسه آفریده بودند. قلبم تند تند می زد. پوکه های زنگ زده، گلوله آر پی جی های عمل نکرده، حمایل، لباس و... به چشم می خورد. پوتینی مندرس در فاصله نزدیکی از جاده تدارکاتی نظرم را جلب کرد. خاک ها را که با دست پس زدم، لباس فرم سید حسین علم الهدی از زیر خاک پیدا شد. بعد هم قرآن همیشگی اش...
کمی آن طرف تر، جسد دیگری پیدا شد. از روی وصیت نامه و برگه معرفی نامه چریکی اش، معلوم شد فرخ سلحشور است. نمیشناختیمش،. از نیروهایی بود که چند روز قبل از عملیات به منطقه آمده بود. بعد هم جمال دهشور و محسن غدیریان از بچه های اهواز شناسایی شدند.