کد خبر: ۱۹۹۴۸
تاریخ انتشار : ۱۲ مرداد ۱۳۹۳ - ۱۸:۱۱
نگاهی به فیلم خاک و مرجان، به بهانه انتشار در شبکه نمایش خانگی

تصویری متفاوت از افغانستان


 سپنتا امانپور
واقعیت این است که درمیان کشورهای هم مرز و همسایه با این ایران سهم افغانستان در سینمای ایران بیش از کشورهای دیگر بوده است. نزدیکی زبانی/ فرهنگی در کنار موقعیت استراتژیک افغانستان و اتفاقات سیاسی که در این کشور رخ داده وجه دراماتیکی بیشتری هم پیدا کرده که انگیزه فیلمساز ایرانی را برای توجه به این کشور بیشتر می کند. توجهی که تاکنون بیشتر ناظر بر وجه تراژدیک تاریخ این سرزمین بوده است.
مسعود اطیابی درخاک و مرجان تلاش کرده تا کمی از این تصویر کلیشه ای دور شود و با ساختار شکنی و روایتی متفاوت از آن عبور کند. نشانه های این تفاوت را از همان ابتدای قصه می توان تشخیص داد؛ صحنه‌ای که کشته شدن فردی را در میان زنان افغان برقع پوش نمایش می دهد، اما هرچه قصه جلوتر می رود تصویر هم عوض می شود و به تدریج می توان باور کرد که با فیلمی متفاوت درباره افغانستان روبه رو هستیم که دست کم واجد قصه است و اگرچه وجه  مستندگونه خود را نیز با زبانی رئالیستی حفظ کرده اما قابلیت داستان گویی داشته و همه آن برداشت های سیاسی و ایدئولوژیک احتمالی در بستر قصه و تار و پود آن تنیده شده است.
زبان سینمایی اثر چه دروجوه بصری و تکنیکی به ویژه کارگردانی و تصویربرداری و چه در ساختار دراماتیکی و قصه گویی کمک کرده تا خاک و مرجان دست کم درکارنامه مسعود اطیابی به فیلم آبرومند و قابل توجهی تبدیل شود. به نظر می رسد اطیابی دراجرا و سبک کارگردانی خاک و مرجان قابلیت های بهتری از خود نشان داده است.از حیث فرم باید به وجوه زیبایی شناسی بصری فیلم اشاره کرد که در دل افغانستان جنگ زده و آواره، قاب بندی های زیبایی را ترسیم می‌کند و تنوع و تعدد لوکشین در کنارپرهیز از نگاه یک طرفه و پرهیز از سیاه نمایی، تصویری واقعی و باورپذیرتر ازافغانستان شکل می گیرد که البته این واقع گرایی بیشتر مدیون رویکرد و زاویه دید فیلمساز به مختصات سیاسی- فرهنگی افغانستان و مسائل آن است.
هرچند این بازنمایی در سراسر فیلم یکسان و یکدست نیست و کاستی هایی هم دارد، به عبارت دیگر خاک و مرجان روایتی متفاوت از افغانستان است اما نه روایتی کامل و بی نقص. نقطه قوت فیلم  بیش از اینکه از منظر تاریخی- جامعه شناختی باشد از حیث سینمایی است و اینکه فیلم قصه دارد، حتی اگر در روایت این قصه دچار نقص شده باشد.
خاک و مرجان داستان خانواده‌های افغانی است. مرد این خانواده (قادر) همسرش را سال‌ها پیش در جنگ از دست داده است و در تمام این مدت به سوگ زن (آویزه) نشسته و با نبودن او بنیان های آرامش و اخلاق در نزد او سست شده است. اکنون پس از سال ها همراه دو دختر خود به وطن (کابل) بازگشته و می خواهد به زندگی و خانه خود رنگی نو ببخشد. در این میان زنی (سیه موی) به خانه او می آید، که گمان می شود بتواند جای همسر از دست رفته مرد را پر کند. در روز ازدواج دختر بزرگ تر، زنی با روی پوشیده حضور پیدا می کند که مرد با تعقیب او متوجه می شود این زن همان همسری است که سال ها فکر می‌کرد مرده است. آویزه از داستان اسارت، تجاوز و آوارگی‌هایی که جنگ برای او به ارمغان آورده می گوید، اتفاقاتی که مجال بازگشت را از او گرفته بود. پس از این برخورد اتفاقی، "آویزه” باز از قادر جدا می شود و با فرزندی که حاصل تجاوز است، به سوی سرنوشتی نامعلوم می رود. "سیه موی” نیز با دلی شکسته، خانه قادر را ترک می کند.
فیلم در لایه‌های درونی‌تر خود دارای یک برداشت روانشناسی- سیاسی از موقعیت تاریخی افغانستان است و چه بسا با  پارادیم " از ماست که برماست” نیز منطبق می شود. اینکه حضور نیروهای بیگانه، سلطه و قدرتمندی آنها اگرچه ازسویی ریشه در تفکرات و رفتارهای امپریالیستی دارد اما از سوی دیگر به ضعف های تاریخی و فرهنگی این سرزمین مربوط می شود. مثلا فیلم سهم طالبان و دگماتیسم تاریخی آنان را  در شکل‌گیری افغانستان کنونی لحاظ می کند. اقدامات وحشیانه و متعصبانه آنان به ویژه در بازتعریف سرنوشت آویزه به خوبی برجسته شده است. یکی دیگر از این نشانه های ضعف درونی، درنسبت با شرایط پهلوان گلزار دوست قدیمی قادرکه به یک فرد معتاد تبدیل شده، قابل ردیابی است؛ نمادی از یک افغانستان ضعیف شده به واسطه مواد مخدر و قاچاق که به شیری بی یال و دم بدل شده است.
خاک و مرجان از عنصر غافلگیری  در پایان فیلم استفاده کرده که اوج تعلیق قصه نیز در این نقطه شکل می گیرد. وقتی  آویزه به عنوان مادر عروس خود را لو می دهد و مخاطب را انگشت به دهان می گذارد، تماشاگر مثل شخصیت اصلی داستان می‌فهمد که آویزه زنده است و بعد با تعریف ماجرایی که بر وی گذشته به شکل تاثیرگذاری می توان ردپای دشمن در تقدیر تاریخی یک سرزمین را نه فقط درک که احساس کرده است.
فیلمساز نخواسته تنها روایتی مستندگونه از افغانستان کنونی ارائه دهد. اگرچه فیلم واجد بعد مستند است اما یک گزارش صرف تصویری نیست و علاوه بر قصه داشتن، سرشار از عاطفه  بوده که امکان می دهد مخاطب ارتباط درونی تری با شخصیت های فیلم و قصه شان برقرار کند. با این حال تضادهایی در آن دیده می شود. فیلم اگرچه در دل یک التهاب تاریخی- سیاسی روایت می شود اما ریتم و ضرباهنگ کندی دارد که این تضاد با منطق اثر چندان سازگار نیست.
خاک و مرجان در بازنمایی جغرافیایی افغانستان، جانب تعادل را نگه می دارد. برخلاف خیلی از فیلم های مشابه که به ذهنیتی تکراری از افغانستان نزد مخاطب ایرانی تبدیل شده است، تماشاگر تنها با سرزمینی جنگ زده، ویرانه و عقب مانده مواجه نمی‌شود. در کنار این زشتی ها، تصاویری از زیبایی ها و پیشرفت‌های اجتماعی- شهری آن را به ویژه زمانی که فیلم وارد فضای کابل می شود، نشان می دهد. ساختمان های شیک، تبلیغات شهری و اتومبیل های مدرن در کنار خرابه ها و ویرانی ها، تصویری باور پذیرتراز افغانستان ارائه می دهد. مهم تراز این ها، از نمایش جریان زندگی دراین کشورصحبت دیده است که شاید با تصورما ازشرایط زندگی و روحیه مردم در این کشور متفاوت باشد. شبکه سحر با تولید چنین آثاری در یک گزینش هوشمندانه تلاش می کند تا تصویر تکراری و گاه وارونه از واقعیت های اجتماعی- سیاسی را اصلاح کرده و از طریق تمهیدات نمایشی روشنگری کند. تولید فیلم هایی از این دست می‌تواند به این ماموریت مقدس رسانه ای که برآورنده بخشی از مهم‌ترین اهداف این شبکه برون مرزی صداوسیماست کمک
کند.