کد خبر: ۱۹۳۹۷۹
تاریخ انتشار : ۰۱ مرداد ۱۳۹۹ - ۲۲:۱۰

ای آفتاب گمشده در پشت ابرها(چشم به راه سپیده)



  شمارش سپیده‌ها
بی‌تو شمرده‌ایم هزاران سپیده را
این لحظه‌های مبهم در هم تنیده را
هر شب برای عشق به چالش کشیده‌ایم
این چشم‌های مضطرب خواب‌دیده را
امسال در دو سوی خیابان نشان زدیم
این سروهای از غم عشقت خمیده را
ما منتظر که وصل تو آرامشی دهد
سیلاب بغض‌های به باران رسیده را
... انگورها شراب شدند و دوا نکرد
مستی، جنون این همه طاقت‌بریده را
ای آفتاب گمشده در پشت ابرها
پیدا شو و بپاش به ظلمت سپیده را
شعر فراقت ‌ای گل من از غزل گذشت
طولش مده برای خدا این قصیده را
آقا! برای آمدنت نذر کرده‌ایم
این چشم‌های خسته‌ مهدی‌ندیده را
وحیده افضلی
ایل خورشید
روزی سوار سبز باران خواهد آمد
آبی‌ترین رویای انسان خواهد آمد
روزی نسیمانه تمام جاری عشق
تا مرز دل با رمز طوفان خواهد آمد
از شرق اقیانوس شب آرام آرام
آن ماه اطلس‌پوش پنهان خواهد آمد
مردی شبیه آسمان از ایل خورشید
با کوله‌بار نور و عرفان خواهد آمد
پای تمام چشمه‌ها نرگس بکارید
نور دل چشم انتظاران خواهد آمد
یاس سپید من به صبح عشق سوگند
روزی شب‌ ما هم به پایان خواهد آمد
محمد حسینی
ایها العزیز
ما را بزن دوباره صدا هرچه خواستی
مثل غلام، مثل گدا، هرچه خواستی
پُر کن دوباره کیل مرا «ایها‌العزیز»
یابن الحسن برای خدا هرچه خواستی
آقا بریز «حین تُصَلی و تَقنُتَ»ت
در دست خالی فقرا هرچه خواستی
دل را تکانده‌ایم از اغیار، پس بیا
دیگر فراهم است بیا هرچه خواستی
من مهزیار تو شده‌ام محض یاری‌ات
جان می‌دهم برای تو با هرچه خواستی
وقتی «بنفسی أنت» مرا می‌کنی قبول
یا هرچه خواستم شده یا هرچه خواستی
چون مستجاب می‌شود آقا فرج بخواه
دور ضریح کرب و بلا هرچه خواستی
یادی بکن ز هر که نرفته به کربلا
در مرقد امام رضا هرچه خواستی
رضا دین‌پرور
شعله‌ور از تب تو
دلم از زلف پریشان تو آشفته‌تر است
سهمم از هجر تو چشم‌ تر و خونِ جگر است
ذره‌ای خاک شود مانع وا گشتن پلک
پاک بنما که چنین بودن من دردسر است
باخبر نیست کسی از غم پنهانی من
با وجودی که دلم از تب تو شعله‌ور است
کار دل بی‌تو فقط سوختن و ساختن است
چه کند آنکه ز دلدار خودش بی‌خبر است
آتش دوری تو بال برایم نگذاشت
بی پر و بال به دور تو پریدن هنر است
پای من تا به سر کوچه‌تان هم نرسید
طاقت من ز اویس قرنی بیشتر است
غرق ظلمت شده‌ام، روشنی چشم جهان!
دیده بی‌رمقم تا تو بیایی به در است
امیرحسین حیدری
جمعه شد و نیامد و...
حرف از غروب جمعه شد و مرز غم شکست
کهنه غرور کاغذ و بغض قلم شکست
مانند هفته‌های گذشته زبان گرفت
جمعه شد و نیامد و دل باز هم شکست
هر شب دلت شکست و دل ما ترک نخورد
شرمنده‌ایم از اینکه دل مرده کم شکست...
اسماعیل شبرنگ
کار دستم می‌دهد!
غصه هجران یارم کار دستم می‌دهد
روزگاری انتظارم کار دستم می‌دهد
گریه خواهم کرد هر آیینه بر احوال خویش
چشم‌های بی‌قرارم کار دستم می‌دهد
با خودم می‌گویم آقایم رهایم می‌کند
آخرش این حال زارم کار دستم می‌دهد
با گناهان روز و شب احساس سنگینی کنم
عاقبت این کوله‌بارم کار دستم می‌دهد
هم دروغ مستحبی هم خیانت هم دغل
وای من این کسب و کارم کار دستم می‌دهد
سفره پر زرق و برقی دارم اندر خانه‌ام
لقمه‌های شبهه‌دارم کار دستم می‌دهد
گرچه آزادم ولی گویم اسیری بهتر است
انتخاب و اختیارم کار دستم می‌دهد
«لیت شعری» بر لب اما بی‌تفاوت گشته‌ام
های و هوی هر شعارم کار دستم می‌دهد
فکر و ذکرم شد ردیف شعرهای تازه‌ام
این غزل‌هایی که دارم کار دستم می‌دهد
بدحسابم، حضرت زهرا ضمانت می‌کند؟
اعتباری که ندارم کار دستم می‌دهد
دست من خواهد گرفت آن خانمی که ناله زد
دست افتاده ز کارم کار دستم می‌دهد
علیرضا خاکساری