کد خبر: ۱۹۳۹۰۷
تاریخ انتشار : ۰۱ مرداد ۱۳۹۹ - ۲۰:۰۶

آمریکای ترامپ: از اسکروچ هژمون تا دیکتاتور تنها



  عابداکبری
  در فاصله‌ای چند ماهه تا انتخابات آمریکا، هنوز ماندن ترامپ بر مسند قدرت یا رفتن از آن با احتمالات بسیاری مواجه است، اما تردیدی نیست تغییراتی که او به آنها دامن زده است، حتماً باقی خواهند ماند. چه ترامپ انتخاب شود، چه «بایدن» بتواند گوی رقابت را از او برباید، این تغییرات ایجاد شده‌اند؛ پس یا با ترامپ ادامه می‌یابند، یا بایدن باید تلاشی مضاعف خرج تغییر تغییرات ترامپ کند که این اقدام، مشابه با رویکرد ترامپ علیه میراث اوباما خواهد بود. دگرگونی‌هایی که ترامپ در چند سال اخیر به آنها دامن زده است، پیامدهای تحول شعار «اول آمریکا» به «تنها آمریکا» و پس از آن وقوع «آمریکای تنها» بوده است. نوشتار حاضر، طرح تأملاتی در‌این‌خصوص است.
از دید مردم آمریکا و سیاستمداران جهان، شعار «اول آمریکا» فقط فروش داخلی به‌ویژه در سبد آرای انتخاباتی داشت و عوارض جانبی آن از سخنانی نسنجیده در توئیتر فراتر نمی‌رفت. مطابق با برداشت‌های ابتدایی از شعار، قرار بود رئیس‌جمهور و دولت جدید، آمریکا را در اولویت قرار دهند. بااین‌حال، پس از آن‌که ترامپ در مقام ریاست‌جمهوری، اقدامات عملی «اول آمریکا» را در سطح بین‌الملل آغاز کرد، آشکار شد این شعار: هژمونی آمریکا را به‌چالش می‌کشد، نظم بین‌الملل را به‌مخاطره می‌اندازد و در هر حوزه‌ای ازجمله امنیت، سلامت، اقتصاد، مهاجرت، جامعه و بسیاری دیگر به‌شیوه‌ای منفی ظاهر می‌شود تا فقط منافع آمریکا را (آن‌هم نه به‌شکلی مشخص که کدام منافع آمریکا) تأمین کند.
با گذشت زمانی اندک، روابط آمریکا و هم‌پیمانانش به همه جهان نشان داد خوانشی از این شعار، با عنوان «اول آمریکا، سپس هم‌پیمانان» وجود ندارد و آمریکا منافع هم‌پیمانانش را نیز نادیده می‌گیرد. رویکرد عملی ترامپ به‌معنای «تنها آمریکا» بود که فقط آمریکا را مستحق رسیدن به منافعش می‌دانست. شفافیت این امر، ضربه‌ای محکم به هژمونی آمریکا وارد کرد. رویکرد «فقط و تنها آمریکا» در فرض بنیادی خود، حاکی‌از پذیرش و قبول افول آمریکا است و آن هژمونی را به‌تصویر می‌کشد که حرمت نفسش را از دست داده، با درک حقارت خود ضعیف‌تر شده و نمی‌تواند قبول کند می‌تواند سرریزی از قدرتش را به هم‌پیمانانش ببخشد.
اگرچه تاپیش‌ازاین نیز واقعیت عملی هژمونی آمریکایی تفاوت‌هایی اساسی با اصول ثبات هژمونی داشت، اما آمریکای ترامپ این قاعده را نیز خلق کرد ‌که هژمون هر زمان بخواهد می‌تواند مسئولیت خود را کنار گذاشته و نظم بین‌الملل را به‌نفع خود تغییر دهد. نه‌فقط هژمونی آمریکا، مطابق با نظریه هژمونی تیانشیا، یعنی «ترکیب موزونی از برتری، مشارکت و ارتباطی براساس توافق، هماهنگی و پدید آمدن نظمی ازخلال همکاری در حوزه‌های مختلف اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی» نبود و رابطه‌ای مبتنی‌بر منافع، آن‌هم منافعی نابرابر در تمام سطوح را نشان می‌داد، بلکه در دوران ترامپ حتی از هم‌پیمانان خود، آن‌چه را نیز هژمون به‌عنوان «خیر عموم» فراهم می‌کرد، شامل امنیت، ثبات، ایجاد زمینه‌های رشد و توسعه اقتصادی، اعطای پول، ایجاد هنجارها و قواعدی که براساس آنها نظم استوار می‌شود دریغ کرد.
با از دست رفتن وجهه ثبات هژمونیک، دو رویکرد درقبال نظم سابق لیبرال بین‌الملل به رهبری آمریکا ظاهر شد: دیدگاه اروپایی و دیدگاه آمریکایی. در نگاه اروپا، حتی‌اگر هژمون به هر نحوی از منظومه ثبات هژمونیک خارج شود، نظمی که سابقاً با وجود هژمون ظاهر شده است باقی می‌ماند. دراین‌راستا، کشورهای اروپایی با تمام توان تلاش کردند چندجانبه‌گرایی، نهادهای بین‌الملل و صلح و ثبات را حفظ کنند. درطرف‌مقابل، دیدگاه مسلط در آمریکای ترامپ این بود که با افول هژمون یا کناره‌گیری او از مسئولیت، نظمی که هژمون بنیان گذاشته است از بین خواهد رفت؛ بنابراین، با گسست منظومه هژمونیک، یا باید نظم جدیدی نوشت یا آنارشی و منازعه بین‌الملل را پذیرفت. این دیدگاه به روی‌گردانی هم‌پیمانان آمریکا از این کشور و تنهایی آمریکا در سطح بین‌الملل منتهی شد.
بنابراین، آمریکا فقط برای بیان «تنها منافع آمریکا» تنها نشد، بلکه با نادیده گرفتن نظم بین‌الملل و تلاش برای ایجاد آب گل‌آلودۀ آنارشی در جهان و گرفتن ماهی‌هایی برای نفع آتی خود، تنها شد. آمریکا نتوانست یا نخواست درقبال رویکردی که داشت، توضیحی ارائه کند و اگر نظمی را برهم می‌زند (برای مثال، خروج از توافقات بین‌الملل و نهادهای بین‌الملل)، درعوض جایگزینی ارائه دهد. در ابتدا تصور می‌شد این رفتار غیرراهبردی، نتیجه بی‌تجربگی ترامپ است، سپس توهمی در اروپا درمورد خردورزی‌های پشت رویکرد ترامپ ظاهر شد. با این تصور که در آمریکا جریانی پشت ترامپ است و این قافله به‌سمت مقصدی معین (که شاید منافع آمریکاست) در حرکت است. بااین‌حال، این توهم، فقط ترس و بلاتکلیفی حاضران در نظم لیبرال را نشان می‌دهد.
رویکرد ترامپ، حتی‌اگر منطقی به‌نفع آمریکا در خود داشت، خوانشی سطحی یا دیکتاتورمآبانه از روابط بین‌الملل است که در چند سال گذشته بسیاری از منافع آمریکا در آن نادیده گرفته و منجر به انزوای این کشور شد. درواقع، خاستگاه رویکرد او، ترسی داخلی از پذیرش تغییری است که مدت‌هاست بر جامعه آمریکا سایه انداخته است. تغییری که جامعه‌‌ای متکثر و بین‌المللی‌گرا با قناعت به سطح متوسط، با اعتقاد به پس‌انداز و پرهیز از مصرف‌گرایی را درمقابل جمعیتی یک درصدی، «اسکروچی» با ترس از تقسیم منافع، ولع انباشت، طمع مصرف‌گرایی و دل‌آشوبۀ دیگری‌هراسی قرار داده است. این تعارض درونی جامعه آمریکا، با رویکرد ترامپ به سطح بین‌المللی کشیده شد و هراس‌های یک هژمون ضعیف را از چین، ژاپن، اروپا، لاتین و هرکه بتواند رقیبی بالقوه باشد به‌نمایش گذاشت.
انتخاب اوباما و حتی آن دوره از انتخابات آمریکا که یک زن، یک سیاه‌پوست و مردی سفیدپوست باهم رقابت کردند، ژرفای تغییر در جامعه آمریکایی را نشان داد. انتخاب ترامپ واکنشی درمقابل این تغییر بود. ترامپ دعوی اجتماعی خود را ازخلال اقتصاد طرح کرد و مشکلی داخلی را در پوشش اقتصاد به سطح بین‌الملل کشاند و رویکرد حمایت‌گرایانه مرکانتیلیستی‌اش را در نظم لیبرال تحمیل کرد. باوجوداین، حتی ازسوی هم‌پیمانانش کنار گذاشته شد و تغییرات تحمیلی او در سطح بین‌الملل، منجر به انعقاد توافقات تجارت آزاد بسیاری بدون حضور آمریکا شد که حتی با رفتن او، به گذشته بازنمی‌گردد. دراین‌میان، مایه تأسف است که ترامپ از جیب دیگر بازیگران بین‌الملل برای بقای تصویر «مرد سفیدپوست ثروتمند مسلح» هزینه کرد.
هزینه‌ای که ترامپ برای ثبت میراث ریاست‌جمهوری خود صرف کرد تغییر هنجارهایی را موجب شد که ملت‌ها و انسان‌هایی برای بیان و به‌ثمر نشستن آنها ازخودگذشتگی كرده بودند. او دیدگاه‌های حامی صلح و ثبات و حقوق بشر، همکاری و هم‌افزایی و چندجانبه‌گرایی را زیرسؤال برد و درعوض، صلحی اجباری و تحمیلی برای جهان، دیدگاهی کمّی و دستاوردمحور به زندگی بشر و راه‌حل‌هایی نمایشی و بی‌اساس را برای تمامی بحران‌ها ارائه کرد. بی‌شک این تغییرات، پای بشردوستان را سست نكرده و نخواهد كرد، اما متإسفانه به بی‌اعتمادی و ناباوری در جهان دامن زده و فرصت گفت‌وگو و مذاکره، پیشرفت و توسعه، حفاظت از محیط‌زیست و امنیت را از نسل‌های آتی برای مدت‌هایی نامعلوم گرفته است.