دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد(چشم به راه سپیده)
زیارت
مستی نه از پیاله نه از خُم شروع شد
از جادة سهشنبه شب قم شروع شد
آیینه خیره شد به من و من به آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد
خورشید ذرهبین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد
وقتی نسیم آه من از شیشهها گذشت
بیتابی مزارع گندم شروع شد
موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم... شروع شد
فاضل نظری
فصل پریشانی
در انتهای انتظاری سرد و طولانی
من ماندم و آغاز یک فصل پریشانی
وقتی بهار از شاخههای کاج میتابید
من بودم و یخ بستگیهای زمستانی
در سر صدای سبز گندمزار میپیچید
اما دلم محو سکوتی بود پنهانی
بادی که با خود برد برگ انتظارم
میریخت بر قصر دلم یک قلعه ویرانی
گاه عبور از امتداد لحظههای سرد
دستی بر روی شانهام میکاشت عریانی
سها رائد- مهاجر افغانی
پنجرههای آدینه
در آرزوی تو هستم همیشه نورانی
اسیر زلف تو هستم، نگفته میدانی
تو از قبیله فریادهای خاموشی
زبانه میکشی از سینههای طوفانی
شمیم عطر تو در باغ لاله میپیچد
عزیز گمشده در کوچههای ظلمانی
نشستهام به در انتظار یکرنگی
بدان امید که روزی گلی برویانی
شکسته قامت هر لالهای غریبانه
غروب خسته مرا میکشد به ویرانی
شبانه میشنوم از نگاه اشکآلود
که میرسد به دلم عطر یاس پنهانی
هزار پنجره آدینه باز و بسته شود
به گوش دل نرسد نغمههای عرفانی
ولی شنیدهام از قاصدی که میخواند
ز کوی کعبه برآید جمال نورانی
به عشق خال رخت حال ما پریشان است
فدا کنم دل و جان را بر این پریشانی
به کنج میکده هر شب ترا، ترا خوانم
که شاید از مینابت مرا بنوشانی
لبان تشنه ما را ز کوزه اتتر کن
به انتظار تو باشم اگر چه طولانی
من از زمان شکفتن خدا خدا کردم
هزار بوسه برویت زنم به آسانی
اگر چه لایق عشقت نگشتهام اما
شوم به صبحدمی در ره تو قربانی
در انتظار ظهورت چنان پریشانم
که لحظه لحظه عمرم رود به حیرانی
به جز توای گل نرگس مرا خیالی نیست
به خاک پای تو سایم همیشه پیشانی
ضریح چشم سیاهت طواف هر شب من
صفای سعی مرا چشم بسته میدانی
دعای عهد ترا هر سحر وفا کردم
مگر به گوش من آید صدای روحانی
به انتظار تو «نادم» ز کفر مینالد
یقین شکایت دل را نگفته میخوانی
ابوالقاسم قربانی
آینه شکسته
دست تو باز میکند، پنجرههای بسته را
هم تو سلام میکنی، رهگذران خسته را
دوباره پاک کردم و به روی رف گذاشتم
آینه قدیمی غبار غم گرفته را
پنجره بیقرار تو، کوچه در انتظار تو
تا که کند نثار تو، لاله دسته دسته را
شب به سحر رساندهام، دیده به ره نشاندهام
گوش به زنگ ماندهام، جمعه عهد بسته را
این دل صاف کم کمک، شده ست سطحی از ترک
آه... شکستهتر مخواه، آینه شکسته را
سهيل محمودي
سپیده و نور
از افقهای دور میآیی
از میان مه و سپیده و نور
در تو جاری است آیه تطهیر
در تو پیداست روح سبز ظهور
چهرهات زیر سایهای از غم
در نگاهت ترنم باران
باشکوه و وقار میآیی
تا غم و رنج رادهی پایان
هم چو ابری سپید نرم و سبک
سایه میگستری بر آنچه که هست
در دلت چشمه سار روشن عدل
ذوالفقار علی ترا در دست
از میان لبت کلام خدا
میتراود چو عطر یاس سپید
میشکوفد درون سینه ما
با کلامت شکوفههای امید
زهرا پیشرفت