معنا و مصادیق «نژادپرستی» در عالم تجدد(نگاه)
به بهانه قتلِ نژادپرستانه «مینیاپولیسِ» آمریکا که ضرورت پرداختن به مسئلۀ نژادپرستی را دوباره به یاد ما آورد...
1. وقتی از «نژادپرستی» در غرب سخن میگوییم، از چه سخن میگوییم؟ 2. آیا «نژادپرستی» در غربِ متجدد تنها در سطح افراد و گروههای اجتماعی قابل مشاهده است یا در ساختارها و دولتهایِ مدرن هم دیده میشود؟ پرسش دوم، پرسشی مقبول به نظر میرسد، اما پرسش اول شاید عجیب در نظر آید، چرا که معنای «نژادپرستی» چنان بدیهی مینماید که احتمالاً پرسش بالا خواننده این سطور را متعجب کند که سؤال از معنایِ یک اصطلاحِ شناختهشده برای چیست؟ باید توجه داشت، همین مفهومِ بدیهی را میتوان از زوایای دیگری دید، زوایایی که در مرکز توجه نیستند و توجه به آنها نیز خالی از فایده نیست. در سطور آتی برخی وجوه اصطلاح «نژادپرستی» را توضیح میدهیم و گوشهای از مصادیق آن را برمیشماریم تا ساختاری و دولتی بودن آن و فراگیر بودنش را نشان دهیم. البته پیش از ورود به بحث نکتهای را یادآور میشویم و آن اینکه «نژادپرستی» در اینجا «در تداولِ عرفِ مردم» به کار رفته است و الا «در زبان تخصصیِ علوم» از اصطلاحات گوناگونی استفاده میشود که هر کدام بار معنایی خاص خود را دارد که مد نظر ما نیست.
معانی نژادپرستی
وقتی از «نژادپرستی» سخن میگوییم از «خودبرترپنداریِ نژادی» میگوییم، یعنی «نژادِ مادرزادیِ» خود را برتر از دیگر نژادها و ژنها دانستن. این همان تعریفی است که ما از «نژادپرستی» در ذهن داریم، اما فروکاهیدن انواعِ «نژادپرستی» به این نوع، قطعاً تقلیلگرایی است. «نژادپرستی» حامل معنای «تمدنی» نیز هست، «نژادپرست»، در این معنا، «نژادِ مادرزادیِ» خود را برتر نمیپندارد بلکه خود را «متمدن» و دیگری را «غیرمتمدن»، در نتیجه «بیگانه»، میداند.
برای روشنتر شدنِ معنایِ اخیر میتوانیم به مورد «بوریس جانسون» که این روزها بسیار محل توجه است، بپردازیم. مگر او تباری تُرک ندارد؟ پس چرا لابهلای حرفهایش سویههای نژادپرستانه از نوع غربیاش هویداست؟ به سیاهان آفریقایی توهین میکند یا حتی اردوغانِ تُرک را کنایه میزند. مگر تبار خودش به تُرکها نمیرسد؟ در پاسخ باید رجوع کنیم به تعریف دوم، در واقع نگاه «جانسون»، نگاه «متمدن» به «غیرمتمدن» است.
«اسلامهراسی» و «مسلمانستیزی» در غرب را نیز میتوان تحت این سنخ از «نژادپرستی» قرار داد، چرا که بسیاری از مسلمانانِ در معرضِ تبعیض، خود تباری غربی دارند، پس تبعیض علیه آنان ناشی از «پـَست پنداشتنِ نژادی» آنان نیست، بلکه به این خاطر است که «مسلمان» را منطبق با «تمدنِ مدرن» نمیدانند، در نتیجه او را «بیگانه» میشمارند.
یونانیان باستان کسی را لایق «عدالت» میدانستند که «شهروندِ» یونانی شمرده میشد و غیر را «بربر» میخواندند که شایسته «عدالت» و اصلاً «انسان» نمیدانستند. این وجوه در غربِ متجدد نیز همچنان قابل پیگیری است، گرچه امروز در «زبانِ قالِ» غرب با صراحت به آن اشاره نمیشود، اما «زبانِ حالِ» غرب، همچنان گویای اینگونه از «بیگانهستیزی» است. این همان معنایِ «نژادپرستی» است که کمتر در معرض توجه است. در غربِ مدرن شخصی شایسته بهرهگیری کامل از مواهبِ دنیایِ غرب است که در «ترازِ» انسانِ «غربیِ متمدن» تشخیص داده شود، و الا مندرج در تحتِ مقوله «وحشی» است، گرچه برای خطاباش از چنین واژهای استفاده نمیشود. البته دقت شود که بحث از تمایز اعتقادی و اینکه عقایدی را درست و بهتر بدانند نیست، بلکه بحث بر سر تمایزی است که منشأ تبعیضهای خشونتآمیز میشود.
مصادیق نژادپرستیِ ساختاری و دولتی
فروکاهیدنِ «نژادپرستی» به گروههای اجتماعی و افراد، و نادیده گرفتن ساختارهای سیاسی و دولتها، تصویری ناقص از «نژادپرستی» در عالم تجدد به دست میدهد، باید توجه داشت که «نژادپرستی» امروز در ساختارها ریشه دوانده است. برخی مصادیق از نژادپرستی را در پایین میآوریم، تا ادعای ما بهتر فهمیده شود.
نمونه بارز «نژادپرستیِ ساختاری و دولتی» در سرزمینهای اشغالی فلسطین قابل مشاهده است، حتی در قبال «یهودیانِ اسرائیلی». خبری در سال 2013 منتشر شد، که «اسرائیلیهایِ سیاهپوست را بدون اطلاعشان عقیم میکنند»، پس از آن هم بارها خبرهایی از این سنخ منتشر شد که نژادپرستی ساختاریافته و دولتی در این سرزمین را روشن میکرد. شگفت اینکه، در کانادای داعیهدارِ چندفرهنگی بودن و مدارا نیز همین مسئله را میتوان دید. رادیو سیبیسی کانادا در نوامبر 2017 موردی مشابه با مورد فلسطین اشغالی را گزارش داد: «در بیمارستانی در شهر ساسکاتونِ این کشور، زنانِ بومی (سرخپوست) را که برای وضعِ حمل به بیمارستان میآمدند، مجبور میکردند تا به جراحی عقیمسازی تن دهند، در غیر این صورت بچههای تازه به دنیا آمدهشان را از آنان جدا میکردند».
مورد دیگری که همیشه پیش چشم ناظران حاضر است، وضع سیاهان آمریکایی است. خشونت پلیس آمریکا نسبت به سیاهان یا حتی هیسپنها (لاتینیهای این کشور) چنان رایج است که دیگر خبرهایش کسی را متعجب هم نمیکند، از مواردی که درگیریهای فراگیری در پی دارد، مثل آنچه در سال 2014 در فرگوسن گذشت، یا خبرهایی که از اینسو و آنسوی ایالات متحده بیوقفه مخابره میشود و نمونه اخیرش قتلِ مینیاپولیس است که البته بررسی مستقل آن مجال دیگری میطلبد.
موارد بالا ذکر شد تا یادآور شویم «نژادپرستی» در غربِ معاصر خلاصه در گروه «کو کلاکس کلان»ها با نقابهای عجیبشان یا گروههای مانند آن نیست. تأکید میکنیم آنچه گفتیم تنها بخش کوچکی از مصادیق «نژادپرستی» در عالم تجدد است و شوربختانه در قلبِ این عالم هنوز خونِ «نژادپرستی» جریان دارد. در جوامع مدرن، بین گروههای اجتماعی و همچنین در ساختارِ سیاسی و دولتهای مدرن، بخشی از مردم چون از نژادی متفاوتاند یا چون یوغِ آدابِ مشهوراتِ غربی را به گردن ندارند و «متمدن» شمرده نمیشوند، «بیگانه» تلقی میشوند و در معرض «تبعیضِ فراگیر» قرار میگیرند.
در پایان، از بابِ «دفعِ دخلِ مُقدَّر» و «پاسخِ پیشگفته به پرسش و اعتراضی که مطرح خواهد شد»، گفتن حرفهایی تکراری و ملالآور ناگزیر است: مقصود از نگاشتن این نقدها، نفیِ هر آنچه در عالمِ تجدد وجود دارد نیست و همچنین منظور این نیست که، نابخردانه، تمامِ مردمِ مغربزمین را ذیل «نژادپرستی» دستهبندی کنیم. منتقد نمیتواند آنچه در غرب با سختکوشی و نظم به دست آمده را نبیند، همانطور که نمیتواند این زشتیها را نادیده بگیرد و با سبکسری این پلشتیها را منکر شود، چرا که در صورتِ اول دچارِ «غربستیزیِ کور» و در صورت دوم مبتلا به «غربستاییِ نابخردانه» شده است.
امینالاسلام تهرانی