کد خبر: ۱۸۶۴۷۸
تاریخ انتشار : ۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۲۲:۳۲

تا جنگ بدر دیگرتان چند تا کم است(چشم به راه سپیده)




باغ سیب نیست
دیگر برای هجر تو ما را شکیب نیست
ماییم آشنای تو وا کن، غریب نیست
هر لحظه‌ای که می‌گذرد این سوال ماست
یعنی زوصل روی تو ما را نصیب نیست
از بس که جانگداز بود ناله فراق
فردا که گل به باغ برسد عندلیب نیست
درد فراق را به کدامین مطب برم
رفع غم حبیب به کار طبیب نیست
جوییم عطر بوی تو از جمکران هنوز
بس بوی سیب می‌دهد و باغ سیب نیست
؟؟؟؟؟
دل آفتابی
دنیای بی‌نگاه تو  تاریک و مبهم  است
بی تو  تمام زندگی ما جهنم است
ای آفتاب سیصد و چندم  قمر بگو
تا جنگ بدر  دیگرتان چند تا کم است
نور تو  خامُشیی همه اعتراض‌هاست
این راز سجده‌های ملایک به آدم است
با پنجه‌های ظلم  به روی گلوی عدل
دیگر بهار آمدن تو مسلم است
صبح طلوع جمعه دلم آفتابی است
اما  غروب مثل غروبِ محرّم است
روشن کنید مرگ کجا می‌برد مرا
ای مردمان بهشت من اکنون در عالم است
میثم مومنی‌نژاد
دلم هوای حرم کرده
همیشه کوچه ما عطری از شما دارد
که آشنا به دلش میل آشنا دارد
بگو که جسم که را در بغل گرفتی که
دوباره روضه ما بوی بوریا دارد
هزار شکر که مژگان به ما حواله شده
غبار پای تو تأثیر کیمیا دارد
شبیه چشم شما سرخ می‌شود چشمش
کسی که چشم بر آن ریشه عبا دارد
علاج تشنگی‌ام را فرات هم نکند
تنور سینه من داغ کربلا دارد
به سینه می‌زنم و حلقه می‌زنم بر در
در این معامله یک دست هم صدا دارد
دلم هوای حرم کرده خوب می‌دانم
برات کرب و بلا را فقط رضا دارد
دوباره خرجی ما بی‌حساب زهرا داد
همیشه سفره  گرمش هوای ما دارد
حسن لطفی
نوادگان زمین
در امتداد خزان، روزها زمستانی
و در غیاب شما، آفتاب زندانی
جسارت است ولی یک سوال می‌پرسم
چقدر در پس پرده حضور پنهانی؟
ببین برای شما جمعه ندبه می‌خوانند
نوادگان زمین خسته از پریشانی
چه وقت می‌رسد آقا نگاهتان باشد
برای شب‌زدگان آیت غزل خوانی؟
چرا نمی‌رسی ای منتقم ببین امروز
به نیزه‌ها شده قرآن به دست شیطانی
دوباره پنجره‌ها، زل زده به غربت شهر
در انتظار شما ای طلوع پایانی
علی سلیمانی
مثل پسر مهزیار
عریضه‌های دلم را غبار خواهد برد
خزان فاصله‌ها را بهار خواهد برد
مرا به خیمه خود، حضرت امام زمان(عج)
درست چون پسر مهزیار خواهد برد
نسیم، تفحه پیراهنی زیوسف را
برای مردم چشم انتظار خواهد برد
خدا یکی ز همین جمعه‌های سرگردان
نمونه خط خوش را به کار خواهد برد
همان که آید و تا کوچه بنی‌هاشم
به روی شانه خود ذوالفقار خواهد برد
بدون بودن او مثل آه سردم من
برای آمدنش روضه نذر کردم من
؟؟؟؟؟
نذر جمکران
من و قرآن جیبی هر سه‌شنبه
توسل بی‌نصیبی هر سه‌شنبه
نمی‌دانم چه می‌خواهد ز جانم
خیالات غریبی هر سه‌شنبه
حریمی سبز، بوی عطر و اسپند
من و حال عجیبی هر سه‌شنبه
تو گفتی یک سه‌شنبه زیر باران
مرا هی می‌فریبی هر سه‌شنبه
دلم در دست‌هایم می‌زند باز
من و این ناشکیبی هر سه‌شنبه
احد چگینی
وصل و فصل
وصل تو بهار روزگاران من است
جمعیت اوضاع پریشان من است
روئیدن و بالیدن و رستاخیز است
از فصل مگو، که برگ‌ریزان من است
سید محمد حکاک