تفاخر شخصی به بزرگان ممنوع!(حکایت خوبان)
شخصی به نام احمدبن محمد بزنطی میگوید: روزی امام رضا(ع) مرکبی را برای من فرستادند. من نیز سوار شدم، خدمت آن حضرت رسیدم و تا پاسی از شب خدمتشان بودم. سپس آماده رفتن شدم. حضرت فرمودند: فکر نمیکنم در این موقع بتوانی به مدینه برگردی؛ امشب را نزد ما بمان و صبح به برکت خدای ـ عز و جل- حرکت کن. حرف حضرت را اطاعت کردم. آنگاه به کنیزش فرمود: ای کنیز! رختخواب خودم را برایش پهن کن و ملحفه مرا که در آن میخوابم بر روی او بکش و بالش مرا زیر سرش بگذار.
بزنطی میگوید: پیش خودم گفتم: چه کسی به افتخاری که امشب نصیب من شد دست یافته است؟! خداوند این موقعیت و منزلت را برای من نزد امام رضا(ع) قرار داد که به هیچ یک از اصحاب ما نداده است. امام، مرکب خود را برایم فرستاد که سوار شدم، رختخواب مخصوص خودش را برایم قرار داد، در ملحفه او خوابیدم و بالش خودش را برایم نهاد. هیچ یک از اصحاب چنین توفیقی پیدا نکرده است.
در همین حال، که امام با من نشسته بود و من در دلم این سخنان را میگذراندم، به من فرمود: ای احمد! روزی امیرالمؤمنین(ع) به عیادت «زید بن صوحان» که مریض بود رفتند و زید به واسطه آن به مردم فخر میکرد. حضرت فرمود: مبادا نفس تو، تو را به فخر بکشد! در برابر خدای متعال فروتنی و تواضع کن.(1)
____________
1- عیون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 212