عصر کدامین جمعه را صبح تماشا میکنی؟(چشم به راه سپیده)
ما و قامت یار
دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینهدار طلعت اوست
من که سر درنیاورم به دو کون
گردنم زیر بار منت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلودهدامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم در آن حرم که صبا
پردهدار حریم حرمت اوست
بیخیالش مباد منظر چشم
زان که این گوشه جای خلوت اوست
هر گل نو که شد چمنآرای
ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روز نوبت اوست
ملکت عاشقی و گنج طرب
هر چه دارم ز یمن همت اوست
من و دل گر فدا شدیم چه باک
غرض اندر میان سلامت اوست
فقر ظاهر مبین که حافظ را
سینه گنجینه محبت اوست
حافظ
چه حکایتی
چه حکایتی کنم از رخت که تو رمز کنز حکایتی
چه روایتی کنم از تو من که تو خود کلید روایتی
چه حدیثی از نگهت کنم که تو میبری به نظارهای
غم ما ز دل دل ما ز کف ز ره وفا به اشارتی
چه بگویم از قد و قامتت که به جلوه چون به در آوری
ز قیام قامت خود به پا، به جهان کنی تو قیامتی
به چه سان ز هجر رخت شها بکنم به شکوه لب آشنا
که تو خود خدیو عدالت و بری از شئون شکایتی
تو کلید هر در بستهای تو امید قلب شکستهای
تو انیس هر دل خستهای تو دلیل درک و درایتی
تو فروغ دیده آدمی تو امیر صحنه عالمی
نظری نما تو به ما دمی بنما ز ما تو حمایتی
بهار عدل علی
تو چون به جلوه در آیی سپیده خواهد شد
فروغ باغ سحرگاه دیده خواهد شد
بدون فیض وصالت، به زیر بار فراق
بلندقامت هستی خمیده خواهد شد
به پاس مقدمت ای نوبهار عدل و امید
ز باغ وحی گل نور چیده خواهد شد
ز فیض جلوه نور تو ای بهشتیروی
دوباره روح به جانها دمیده خواهد شد
به گوش اهل جهان از کنار بیت عتیق
صدای روح نوازت شنیده خواهد شد
بیا که با تو شکوفه دهد نهال امید
بهار رحمت حق با تو دیده خواهد شد
رسید مژده به ما کز نسیم آمدنت
بهار عدل علی آفریده خواهد شد
طناب ظلم و ستم گرچه محکم و کاری است
به ذوالفقار تو روزی بریده خواهد شد
خوشا به حال کسی کو در امتحان خلوص
به پاس خدمت تو برگزیده خواهد شد
بخوان حدیث غمی را کنار باغ بقیع
اگرچه تازه غم آن شهیده خواهد شد
به گریه گفت «وفائی» هزار جمعه گذشت
کدام جمعه جمال تو دیده خواهد شد
سید هاشم وفایی
فردای من امروز شد
با چشم شهرآشوب خود ما را زلیخا میکنی
یعقوب چشمان مرا تنها تو بینا میکنی
دیگر نمیداند کسی فرق ترنج و دست را
یوسف! تمام شهر را داری زلیخا میکنی
دروازههای نور را بستند و ما و تیرگی
کی میرسی و ناگهان دروازه را وا میکنی؟
باغ زمستان دیدهام با شاخههایی یخزده
کی تو بهار ناگهان! ما را شکوفا میکنی؟
آه ای قیام قامتت آشوب روز واپسین!
چه محشری با قامتت یک شب تو برپا میکنی؟
فردای من امروز شد، امروز من دیروز شد
تا کی بگو ای نازنین امروز و فردا میکنی؟
بیتو گذشت این جمعه هم ای صاحب عصر و زمان
عصر کدامین جمعه را صبح تماشا میکنی؟
احمد چگینی
چرا گذر نمیکنی
چرا ز کوی عاشقان دگر گذر نمیکنی
چه شد که هر چه خوانمت به من نظر نمیکنی
مگر مرا ز درگهت خدا نکرده راندهای
دگر برای خدمتت مرا خبر نمیکنی
خدا گواه من بود که قهر تو کشد مرا
ز قهر با غلام خود چرا حذر نمیکنی
نشستهام به راه تو به عشق یک نگاه تو
ز پیش چشم خستهام چرا گذر نمیکنی
تو ای همای رحمت ای جهان به زیر سایهات
چرا نظر به مرغکی شکستهپر نمیکنی؟
نگر به خیل سائلان به سامرا و جمکران
ز باب خانهات چرا سری به در نمیکنی؟
حبیبالله چایچیان