کد خبر: ۱۸۲۳۰۸
تاریخ انتشار : ۲۶ بهمن ۱۳۹۸ - ۲۱:۱۵
نقد فیلم سینمایی «ابر بارانش گرفته» ساخته مجید برزگر

ابر پشت خنده تماشاگر‌گریه‌اش گرفت




گالیا توانگر
وقتی نگاهی به بیوگرافی کارگردان فیلم «ابر بارانش گرفته» می‌اندازیم، از پیش می‌دانیم که با یک فرد تحصیل کرده و باهوش روبروایم و انتظارمان بالا می‌رود؛ اما متاسفانه باید گفت، در آخرین ساخته این فیلمساز، هوشمندی حتی در انتخاب نام فیلم به کار گرفته نشده است.
نام فیلم «ابر بارانش گرفته» است و بلافاصله این سؤال را در ذهن ایجاد می‌کند که مگر ابر جز باران، چیز دیگری هم می‌گیردش؟! «ابر بارانش گرفته» نامی بدیهی است و به یک گزارش یک خطی وضعیت هوا در برنامه خبری می‌ماند. بنابراین نام فیلم بدون ایجاد ایهام در ذهن مخاطب، غیر هنری ست. کاش لااقل در دم دستی‌ترین حالت ممکن نام «ابر‌گریه‌اش گرفته» برای این اثر انتخاب می‌شد.
البته «ابر بارانش گرفته» یکی از سطرهای شعر «خانه ام ابری ست» نیماست. فراموش نکنیم که در بدنه شعر نیمایی، یک سطر وابسته به سطرها و بندهای قبل و بعد، مطمئنا خیال انگیزی و ابهام خود را حفظ می‌کند و خوش می‌نشیند. اما به صورت تک سطر به نظر می‌رسد، برای عنوان فیلم خوش ننشسته است، چون با توجه به داستان فیلم که سکانس‌ها پر از بارانند بدون مفهومی خاص؛ تلنگری یا ایهامی در ذهن مخاطب ایجاد نمی‌شود. اما اگر فیلم، یک فیلم وابسته به قاب‌های زیبا و بکر طبیعی با مفهوم شاعرانه و فلسفی بود، این عنوان بسی خوش‌تر می‌نشست و حتی جا داشت نام اصلی شعر فاخر نیمای بزرگ «خانه‌ام ابریست» به عنوان نام فیلم انتخاب می‌شد.
مجید برزگر را با فیلم‌های فرم گرایش می‌شناسیم. مشخص است که او برای مخاطب خاص می‌سازد. وقتی فرم‌گرایی سر لوحه آثار اوست، به همان اندازه باید بازی‌ها پیچیده و متفاوت باشند.
بی‌تعارف باید گفت بازیگر نقش پرستار سارا، هیچ تلاشی برای نزدیک شدن به نقشش به خرج نداده است. او باید شخصیت پیچیده‌ای از سارا ارائه می‌داد. پرستاری که خاکستری است. برای کمک به بیمارانش از هیچ کاری دریغ ندارد، اما اگر پایش هم بیفتد و ببیند مریضش دارد درد می‌کشد، فرشته مرگشان می‌شود.
او برای کمک به یک سرهنگ بازنشسته به کما رفته با دعوت بچه‌هایش روانه شمال می‌شود. در ابتدا نظرش این است که تلاش اعضای این خانواده برای زنده نگه داشتن پدرشان بیهوده است، باید دستگاه‌ها را از او جدا کنند و اعضایش را به دیگران پیوند بزنند.
تا این جای فیلم یک ساعت گذشته و هیچ اتفاق تعلیق برانگیزی نیفتاده است. یک ساعت با ریتم کند، مقدمه‌چینی شده که پرستار از تهران به شمال و بالای سر بیمارش برسد و داستان تازه شروع شود! ریتم روایت به شدت کند و بدون هیچ فراز و نشیبی است.
یکی و دو روزی از حضور سارا بالای سر بیمارش می‌گذرد، دراین یکی و دو روز با یک پرستار که شخصیتش خنثی است، مواجه هستیم. نه پیچیدگی مرسوم در شخصیت‌های خاکستری را در او می‌بینم، نه دلسوزی یک پرستار و نه حتی سنگدلی یک فرشته مرگ را. او در خنثی‌ترین شکل ممکن جلو دوربین، روند عادی یک پرستاری نصفه و نیمه را به نمایش می‌گذارد.
بعد از گذر این یکی و دو روز به یک باره در شرایطی که اعضای خانواده سرهنگ برای جدا کردن دستگاه‌ها از پدرشان -بنا به حرف پرستار و دکترش- آماده شده‌اند و قطع امید کرده‌اند، سارا سر میز صبحانه به خانواده مریضش می‌گوید، من با او ارتباط برقرار کرده‌ام و او به زودی بیدار می‌شود. این در حالی است که تماشاگر اصلا نمی‌داند در لایه‌های شخصیتی پرستار چه رخ داده که به یک باره 360 درجه تغییر رای و نظر داده است؟ هیچ مقدمه چینی برای باورپذیری این تغییرموضع، چه در شخصیت پرستار و چه در داستان فیلم شاهد نیستیم.
تنها در یک صحنه به اصطلاح ارتباط گیری پرستار با روح بیمار، یک لیوان آب، همچون جلسات احضار روح بر میز حرکت می‌کند! همین یک، باعث تغییر موضع یک شبه رای و نظر پرستار می‌شود! انتخاب بازیگرانی که متوجه پیچیدگی نقششان نیستند، فیلم را تا سطح یک درام مضحک پایین می‌کشد.
در سکانس دیگری کل قضیه به کما رفتن پیرمرد را از زبان نوه‌اش می‌شنویم که روی نیمکتی نشسته و برای پرستار با فراغ بال و بدون کوچکترین اثری از اضطراب مرسوم این گونه اعترافات، تعریف می‌کند.
نوه پیرمرد علف می‌کشیده، یک نخ هم به پیرمرد داده و او سرخوش شده، در دریا نهنگ صورتی دیده، به خانه برگشته و به کما رفته است!
نقش نامکشوف نهنگ صورتی به سکانس پایانی فیلم کشیده می‌شود و پرستار در مسیر بازگشت از شمال، کنار دریا دوباره نهنگ صورتی رقصان را می‌بیند، تنها بر خنده تماشاگر می‌افزاید.
نهنگی که گویی یک وال سفید در برنامه مستند حیات وحش بوده و رنگ صورتی را به مدد جلوه‌های نه چندان ویژه، روی دمش پاشیده‌اند.
برزگر هرچه در «ابر بارانش گرفته» تلاش می‌کند که تماشاگر ‌اشکی به چشمانش بنشیند، برعکس تماشاگر با خنده‌ای که در دیدن آثار طنز مرسوم است، سالن را ترک می‌کند و ابرهم از این ناکامی در اجرای سوژه‌ای که می‌توانست بهتر اجرا شود،‌گریه‌اش می‌گیرد.