با دست مجروح لباسهای مادرش را شست! (فانوس)
یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بیسوادیِ ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق میشدم ، نیم خیز هم که شده از جاش بلند می شد . اگر بیست بار هم میرفتم و میآمدم بلند میشد. میگفتم : علی جان، من که غریبه نیستم ، مادَرِتَم ؟ چرا اینقدر به خودت زحمت میدی؟ میگفت: احترام به والدین ، دستور خداست. یک روز که خانه نبودم ، از جبهه آمده بود . دیده بود یک مشت لباس نَشُسته گوشه حیاطه ، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند . وقتی رسیدم بهش گفتم : الهی بمیرم برات مادر ، تو با یه دست، چطوری این همه لباس رو شستی؟! گفت : اگه دو دست هم نداشتم ، باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو زحمت شستن لباسها را بکشی !
روایتی از مادر شهید علی ماهانی - منبع : کتاب نماز،ولایت و والدین