کد خبر: ۱۷۸۸۵۹
تاریخ انتشار : ۱۱ دی ۱۳۹۸ - ۲۱:۵۸

دلم ز دوری رویت قرار و تاب ندارد (چشم به راه سپیده)



شنیدم عاشقان را می‌نوازی
مرا گویی که چونی؟ چونم ‌ای دوست
جگر پردرد و دل پرخونم ‌ای دوست
حدیث عاشقی بر من رها کن
تو لیلی شو، که من مجنونم ‌ای دوست
بفریادم ز تو، هر روز، فریاد
از این فریاد روز افزونم ‌ای دوست
شنیدم عاشقان را می‌نوازی
مگر من زان میان بیرونم ‌ای دوست؟
تو گفتی: گر بیفتی گیرمت دست
از این افتاده‌تر کاکنونم ‌ای دوست؟
غزلهای نظامی بر تو خواندم
نگیرد در تو هیچ افسونم‌ای دوست
نظامی گنجوی
 دخیل ‌اشک
درد فراق، ساده مداوا نمی‌شود
باید به هم رسید، وَ اِلّا نمی‌شود
از شنبه بسته‌ایم به جمعه دخیل ‌اشک
تا تو نیایی این گره‌ها وا نمی‌شود
هر شب به این امید که یک آن ببینمت
کوچه به کوچه می‌دَوَم اما نمی‌شود
بی‌خود دلم خوش است به ‌اشعار انتظار
این حرف‌ها برای من آقا نمی‌شود
یک گوشه چشم تو دل ما را ربود و برد
مجنون که بی‌خود عاشق لیلا نمی‌شود
مثل منِ گدا سر کویت زیاد هست
امّا کریم مثل تو پیدا نمی‌شود
تنها تویی که واسطه فیض رحمتی
ورنه براتِ عفو من امضا نمی‌شود
علی صالحی
جواب سلام
دلم ز دوری رویت قرار و تاب ندارد
میان ما و رخت جز گنه حجاب ندارد
به‌ اشک دیده نوشتم هزار نامه برایت
مگر که نامه بیچارگان جواب ندارد
نسیم صبح سلامم به دلبرم برسان
بگو جواب سلامم مگر ثواب ندارد
به آسمان جمالت ستاره نازیباست
که تاب دیدن روی تو آفتاب ندارد
نشسته دیده نازت میان صف زده مژگان
شکوه صف زده مژگان تو شهاب ندارد
تو شمس عالمیانی ز روی پرده بیفکن
که آفتاب به رخسار خود نقاب ندارد
هر آن کسی که به دل عشق روی ماه تو دارد
به شام اول قبرش یقین عذاب ندارد
چو سر ز خاک بر آرد به عرصه گاه قیامت
به زیر سایه لطفت دگر عقاب ندارد
محاسبات الهی اگر چه سخت و دقیق است
محب یوسف زهرا غم حساب ندارد
اگر چه آتش دوزخ هزار شعله فروزد
یقین اثر به دل و سینه کباب ندارد
به ناله دل سوزان هاشمی نظری کن
اگر چه تاب نگاهت دل خراب ندارد
حجت‌الاسلام سید حسین هاشمی‌نژاد
پرده‌دار عالم
 خورشید رخ مپوشان در ابر زلف، یارا
چون شب سیه مگردان روز سپید ما را
ما را ز تاب زلفت افتاد عقده بر دل
بر زلف خم به خم زن دست گره‌گشا را
فخر جهانیان شد ننگ صنم‌پرستی
جانا ز پرده بنمای روی خدانما را
ای آشکار پنهان بُرقَع ز رخ برافکن
تا جلوه‌ات ببینم پنهان و آشکارا
بی جلوه‌ات ندارد ارض و سما فروغی
ای آفتاب تابان هم ارض و هم سما را
بازآ که از قیامت برپا شود قیامت
تا نیک و بد ببیند در فعل خود جزا را
ای پرده‌دار عالم در پرده چند مانی
آخر ز پرده بنگر یاران آشنا را
بازآ که بی‌وجودت عالم سکون ندارد
هجر تو در تزلزل افکند ماسوی را
حاجت به تست ما را ‌ای حجت الهی
آری بسوی سلطان حاجت بود گدا را
عمری گذشت و ماندیم از ذکر دوست غافل
از کف به هیچ دادیم سرمایه بقا را
ما را فکنده غفلت در بستر هلاکت
درمان کن ‌ای مسیحا این درد بی‌دوا را
ای پرده‌دار عالم در پرده چند پنهان
بازآ و روشنی بخش دل‌های باصفا را
فواد کرمانی
بهانه خلقت
 ای بهترین بهانه خلقت ظهور کن
صحن نگاه چشم مرا پر ز نور کن
چشمم به راه ماند بیا و شبی از این
پس کوچه‌های خاکی قلبم عبور کن
آقا بیا و با قدمی گرم و مهربان
قلب خراب و سرد مرا گرم شور کن
آقا بیا و روضه بخوان، زینب(س) و شام
با‌ اشک روضه قلب مرا هم بلور کن
آقا بیا و روضه بخوان روضه عطش
یادی ز مشک پاره و ‌اشک و تنور کن
آقا بیا و روضه بخوان فاطمیه را
سرداب خشک چشم مرا هم نمور کن
صبر و قرار رفته ز دل‌های عاشقان
با دست عشق آتش دل را صبور کن
راه نفس نمانده بیا ‌ای گل امید
آقا بیا و رنج و بلا را تو دور کن
دجال‌های دشمن دین جلوه کرده‌اند
چشمان فتنه‌های زمان را تو کور کن