نقد فیلم «شکستن همزمان بیست استخوان»
حکایت خوف و رجا در مسیر فقر و رستگاری
محمدرضا محقق
فضا و اتمسفر انسانی فیلمهای برادران محمودی همیشه برای نگارنده ارزشمند و جذاب بوده است.
این فضاها و تمهای جذاب، در اوجش که همان فیلم «چند متر مکعب عشق» و شروع ماجرای برادران محمودی در سینمای بلند داستانی هم بود، تا فیلمهای بعدیشان امتداد یافت تا به اثر اخیرشان «شکستن همزمان بیست استخوان» رسید.
فیلمی که روایت عظیم (با بازی محسن تنابنده) یک پناهنده افغان است که در شهرداری تهران مشغول به کار است تا بتواند به خانواده مادر و برادرش فاروق کمک کند تا قاچاقی به آلمان بروند. اما در لحظه آخر فاروق از بردن مادرشان منصرف میشود و عظیم نیز متوجه میشود مادرشان نیازمند عمل پیوند است. عظیم باید بین جان خودش و مادرش انتخاب کند.
شاید بتوان گفت نکته اصلی در فیلم های برادران محمودی این است که در عین تلاش خوبی که در ورز دادن فیلمنامه مبتنی بر ایده اصلیشان دارند، اما در ادامه مسیر کم میآورند و فیلمنامه هرچه جلوتر میرود، از آن بنیه و قوت و قدرت اولیه کاسته میشود و دیگر همه چیز میشود رنگ و لعاب دادن به آن ایده و سوراخهای فیملنامهای و مشکلات درام.
در این فیلم هم پاشنه آشیل اصلی همین موقعیت است و اینکه فیلمنامه به لحاظ درام، کم دارد، به لحاظ کشش داستانی کمرمق است و بر همین مبنا، شخصیتپردازی دچار افت و خیز میشود.
غیر از عظیم که تبدیل به شخصیت شده و به خوبی روند اصلی قصه را به دست گرفته و پیش میبرد، مابقی آدمها، گاه نه تنها به شخصیت نمیرسند بلکه در حد تیپ هم باقی نمیمانند و دچار سترونی و سردی و زمختی میگردند که از جمله میتوان به شخصیت مادر، سایر اعضای خانوادهها و آدمهای فرعی قصه اشاره کرد.
از طرفی، فیلم به جهت ساختار در لحظات زیادی مستأصل و دفرمه است و شاید تمهیدی که برای پیشبرد روند متداخل و تلخ قصه اندیشیده شده، جواب نداده یا درست اجرا نشده است.
از جمله مواردی که این اخلال ذهنی و فرمی به وضوح نمایان میشود میتوان به سکانس آزمایشگاه اشاره کرد که نوعی اطناب و امتداد بیفایده که تنها نتیجهاش از دست رفتن ایده و هدر شدن موقعیت بکر آن است، میشود.
اما یکی دیگر از نکاتی که فیلم از جمیع جوانب به آن دچار شده است، نوعی از سوگیری جشنوارهای است که در پرداخت فیلم به چشم میخورد. رویکرد جشنوارههای خارجی به سینمای ایران و نو فیلمهایی که در آنها «تحویل گرفته میشوند» حالا دیگر حکایت روشن و مبرهنی دارد.
رهیافتهای اگزوتیک، فضاسازی فناتیک، نمایانگری عقبافتادگی و سیطره فلاکت، همان چیزی است که گویی تبدیل به نقطه ثقل درک و دریافتهای جشنوارهای در نسبت با سینمای ایران، به عنوان یک مانیفست و مطلوب متعین، گشته و عجیب و تأسفآور اینکه گویی سینماگر ایرانی و شرقی هم به این روند تن داده و راه گریز و گزیری هم ندارد! این همان نقطه اصلی شکلگیری مسیر یک فیلم و فیلمساز است که میتواند او را در متن و بطن فقر و فلاکت هم به دو سوی کاملا متباین و متناقض رهنمون شود.
میتواند در فیلمی همچون «بچههای آسمان» در قعر فقر و بیچارگی مادی، نمایانگر نوعی از والاترین مراتب انسانی و ایمانی باشد و ترکیبی ملهم از درد و اعتقاد و اطمینان را برای مخاطبش به بار آورد و یا مانند هزار و یک فیلم دیگر در طول همه این سالها، تصویری کریه و چرک از ایران به نمایش گذارد و حظ خود برد و جنس جشنوارههای جهانی را جور کند و آنچه بر پیکره تصویر ایران در جهان به بار میآورد هم اصلا برایش مهم نباشد که نباشد!
البته که فیلم برادران محمودی، اثر شریف و - هنوز- قابل دفاعی است و به این ورطه درنغلتیده اما آنچه زنگ خطر را بر همه و از جمله این برادران مستعد و خوش سابقه به صدا درمیآورد همان پاشنه آشیلی است که گفتیم و همان تلنگر و تذکر خیرخواهانهای که دادیم.
فیلم البته نقاط و نکات مثبت هم دارد؛ از سکانس تکاندهنده، انسانی، مادرانه و زیبای حمام مادربزرگ و نوه، تا سکانس شناسایی نوه توسط مادربزرگ تا روابط انسانی و دردآمیز میان آوارگان و درماندگان مهاجر که گویی در اوج مصیبت و محرومیت و دریغ و درد هم میتوان رگههای انسانی و ایمانی را در حرکات و سکناتشان به تماشا نشست.
با این همه شکی نیست که برادران محمودی هنوز راه درازی در پیش رو دارند و این مسیر سنگلاخ، هنوز به تمرین و طلبگی و آموختن و زیست انسانی- هنرمندانهشان نیازمند است.
و در این میان، اصلیترین روزنه امید همان فضا و اتمسفر انسانی فیلمهای برادران محمودی است. فضاها و تمهای جذابی که در اوجش فیلم «چند متر مکعب عشق» را سامان داد و شروع ماجرای برادران محمودی در سینمای بلند داستانی هم بود و تا فیلمهای بعدیشان امتداد یافت و حالا در «شکستن همزمان بیست استخوان» به بلوغی سرشار از خوف و رجا رسیده است.
خوف و رجایی که شاید با مسلح شدن به سلاح صداقت و زیست صادقانه و وفاداری به حقیقت و سینما، به رستگاری نایل آید.