کد خبر: ۱۷۳۶۸۷
تاریخ انتشار : ۱۱ آبان ۱۳۹۸ - ۱۹:۴۸

مردِ درد، یک قهرمان است



صنوبر محمدی

درد شبانه بی‌قرارش کرده. انگشتانش ملحفه سفید را چنگ می‌زند. به عقربه‌های ساعت که نگاه می‌کند آه بلندی می‌کشد و می‌داند تا طلوع دوباره صبح ساعت‌های طولانی و کش‌داری پیش‌رو دارد.
مرد درد هیچ‌وقت از بی‌خوابی‌هایش برای کسی نگفته است. از حسرت یک خواب شیرین و عمیق که سال‌هاست لذت آن را به فراموشی سپرده.
 با دستانی که از شدت درد می‌لرزند، ویلچر را به جلو می‌چرخاند و کنار پنجره می‌ایستد. شهر در تاریکی شب فرورفته. زمانی که از فرط ویلچرنشینی مداوم روزانه، به بستر شب پناه می‌برد ناچار است آن‌قدر هوشیار بخوابد که مبادا خواب غفلت، اندکی چشمانش را بفریبد و دچار زخم بسترش کند. او از زخم بستر هراس دارد و شاید از خاطره هولناک آن است که در طول شب چندین‌بار جسمش را به سختی جابه‌جا می‌کند.
او سال‌های زیادی است که با چشمانی بسته و ذهنی بیدار شب را به صبح پیوند می‌زند.
مرد درد محجوب‌تر از این حرف‌هاست که بخواهد از درد ‌ترکش‌هایی که در نقطه نقطه جسمش جای خوش کرده‌اند و میهمان لحظه به لحظه اویند چیزی بگوید!
مرد درد محجوب‌تر از این حرف‌هاست که بخواهد برای کسی از درد دستانی بگوید که سال‌هاست جور تمام بدنش را صبورانه می‌کشند و در این روزها کم‌توان شده و دردش شدیدتر، حرفی بر زبان بیاورد!
مرد درد محجوب‌تر از اینهاست که حتی حاضر شود اطرافیانش چیزی از دردهای جانکاهش بدانند. که مبادا اندیشه‌شان آزرده گردد.... که چشمان همسر بارانی شود و هوای قلب دخترش گرفته و ابری!!....
شب است و درد، رمقی برایش باقی نگذاشته است. دیگر مسکن‌ها هم بی‌اثر شده‌اند. تنها راه آن است که به جاده بزند.
در سکوت شب لباس‌هایش را به سختی بر تن می‌کند و به آهستگی از خانه بیرون می‌زند. مواظب است که مبادا صدایی، خواب خفتگان خانه را برآشوبد. خود را به اتومبیلش می‌رساند و درب آن را به آهستگی باز می‌کند.
 تمام انرژی و توانش را یکجا جمع می‌کند. به سختی از روی ویلچر بلند می‌شود و خود را روی تشک اتومبیل رها می‌کند. خستگی‌اش را با نفس عمیقی بیرون می‌دهد و چشمانش را برای لحظه‌ای می‌بندد.... و به ناگاه خود را در تاریکی و سکوت جاده می‌یابد و به دور از چشم غیر، بازهم محجوبانه دردش را تنها با خدای مهربان در میان می‌گذارد و..... قطرات اشکی است که بی‌محابا چهره‌اش را می‌پوشاند، اما محجوب‌تر از اینهاست که هرگز زبان به گلایه بگشاید.
سیاهی و سکوت شب فرصتی می‌شود برای او که خاطرات 40 سال ویلچرنشینی را مرور نماید. نوجوانی بیش نبوده که تنها با یک فرمان رهبر و مقتدایش، سره را از ناسره بازمی‌شناسد و اینجاست که عشق و احساس و بازار مکاره دنیا، توانی برای فریبش در خود نمی‌بیند. سن کمی ‌دارد اما یک شبه هیبت مردانه می‌گیرد و بزرگ می‌شود. و تنها یک اندیشه زیبا، راه سعادت را نشانش می‌دهد که «امروز زمان دفاع است و ماندن جایز نیست»!
 بیشتر همکلاسی‌هایش راهی جبهه شده‌اند و دل بی‌قرار او نیز سخت هوای رفتن دارد. رضایت پدر و مادر را به سختی جلب می‌کند و با دستکاری شناسنامه‌اش راه هرگونه مخالفتی را برای اعزام‌کنندگان می‌بندد.
 برایش فرقی نمی‌کند در خط مقدم باشد و یا در پشت جبهه به رزمندگان خدمت نماید اما در دلش آرزوی جنگ رو در رو با دشمنی را دارد که بی‌رحمانه به سرزمینش تاخته‌اند و از هر حیث از او قوی‌تر و قدرتمند هستند. اما او یقین دارد که سلاح ایمان به پروردگار از هر سلاحی مقاومتر و قدرتمندتر است. او برخود تکلیف می‌داند که باید از دین و میهن خود در برابر تجاوز دشمن دفاع نماید تا مبادا دشمن یک وجب از خاک سرزمینش را تسخیر نماید.
 خیلی زود آماده رزم می‌شود. پس از یک دوره آموزش نظامی ‌مهیای جبهه می‌شود. اسلحه که به دست می‌گیرد با اقتدار در صف می‌ایستد، بزرگ می‌شود، مرد می‌شود، جسور می‌شود. هرچند تمام قامتش را هم که راست می‌کند باز هم چند سانتی از اسلحه‌اش کوچکتر است!! اما دل شیر دارد و با شجاعت تمام مقابل دشمن تا بن دندان مسلح می‌ایستد.
مرد درد مردانه می‌رزمد و در کشاکش نبرد با دشمن، به ناگاه آتش تیری بر جسم نحیفش می‌نشیند و سوزش درد آمیخته با فواره خون چشمانش را رو به سیاهی می‌برد. در خواب و بیداری جسمش در مقابل دیدگانش به تصویر درمی‌آید و دیگر چیزی نمی‌بیند. چشم که می‌گشاید ملحفه سفیدی روی پاهایش را پوشانده. کنجکاوانه دستی به روی ملحفه می‌کشد. درمی‌یابد که پاهایش آسمانی شده‌اند.
مرد درد گرچه بارها و بارها شهادت را با تمام وجودش از خدا طلب کرده، این‌بار نیز سر تعظیم و تسلیم بر خواست الهی فرود می‌آورد و شکرگذار خداوند است و از اینکه پاهایش مقبول درگاه الهی شده‌اند ناسپاس نیست. هرچند می‌داند که روزهای بسیار دشواری را در پیش دارد و باید صبوری‌ها کند.
زمان زیادی نمی‌گذرد که خانواده به دیدارش می‌آیند. مردم کوچه و شهر به‌وجودش افتخار می‌کنند. پدر و مادر سربلند از فداکاری و رشادت فرزند به خود می‌بالند که او در راه دین و کشورش جانباز شده و اینک نشان پرافتخار جانبازی را بر شانه‌های کوچک و نحیف او می‌بینند. و دوستان و همکلاسی‌هایش، مهربانانه لحظه‌ای او را تنها نمی‌گذارند.
مرد درد در عنفوان جوانی و با جسمی ‌که هنوز هیبت مردانه نیافته ویلچرنشینی را تجربه می‌کند. به کمک خانواده جسم کوچکش در میان ویلچر که جای می‌گیرد شرایط را کم‌کم می‌پذیرد.
مهربانی‌های مادر و پدر برایش تمامی‌ ندارد اما مرد درد تلاشگر است و خود را در خانه محبوس نمی‌کند. از خانه بیرون می‌زند و با ورزش و کار و زندگی عجین می‌شود. خانواده نیز برایش آستین بالا می‌زنند و او زندگی را با بانوی مهر آغاز می‌کند و چند سال بعد خداوند دختری را به آنان عطا می‌کند که اینک افتخار پدر است.
مرد درد هر شب برای دخترک قصه‌ای شبانه می‌خواند.
قهرمان داستان‌های پدر افسانه نیستند. قهرمان داستان‌های پدر، جوانان و نوجوانان شجاعی هستند که روزی همرزم او بوده‌اند. دخترک در قلبش پدر را ستایش می‌کند و او را یک قهرمان واقعی و یک فداکار می‌داند. قصه‌های شبانه پدر پایانی ندارد و دختر هرشب برای شنیدن روایتی دیگر بی‌صبرانه منتظر می‌ماند....
مرد درد زمانی به خود می‌آید که خورشید فروزان از پس یک شب تاریکی خود را نمایان ساخته. لبخندی بر لب می‌نشاند و با قلبی امیدوار رهسپار جاده‌ای می‌شود که ساعاتی پیش از آنجا عبور کرده است.
مرد درد دیگر غمگین نیست.
به راستی که مرد درد یک فداکار است. او یک قهرمان است.