یادکرد آن رهای بی تکلف!
ادب و هنر: هشتم مرداد استاد «حسین آهی» شاعر ، پژوهشگر، حافظشناس و گوینده- مجری رادیو، به دیدار حق شتافت.
بهتر بود که این صفحه، هفته گذشته تقدیم میشد که به دلیل کمبود جا، میسر نشد. یاد آن ادیب متدین و انقلابی را گرامی میداریم!
یادت هست...؟
سروده استاد علیرضا قزوه برای استاد آهی
با همان تیشرت مشکی با همان شلوار ساده
لنگلنگان دیدم از حافظ میآیی بیافاده
مشت بر پشتت زدم استادنا آهی! کجایی
تنگ میگیری چرا بر ما؟ چرا دستت گشاده؟
راستی از خاطرات دور با نیما چه داری؟
ما ارادتمند استادیم یک هو، بیاراده
رستم میدان خراسانی و گیو آبمنگل
نیست در دروازه ی دولاب چونان تو نژاده
باب شوخی تا که میشد باز، میخندید غش غش
نقل و قول و شعر میخواندیم با رویی گشاده
راستی استاد! غیبت کرده این پرویز چرچیل
گفته چون استاد آهی مردی از مادر نزاده!
میشود آهنگری باشیم و آهنگی بخوانیم
حال من یک مشت آهن بود و حال او براده
- چند سال پیش یادت هست با استاد مشفق
در کجا بودیم؟ کاشان یا همان دارالعباده
گفتی ای استاد مشفق، خوش به حال شور و حالت
ما ز دنیا باد خوردیم و شما خوردید باده
دختری گل داد دستت، بعد چندی گفتی این را
جان من! جان حسین، این گل برای خانواده...
راستی استاد! میبینی چه دنیایی شد آخر
روی دست زندگی ماندیم ما بیاستفاده!
***
خواب میدیدم کنارم در خیابانهای دهلی
لنگ لنگان میروی با زلفهای تاب داده
بعد میخندی به من، بیجامه و بیجامهدانی
میروی تنها به جایی، میزنی تنها به جاده
حکایت سر به مُهرِ حسین آهی
رضا اسماعیلی
حکایت بعضی از آدمها مثل حکایت سر به مُهرِ حسین آهی و دنیاست. خیلیها فکر میکنند حسین آهی از دنیا عقب ماند، ولی حقیقت این است که دنیا از «وارستگی و فروتنی» حسین آهی عقب ماند. استاد آهی به شکل غیرقابل باوری به دنیا بیاعتنا بود. چهل سال بود که با یک پیراهن آستین کوتاه مشکی جلوی چشمهای حیرتزده دنیا ظاهر میشد و فقط به اندازهای که زنده بماند غذا میخورد. گاهی با جورابها و کفشهای لنگه به لنگهاش دنیا را حسابی دست میانداخت و با رندی تمام برای عالیجناب دنیا شکلک در میآورد. خلاصه کفر دنیا را در آورده بود، چون چیزی برای از دست دادن نداشت. این دو سه ماه آخر هم که یک بیماری لاعلاج در جانش ریشه دوانده بود، برای تأمین هزینههای درمانی - بیآنکه به احدالناسی رو بیاندازد - به کتابخانه شخصیاش که گنجینهای بینظیر از کتابهای مرجع و پژوهشی بود، چوب حراج زده بود. آری، آهی در قبای بلند فقر، گمنامی و فروتنی برای خودش عالمیداشت. آخرین شیطنت و شوخی زندگیاش هم این بود که توی بازی قایم باشک زندگی به همه ما گفت چشم بگذاریم و ناگهان در ناکجای آسمان برای همیشه ناپدید شد...!
تولدی دوباره
استاد حسین آهی در شمار انسانهای بزرگی است که با «درگذشت» و پوستاندازی دنیوی تمام نخواهد شد، بلکه زندگی تازهای را آغاز خواهد کرد. ادیب بزرگی که به اعتبار احاطه بر علوم زمانهاش، به راستی و درستی شایسته عنوان «حکیم» بود. شاعر آزاده و انسان دوستی که با وجود فرزانگی و بزرگی، به واسطه عزتنفس و مناعت طبع، خویشتنِ خویش را از چشمِ تنگ مردم دنیادار و اصحاب زور و زر و تزویر میدزدید و در قبای بلند فقر، گمنامی و فروتنی روزگار میگذراند و به برکت همین فروتنی، آوازهای بلند و نامی سربلند یافته بود، آن گونه که آفرین گویانش بزرگان گوهرشناسی چون شفیعی کدکنی، مهدی اخوان ثالث و... بودند. حسین آهی، مصداق درست این شعر حکیمانه بود:
کسي کو ز دانش برد توشهای
جهاني است بنشسته در گوشهای
آری، آهی «جهانی» بود که بیهیچ های و هیاهو، آرام در گوشهای نشسته بود و به زیاده خواهیهای «آدمهای منحنی» میخندید. آدمهای جاهطلب کوتاه قامتی که در نهایت جهل و تهی مغزی با پا گذاشتن بر شانه دیگران خود را بالا میکشند و کوس «انا الحق» میزنند!
حسین آهی به واسطه همین تجرد و وارستگی، پیش و بیش از هر چیز دیگری، هنرمندی آزاده و انسان دوست بود. شاعری ملول از دیو و دد که با شبچراغ شعر و شعور، در کوچههای بیپیر دنیا به دنبال انسان میگشت. به دنبال «آنکه یافت مینشود»:
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود، جُستهایم ما
گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
و اما برای معرفی «حسین آهی» به نسل امروز که گوهر بیبدیل شعر و ادبیات روزگار ما بود، نیازی به برشمردن فهرست بلندبالای آثارش نیست. برای معرفی آن دانشی مرد فرزانه که اکنون دریغاگوی او هستیم، همین اندازه کافیست که بگوییم:
از شمار دو چشم، یک تن کم
وز شمار خرد، هزاران بیش
خاطرهای شیرین از آهی
استاد حسین آهی تعریف میکرد که روزی در یکی از کنگرههای ادبی - قبل از شعرخوانی- دیدم جوانی از دور با شور و شوقی زایدالوصف دارد به طرف من میآید. جوان وقتی به من رسید، با گفتن استاد، استاد مثل کسی که گمشدهاش را بعد از سالها پیدا کرده، ناگهان خودش را در آغوش من انداخت و مشغول روبوسی شد.
بعد از روبوسی و احوالپرسی، بلافاصله کاغذ سفیدی از جیبش در آورد و آن را روبهروی من گذاشت و با شیفتگی تمام از من خواهش کرد که بهعنوان یادگاری به او یک امضا بدهم. من هم که از این همه شیفتگی و ارادت او به خودم متعجب شده بودم، در کمال فروتنی روی کاغذ را امضا کردم و به آن جوان دادم. اما جوان بعد از دیدن امضا و خواندن نام من، مثل کسی که روی او آب یخ ریخته باشند! یک دفعه از هم وارفت و با سرخوردگی تمام، کاغذی را که امضا کرده بودم پس داد و گفت: ببخشید، من فکر کردم شما استاد «آقاسی» هستید!
با آرزوی آمرزش و آرامش برای روح پرفتوح استاد حسین آهی، با بازخوانی غزلی عاشورایی از آن عزیز سفرکرده، این نوشتار را به پایان میبرم:
میخواست کفر، افکند از جوش، کعبه را
تا اهل دین، کنند فراموش، کعبه را
بگرفت جا به دامن کربوبلا حسین
با درد و غم نمود همآغوش، کعبه را
شد زنده دین حق ز قیامش اگرچه، کرد
اندر عزای خویش سیهپوش، کعبه را
خون خدا به کربوبلا موج میزند
بینم ولیک، ساکت و خاموش، کعبه را
بوی خوشی که میوزد از تربت حسین
گویی که برده تا ابد از هوش، کعبه را
بنگر مقام و رتبه، که در پیش کربلا
شد حلقه ارادت، در گوش، کعبه را
از بس که اشک ریخته، در ماتم حسین
چون زمزم است، چشمه پرجوش، کعبه را
یا نیست جز خیال شه کربلا به سر
یا خاطرم نموده فراموش، کعبه را
ادیبی فاخر
به انگیزه درگذشت ادیب انقلابی استاد آهی
پژمان کریمی
نوجوان بودم. برنامههای ادبی و سینمایی رادیو و تلویزیون را با جدیت دنبال میکردم و فراوان هم میآموختم. به یاد دارم که یک شب، برنامهای دیدم که در آن استاد حسین آهی – فکر میکنم از شعر جناب حافظ– سخن میگفتند! گذشت تا اینکه در همان دوران، استاد را چند بار در میدان انقلاب دیدم و تصویرشان در ذهنم ماندگار شد: شاعری و صاحبنظری همواره کیف و کتاب بدست، با وقار و با آرامش.
بعدها از طریق رادیو بیشتر ایشان را شناختم!
استاد به چند ویژگی مزین بودند، ویژگیهایی حسرتبرانگیز که در کمتر فردی در جایگاه رسانه جمع آن مشاهده میشود.
جناب آهی، بر چند علم مسلط بودند؛ فقه، نجوم، منطق، ادبیات فارسی و عروض؛ دانستن زبانهای آلمانی و عربی و...! حافظشناسی برجسته بودند. کار تصحیح دیوان حافظ شیرازی و بیدل دهلوی و تقطیع اشعار دیوان حضرت امام خمینی(ره) و تعیین اوزان و بحور این سرودهها و... از نقاط درخشان کارنامه ادبی و علمی ایشان است.
با وجود علم و کارنامهای پربار، همیشه بر موضع تواضع و به دور از نخوت و غرور دیده میشدند. بدون مطالعه و با دست خالی از کتاب، به رادیو پا نمیگذاشتند.
از طبعی نغز و قلمی شیوا برخوردار بودند، اما هیچگاه قلم خود را در مدار بیان نفسانیات و در خدمت طرح و شهرت قرار ندادند.
چنین بود که وقتی استاد آهی را مجری- کارشناس یا گوینده – کارشناس میخوانند به واقع این عناوین برازندهشان بود و نامشان به رسانه حرمت و اعتبار خاصی میداد.
بدانید که؛ اغلب شاعران انقلاب مانند دکتر قیصر امینپور، دکتر حسن حسینی، استاد عباس براتیپور و خیلیهای دیگر، در دهه 60 علم عروض را نزد استاد آهی فرا گرفتند. در واقع شعر انقلاب، به نوعی وامدار مجاهدت علمی و ایفای نقش مسئولانه و معلمی حسین آهی است.
استاد براتیپور در گفتوگو با نگارنده میگفتند؛ «هنگامی که من مسئول جلسات شعر حوزه بودم، استاد آهی میآمدند و در آخر مجلس مینشستند و به اشعار گوش میسپردند!»
این یعنی مسئولیتپذیری و در عین حال تواضع قلهای از ادبیات فارسی، این یعنی حرفهایگری اهل دل و یک دلبسته ادبیات فارسی که حال و آینده ادبیات و چگونگی پیشرفت شاعران جوان کشور، در نزدش اهمیت فراوان دارد.
شهادت میدهم و قاطعانه میگویم که استاد، با ادبیات و حس تعهد به اهالی ادبیات زندگی میکردند و لحظهها را برای توصیف و گزارش ادبیات، عاشقانه بهره میگرفتند.
اهالی رادیو جملگی اذعان میکنند که استاد، در رادیو، جز از «علم و ادبیات و رادیو» حرفی نداشت و دغدغه دیگری نشان نمیداد!
او یک ادیب انقلابی و یک اهل قلم متعهد بود که مهربانانه و پاک زندگی کرد! خوشا به حالش!