کد خبر: ۱۵۳۶۸۱
تاریخ انتشار : ۱۰ بهمن ۱۳۹۷ - ۲۱:۲۴

ببار بر در دل تبدار این بیابان ها(چشم به راه سپیده)



 اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
 شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
 اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
زگرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
 به‌اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت
بیا که این رمد چشم عاشقان تو ‌ای شاه
 نمی‌رمد مگر از توتیای گرد سپاهت
بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست
 تویی که سوده کمربند کهکشان به کلاهت
جمال چون تو به چشم و نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق دریغ چشم ونگاهت
در انتظار تو می‌میرم و در این دم آخر
 دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت
اگر به باغ تو گل بردمید و من به دل خاک
 اجازتی که سر برکنم به جای گیاهت
تنور سینه ما را ‌ای آسمان به حذر باش
 که روی ماه سیه می‌کند به دوده آهت
کنون که می‌دمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوه‌های سلاطین که می‌شود پر کاهت
تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
 که سر جهاد تویی و خداست پشت و پناهت
خدا وبال جوانی نهد به گردن پیری
 تو شهریار خمیدی به زیر بار گناهت
مرحوم شهریار
مرا بس است
فکری برای وضع بد این گدا کنید
باشد قبول من بدم اما دعا کنید
هر کار می‌کنم دلم احیا نمی‌شود
قرآن به نیت من بیچاره واکنید
 بی‌دردی‌ است دردِ من در به در شده
بر درد عشق جان مرا مبتلا کنید
برگشته‌ام به سوی شما ایها العزیز
در خیمه‌گاه خویش مرا نیز جا کنید
بی التفاتِ دوست تقلا چه فایده؟
قدری به دست و پا زدنم اعتنا کنید
در پشت خانه‌ تو نشستن مرا بس است
اصلاً که گفته حاجت من را روا کنید؟!
محمدجواد شیرازی
عیب از دل ما نیست
ای منجی دل‌های خزان دیده کجایی
کی می‌رسد آن جمعه موعود بیایی
ای نبض زمان ذکر دعای فرج تو
مافوق مکان در نظر اهل ولایی
کنزُ الفقرایی و همانند نداری
تو رحمت موصوله احسان خدایی
عیب از دل ما نیست گرفتار تو هستیم
عیب است کریمان که برانند گدایی
ای زائر تنهای سحرهای مدینه
دلسوخته از روضه اُم النجبایی
باید که تقاص دم مظلوم بگیری
چون منتقم خون امام الشهدایی
یک جمعه بیایی همه باشیم کنارت
گر میل کنی یا که اراده بنمایی
احسان محسنی‌فر
دعا می‌کنم باز بــــــاران بیاید
دعا می‌کنم باز بــــــاران بیاید
بر آوار من حس طوفان بیاید
دعــا می‌کنم مثـل هر شب نباشد
کسی سمت دل‌های لرزان بیاید
به یک تار مو بسته اوضاع گردون
که یک جــمعه تکــرار قـــرآن بیاید
نسیمی پر از عطر کوثر ز خیبر
به چشـمان خاموش کنعان بیاید
غم ذوالفقار از نگـــــاهش بریزد
به خون خواهی نسل انسان بیاید
پر از بغض چاه از یتیمان بگوید
به دلــداری یـــاس پنـــهان بیــاید
و بر خالی سفره‌های دوباره
به نــام بلنــدای او نان بیاید
جنون می‌وزد بر من‌ای کاش باران
به لب خشـــکی این بیــابــان بیاید
کبوتر کبوتر جهــــان پر بگیرد
غریب از غروب خراسان بیاید
دعا می‌کنم مرد ِخورشید پیکر
از آتشفشان‌های ِایران بیاید
مریم حقیقت
بیا که بی‌تو...
بیا که بی‌تو نه سحر را طاقتی است و نه صبح را صداقتی؛ که سحر به شبنم لطف تو بیدار می‌شود و صبح، به سلام تو از جا بر می‌خیزد.
بیا که بی‌تو آینه‌ها، زنگار غربت گرفته‌اند.
هیچ کس حریم اطلسی‌ها را پاس نمی‌دارد و بر داغ لاله‌ها در هم نمی‌گذارد.
بیا که بی‌تو، قنوت شاخه‌ها، اجابتی جز غروب تلخ خزان ندارد.
بی‌تو کدام دست مهر، سرشک غم از دیدگان یتیمان بر می‌گیرد؟
کجاست آغوش مهربانی که دل‌های زخمی را به ضیافت ابریشمی بخواند؟
ای آبِ آب! رودخانه‌ها عطش دیدار تو را دارند و در بستر انتظار، به سوی دریای ظهور تو شتابان‌اند. قامتی به استواری کوه، دلی به بی‌کرانگی دریا، طراوتی به لطافت سبزینه‌ها، سینه‌ای به فراخی آسمان‌ها و صمیمتی به گرمی خورشید می‌خواهد تا بشود تو را خواند و کاروان دل‌ها را به منزلگاه امید کشاند.
این همه را که اندکی بیش نیست، از دل شکسته‌ترین منتظران تاریخ دریغ مدار، که ظهور تو اجابت دعای ماست.
حمزه کریم خانی