کد خبر: ۱۴۷۶۵۹
تاریخ انتشار : ۳۰ آبان ۱۳۹۷ - ۱۹:۵۸

ما را درآورده از پا، این درد چشم‌انتظاری(چشم به راه سپیده)



آقا اجازه! بپرسم؟!
ما را درآورده از پا، این درد چشمْ‌انتظاری
تا کی جدایی و دوری؟ تا کی دل و بی‌قراری؟
این خانه‌ها بی‌حضورت، زندان زجر و شکنجه‌ست
شوقی به خواندن ندارد، در این قفس‌ها، قناری
ای عیدِ جمعه، ز هجرت، روز عزای عمومی
ای چشم‌ها در فراقت، از‌ اشک، چون رودِ جاری
در بوته امتحانت، مثل طلا ذوب گشتیم
ممنون، دل سنگ ما را دادی چه نیکو عیاری
نه کوفی بی‌وفائیم، نه اهل مکر و ریائیم
ما بنده تحت امریم، تو صاحبُ الاختیاری
مالک نبودیم اگر نیست شور علی در سر ما
میثم نبودیم اگر نیست تقدیرمان سربداری
هر کس گدایت نباشد، فقر و فلاکت سزاش است
در چشم ما گنج قارون، بی‌توست عینِ نداری
از قول کعبه اجازه ست از تو بپرسم سؤالی
کِی دست پُر مِهر خود را بر شانه‌ام می‌گذاری؟
محمد قاسمی
خوب می‌شوم
آقا قسم به جان شما خوب می‌شوم
باور کن آخرش به خدا خوب می‌شوم
حتی اگر گناه خلایق کشم به دوش
با یک نگاه لطف شما خوب می‌شوم
این روزها ز دست دل خویش شاکی‌ام
قدری تحملم بنما خوب می‌شوم
من ننگ و عار حضرتتان تا به کِی شوم
کِی از دعای اهل بکا خوب می‌شوم
جمعی کبوتر حرم فاطمی شدند
من هم شبیه آن شهدا خوب می‌شوم
گرچه دلم ز دوری‌تان پر جراحت است
در چشمه‌سار ذکر و دعا خوب می‌شوم
من بدترین غلام حقیر ولایتم
ای بهترین امام، بیا، خوب می‌شوم
با این همه بدی به ظهور شما قسم
با یک نسیم کرب و بلا خوب می‌شوم
سیدمحمد میر‌هاشمی
درد مرا هم دوا کنید
فکری برای وضع بد این گدا کنید
باشد قبول من بدم اما دعا کنید
هر کار می‌کنم دلم احیا نمی‌شود
قرآن به نیت من بیچاره وا کنید
 بی‌دردی‌ است دردِ من در به در شده
بر درد عشق جان مرا مبتلا کنید
برگشته‌ام به سوی شما ایها العزیز
در خیمه‌گاه خویش مرا نیز جا کنید
بی التفاتِ دوست تقلا چه فایده؟
قدری به دست و پا زدنم اعتنا کنید
در پشت خانه‌ تو نشستن مرا بس است
اصلاً که گفته حاجت من را روا کنید؟!
محمدجواد شیرازی
هرچه خواستی
ما را بزن دوباره صدا هرچه خواستی
مثل غلام، مثل گدا، هرچه خواستی
پُر کن دوباره کیل مرا «ایها العزیز»
یابن الحسن برای خدا هرچه خواستی
آقا بریز «حین تُصَلی و تَقنُتَ»ت
در دست خالی فقرا هرچه خواستی
دل را تکانده‌ایم از اغیار، پس بیا
دیگر فراهم است بیا هرچه خواستی
من مهزیار تو شده‌ام محض یاری‌ات
جان می‌دهم برای تو با هرچه خواستی
وقتی «بنفسی أنت» مرا می‌کنی قبول
یا هرچه خواستم شده یا هر چه خواستی
چون مستجاب می‌شود آقا فرج بخواه
دور ضریح کرب و بلا هرچه خواستی
یادی بکن ز هر که نرفته به کربلا
در مرقد امام رضا هرچه خواستی
رضا دین‌پرور
گریه بریزیم پشت در
از خود فرار کردم و لا یُمکِن‌ُ الفِرار
امشب دوباره آمده‌ام بر سر قرار
رسوای خویش گشتم و غرق خجالتم
من آمدم ولی تو به روی خودت نیار
من در میان راه زمین خورده‌ام بیا
از بس که بار آمده بر روی دوش، بار
آنقدر در حجاب خودم غوطه می‌خورم
حتی تو را ندیده‌ام این گوشه و کنار
امشب که ‌گریه‌های تو باران گرفته است
از چشم خشکسال منم قطره‌ای ببار
اصلاً وکیل ما تو و ما هیچ‌کاره‌ایم
ما خویش را به دست تو کردیم واگذار
در انتظار آمدنم ایستاده‌ای
شاید به این امید که می‌آیمت به کار
امشب برای اینکه بیایی به پیش ما
انگشت روی روضه دلخواه خود گذار
امشب مرا به خانه مادر ببر که باز
آنجا نشسته چشم کبودش به انتظار
ما را ببر که‌ گریه بریزیم پشت در
مانند بچه‌های عزادار و بی‌قرار
رحمان نوازنی
حرف از غروب جمعه
حرف از غروب جمعه شد و مرز غم شکست
کهنه غرور کاغذ و بغض قلم شکست
مانند هفته‌های گذشته زبان گرفت
جمعه شد و نیامد و دل باز هم شکست
هرشب دلت شکست و دل ما ترک نخورد
شرمنده‌ایم از اینکه دل مرده کم شکست...
اسماعیل شبرنگ