به یاد پاسدار شهید قاسم مسیّبی
بزرگ مرد كوچك (حدیث دشت عشق)
شهید قاسم مسیّبی در سال 1340 دیده به جهان گشود. قاسم هشت ساله بود که پدرش را از دست داد. فقدان پدر احساس مسئولیت او را بیشتر کرد تا اینکه در کنار درس خواندن به حرفه میکانیکی اتومبیل پرداخت. در پانزده سالگی استاد کار شد و مخارج خانواده را تأمین میکرد. بعد از انقلاب به سپاه پاسداران پیوست و با شروع جنگ، تمام وجودش، سربازی شد در خدمت انقلاب و میهن. جوشش عشق در وجودش به حرکت درآمد، ترك دیار کرد وحماسهها آفرید تادوست، نازش را خرید. همرزمان شهید در خاطراتی از جسارت و شجاعت او میگویند: شهید در حملهها و ضد حملههای دشمن تا آخرین لحظه با شجاعت میجنگید. گاهی با شیرین کاری جسورانه کلاه آهنی خود را لب سنگر قرار میداد عراقیها کلاه را به گلوله میبستند بعد او چنان وانمود میکرد که تیر خورده است، عراقیها به گمان اینکه صاحب کلاه کشته شده است به سنگروارد میشدند و قاسم با شجاعت کامل از گوشه کمینگاه بیرون میجست و آنان را به رگبار میبست.
دو شب قبل از شهادت، قاسم در حال قرآن خواندن اشک میریخت و بیقراری میکرد. دوستان پرسیدند: چرا اینقدر بیتابی میکنی؟ او جواب داد: بود من به زودی از بین شما میروم. جانشینم را خود تعیین میکنم و راضی نیستم با شهادت من سنگر را ترك كند و به تشییع جنازه ام بیاید. شما باید اینجا بمانید و با دشمن بجنگید.
سرانجام در تاریخ 26 بهمن ماه 1358 منافقین کوردل نارنجکی را در اتومبیل آنان که در حال گشتزنی در شهر بود، انداختند. قاسم سریع آن را از بین دوستانش برداشت تا بیرون بیندازد که در همین حال نارنجك منفجر شد و در کامیار کردستان در سن ۱۸سالگی به شهادت رسید.