کد خبر: ۱۴۶۷۴۰
تاریخ انتشار : ۲۰ آبان ۱۳۹۷ - ۲۰:۵۰
نگاهی به فیلم «مغزهای کوچک زنگ زده»

غرق شدن در زشتی و پلشتی

آرش فهیم

فیلم «مغزهای کوچک زنگ زده» تصویرگر دنیایی ذهنی و غیرواقعی است که نکبت و خشونت را همچون افیون نمایش می‌دهد. در این فیلم، زشتی و پلشتی نه به عنوان یک مسئله اجتماعی که آدم‌های درون فیلم را در خود فرو برد و آزار دهد. بلکه در دنیای برساخته در فیلم، بدی و تباهی نوعی اعتیاد است که در روح و مغز شخصیت‌های فیلم تثبیت شده و گویی آنها از وضعیت نکبت بار خود لذت می‌برند.
تازه‌ترین فیلم هومن سیدی، داستان خانواده‌ای است که در یک محله فقیرنشین که ظاهرا در حاشیه تهران است زندگی می‌کنند. خانواده‌ای که برادر بزرگ‌تر آنها (فرهاد اصلانی) رئیس ‌یک مافیای تبهکار است که در یک ساختمان خرابه و نیمه ساخته به انواع و اقسام جرم و جنایات، از جمله تولید و فروش مواد مخدر و آدم‌ربایی و قتل و... دست می‌زنند، تا اینکه پلیس آنجا را محاصره می‌کند و برادر بزرگ‌تر بازداشت می‌شود. این اتفاق باعث می‌شود تا شاهین، دیگر برادر وسطی خانواده (با بازی نوید محمدزاده) که همیشه توسط برادر بزرگ‌ترش توسری می‌خورد و تحقیر می‌شد، تصمیم بگیرد تا قدرت را در گروه به دست گیرد و رئیس ‌این مافیا شود و...
جهان داستانی-سینمایی بنا شده در «مغزهای کوچک زنگ‌زده» البته خلاقانه و بکر نیست و با تلفیقی تقلیدی از فیلم‌های هالیوودی با موضوع آدم‌های پیرامونی و زاغه‌نشینان و فیلم‌های اجتماعی آمریکای لاتین شکل گرفته است. اما آنچه این فیلم را جلوه بخشیده، افراط در پلشتی دنیا و نفرت‌انگیز بودن «انسان» است. سیدی سعی کرده تا مخاطب خود را از دست و پا زدن جان فرسا و جان کندن بی‌وقفه مشتی انسان در باتلاقی که خود فیلمساز آن را به وجود آورده سرمست کند! اما آنقدر سرگرم این استراتژی بوده که فراموش کرده که داستان فیلم، منطق و باورپذیری هم لازم دارد. به همین دلیل هم این فیلم به رغم واقع‌گرایی ظاهری و رئالیسم، تخیلی است و یک باتلاق مصنوعی را نمایش می‌دهد.
تصویر فقر در این فیلم، کارکرد توریستی و تزیینی دارد و عمق و معنا نمی‌یابد. چون فقر آدم‌های درون فیلم از سوی کارگردان به دنیای داستان تحمیل شده است. در فیلم می‌بینیم که سرپرست خانواده -برادر بزرگ‌تر، با بازی فرهاد اصلانی- رئیس ‌یک مافیای تبهکار است و بعدا می‌فهمیم که حجم زیادی دلار را مخفی کرده و زمین و مال و اموال هم دارد. اما اینکه چرا با چنین پشتوانه‌ای در نکبت زندگی می‌کند و حتی خانه‌اش یک دوش حمام درست و حسابی هم ندارد، مشخص نیست. همچنانکه معلوم نیست او در تمام مدت قبل از زمان درحال روایت در فیلم، چگونه چنین قلعه‌ای را در حاشیه پایتخت بنا کرده و در آن به انواع جرائم و جنایات دست زده و هیچ کس کاری به کارش نداشته است! بعد هم که پلیس به محاصره او می‌پردازد و بازداشتش می‌کند، هیچ‌گاه سراغ خانه و اطرافیان او نمی‌روند! این درحالی است که همه می‌دانیم، وقتی رئیس‌ یک باند مخوف تبهکار دستگیر می‌شود، دستگاه‌های امنیتی و انتظامی، خانه و خانواده چنین فردی را هم تحت شناسایی قرار می‌دهند و حتی دم و دستگاه و ملک و املاکش را حداقل برای مدتی تحت تصرف قرار می‌دهند.
در فیلم مشخص نمی‌شود که یک جوان مذهبی، چگونه با این خانواده وحشتناک و خلافکار بر می‌خورد و تصمیم می‌گیرد که به خواستگاری دختر آنها برود؟ اما بزرگ‌ترین غلط ساختاری فیلم، خفه کردن و زنده ماندن دختر است. پس از رسوایی نصفه و نیمه‌ای که برای دختر پیش می‌آید، برادرها او را خفه می‌کنند و بعد هم جسدش را به حیاط می‌برند و می‌خواهند در باغچه خانه چال کنند. در همه زمان انجام این کار، پدر و مادر دختر هیچ واکنشی نشان نمی‌دهند و کاملا خونسرد، کنار می‌نشینند تا دخترشان خفه شود! بعد هم که دختر به ظاهر کشته می‌شود هیچ بی‌تابی از خود بروز نمی‌دهند! پس از آن هم که مشخص می‌شود زنده است، سالم و سلامت به زندگی خودش ادامه می‌دهد. این درحالی است که یک ذهن ساده هم می‌فهمد که فردی که در حد مرگ خفه و یا دار زده می‌شود حتی در صورت زنده ماندن، وضعیت متعادلی نخواهد داشت و حداقل اینکه گردنش مشکل می‌یابد یا صدایش می‌گیرد. اما در «مغزهای کوچک زنگ زده» هیچ یک از این بدیهیات رعایت نشده است.
یکی از کمبودهای فیلم‌های به اصطلاح اجتماعی و انتقادی سینمای ما، فقدان کاتارسیس یا پاکسازی روانی است. یعنی وضعیتی که در نهایت مخاطب به درک تازه و رو به بهبود از دنیای درون و بیرون خودش برسد در چنین آثاری ترسیم نمی‌شود.فیلم «مغزها...» هم ذهن و دل مخاطب خود را در باتلاق انحطاط و تباهی غرق می‌کند، بدون اینکه در نهایت از این دنیا بیرون بیاورد و روح مخاطب را نجات دهد. برخلاف بسیاری از فیلم‌های گانگستری سینمای جهان که با وجود خشونت فراوان و نمایش آدم‌های منحط و جنایتکار اما در نتیجه‌گیری، مخاطب را به سمت زندگی بهتر تشویق می‌کنند. مثل فیلم «جاده تباهی» که فرزند یک گانگستر، پس از همراهی با پدرش و دیدن همه زشتی‌های زندگی او، به این نتیجه می‌رسد که باید راهی مغایر را در پیش بگیرد.
سیدی در مصاحبه‌ای و در پاسخ به سؤالی درباره آسیب‌شناسی و راه‌حل در این فیلم گفته بود: «... برای من خیلی اهمیتی ندارد که این مشکل چطور حل می‌شود، من سعی‌می‌کنم آیینه‌ای برای نمایش تلخی‌ها و سیاهی‌ها در سینما باشم و اینقدر به این نوع فیلمسازی ادامه می‌دهم که تلخی‌ها در جامعه کمتر و کمتر شوند.» در مواجهه با چنین دیدگاهی، این سؤال پیش می‌آید که وقتی یک فیلم از نمایش واقعیت دور است، آدم‌ها و دنیایی غیرقابل باور را نمایش می‌دهد و اساسا منفذی برای خروج از بدی را قائل نیست، چطور می‌تواند تلخی‌ها را در جامعه بکاهد؟! ضمن اینکه «مغزهای کوچک زنگ زده» یک فیلم اجتماعی به معنای واقعی کلمه نیست، چون در این فیلم جامعه به معنای واقعی کلمه دیده نمی‌شود بلکه یک فضای مصنوعی و جعلی را شاهد هستیم که هویت و تاریخ و جغرافیای مشخصی ندارد. البته یک فیلم لزوما نباید واقعی باشد، همچنانکه بسیاری از آثار مهم تاریخ سینمای جهان در قالب‌های علمی تخیلی و افسانه‌ای ساخته شده‌اند که نسبتی با واقعیت ندارند، اما هر فیلمی در هر ژانر و با هر شکلی، باید باورپذیر و منطقی به نظر برسد. فیلمی که ربطی به جامعه امروز ما ندارد و حتی روابط انسانی مناسبات ابتدایی زندگی اجتماعی در آن وجود ندارد، نه تنها یک فیلم اجتماعی نیست بلکه تأثیر اصلاح گرانه‌ای هم بر مردم ندارد.