زهى خجسته زمانى که يار باز آيد(چشم به راه سپیده)
Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir
زهى خجسته زمانى که يار باز آيد
به کام غمزدگان غمگسار باز آيد
به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بدان اميد که آن شهسوار باز آيد
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگويم و سر خود چه کار باز آيد
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گرد
بدان هوس که بدين رهگذار باز آيد
دلى که با سر زلفين او قرارى داد
گمان مبر که بدان دل قرار باز آيد
چه جورها که کشيدند بلبلان از دي
به بوى آنکه دگر نوبهار باز آيد
ز نقش بند قضا هست اميد آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار باز آيد
خواجه حافظ
سپيده مىآيد
صداى سم سمند سپيده مىآيد
يلى كه سينه ظلمت دريده مىآيد
گرفته بيرق تابان عشق را بر دوش
كسى كه دوش به دوش سپيده مىآيد
طلوع بركه خورشيد تابناك دل است
ستارهاى كه ز آفاق ديده مىآيد
بهار آمده با كاروان لاله به باغ
به دشت ژاله گل نودميده ميآيد
به سوى قله بيانتهاى بيداري
پرندهاى كه به خون پر كشيده مىآيد
در آن كران كه بود خون عاشقان جوشان
شهيد عشق سر از تن بريده مىآيد
به پاسدارى آيين آسمانى ما
گزيدهاى كه خدا برگزيده مىآيد
نصرالله مردانى
آتش نهان
هر دل كه عشق ورزد از ما و من برآيد
كوشم به جان در اين كار تا جان ز تن برآيد
از عشق نيست خوشتر گشتم جهان سراسر
سوى يقين گر آيد از شك و ظن برآيد
زهر فراق نوشم، بهر وصال كوشم
حكمش به جان نيوشم تا كام من برآيد
گر سر دهم نفس را آتش فتد در افلاك
گر در چمن كشم آه، دود از چمن برآيد
گر آتش نهانم پيدا شود به محشر
دوزخ بسوزد از رشك دودش ز تن برآيد
گر روى تو ببينم هنگام جان سپردن
قبرم بهشت گردد نور از كفن برآيد
بر باد بوى زلفت ار جان شود ز قالب
سنبل ز خاك قبرم مشك از بدن برآيد
حمد تو مىنگارم بر لوح هر هوايي
شكر تو مىگزارم هر جا سخن برآيد
گر شعر «فيض» خواند واعظ فراز منبر
بس آه آتشافروز از مرد و زن برآيد
فيض کاشانى
تا بیایی
آقا نگاهم مانده بر در تا بيايی
از جادههای روشن فردا بيايی
دوری تو بغضی نشانده در گلويم
ای كاش ميشد يا بميرم يا بيايی
دارد توسل میکند چشمان خیسم
ای حاجت روز و شب دنیا بیایی
پیچیده شد کار تمام شیعیانت
باید برای رفع مشکلها بیایی
ديشب دعا كردم برای ديدن تو
دیشب غزل گفتم رديفش با بيايی
امشب دخيلم بر سر و دست اباالفضل
شايد ميان روضه سقا بيايی
در انتظار تو تمام لحظهها را
آقا نگاهم مانده بر در تا بيایی
محمدحسن بیاتلو
از چه نمردم بیتو
جمعهها را همه از بس که شمردم بیتو
بغض خود را وسط سینه فشردم بیتو
بس که هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد
دل به دریای غم و غصه سپردم بیتو
تا به اینجا که به درد تو نخوردم آقا
هیچ وقت از ته دل غصه نخوردم بیتو
چارهای کن، گره افتاده به کار دل من
راهی از کار دلم پیش نبردم بیتو
سالها میشود از خویش سؤالی دارم
من اگر منتظرم از چه نمردم بیتو
با حساب دل خود هر چه نوشتم دیدم
من از این زندگیام سود نبردم بیتو
گذری کن به مزارم به خدا محتاجم
من اگر سر به دل خاک سپردم بیتو
محمدجواد پرچمی
گمشدهها
رفیق حادثههایی به رنگ تقدیری
اسیر ثانیههایی شبیه زنجیری
در این رسانه دنیا میان برفکها
نه مانده از تو صدایی نه مانده تصویری
رسیده سن حضورت به سن نوح اما
شمارِ مردم کشتی نکرده تغییری
هزار جمعه بیتو گذشته از عمرم
هزار سال پیاپی دچار تأخیری
شبیه کودک زاری شدم که در بازار...
تو دست گمشدهها را مگر نمیگیری؟
کاظم بهمنی