وقت آن شد که به گل، حکم شکفتن بدهی!(چشم به راه سپیده)
پایان پریشانیها
چشمها پرسش بیپاسخ حیرانیها
دستها تشنه تقسیم فراوانیها
با گل زخم، سر راه تو آذین بستیم
داغهای دل ما، جای چراغانیها
حالیا! دست کریم تو برای دل ما
سرپناهی است در این بیسر و سامانیها
وقت آن شد که به گل، حکم شکفتن بدهی!
ای سرانگشت تو آغاز گلافشانیها!
فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزلها و غزلخوانیها...
سایه امن کسای تو مرا بر سر، بس!
تا پناهم دهد از وحشت عریانیها
چشم تو لایحه روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانیها
مرحوم قیصر امینپور
یگانه فاتح
فروغبخش شب انتظار، آمدنىست
نگار، آمدنى غمگسار، آمدنىست
به خاک کوچه دیدار آب مىپاشند
بخوان ترانه شادى که یار آمدنىست
ببین چگونه قنارى ز شوق مىلرزد!
مترس از شب یلدا! بهار آمدنىست
صداى شیهه رخش ظهور مىآید
خبر دهید به یاران: سوار آمدنىست
بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شدند
یگانه فاتح این کوهسار، آمدنیست
مرتضى امیرى اسفندقه
جان جهان
به انتظار تو هر روز و شام میمانیم
و قصّه غم هجرت مدام میخوانیم
برای دیدن روی مه تو جان جهان
به چارسوی زمین اسب شوق میرانیم
بیا بیا که بهاران شود زمستانها
بیا که در قدمت، سر، چو گل، برافشانیم
کرَم نما و قدَم نه، ز مهر، محفل ما
که خاک رهگذرت با مژه بروباییم
تو قطب عالم امکانی و ولیّ حقی
بیا که بیتو، همه، جسمهای بیجانیم
امام برحق ما، گرچه غایبی زنظر
مطیع امر تو مولا چنان غلامانیم
بیا و صحنه گیتی ز عدل پر گردان
اسیر ظلم و جفاییم و بیپناهانیم
دعای ما همه این است همچو «دانشور»
که بهر جان نثاری و طاعت، کنار تو مانیم
علی دانشور
بهار، بیتو
بیا که بیتو جهان، از گلایه لبریز است
بهار، بیتو به رنگ غروب پاییز است
بیا که فاجعه میبارد از زمین و زمان
ز اشک و خون، دل یارانِ حق، گهرریز است
بیا! به گوش دل ما سرودِ مهر بخوان
بیا که صحبت عشّاق، بس دلانگیز است
بیا! جهان زِ وجود شهید، رنگین شد
بیا که ناله انسان، گلایهآمیز است
بیا که مردم دنیا در انتظار تواند
در آرزوی وصال تو، بیقرار تواند
بیا که پیش تو از روزگار، شکوه کنیم
ز درد و رنج برون از شمار، شکوه کنیم
ازین خزان غمافزا، ازین شبان سیاه
ز سستعهدی فصل بهار، شکوه کنیم
ز سوز و درددل بیقرار، شکوه کنیم
بیا که نور بگیریم از فروغ خدا
ز تیرهفامی این شام تار، شکوه کنیم
تو ای صلابت ایمان! تو ای نشانه نور!
بیا که در بر پروردگار، شکوه کنیم
بیا که مردم دنیا در انتظار تواند
در آرزوی وصال تو بیقرار تواند
بیا و چهره شب را ستارهباران کن
بهار و غنچه و گل را به شهر، مهمان کن
به زردرویی گلهای پرشکسته نگر
فضای خاطر افسرده را گلستان کن
گرفته ظلمت شب، ره به کلبههای حزین
بیا! ز پرتو خود کلبه را چراغان کن
ز سنگ فتنه بییاوران کافرکیش
شکست شیشه دلها؛ بیا و احسان کن
بپا شده است خدا را قیامتی ز گناه
بیا و گوشه چشمی به حقپرستان کن
بیا که مردم دنیا در انتظار تواند
در آرزوی وصال تو بیقرار تواند
شنیدهام که تو از راه دور میآیی
پی رهایی خلقِ صبور میآیی
عبور میکنی از راههای صعب زمین
ز جادههای بدون عبور میآیی
سوی ظلمت خاموش راهیان حیات،
به کف گرفته طبقهای نور، میآیی
چراغ عدل به دست تو میشود روشن
چو گل شکفته ز درک حضور میآیی
اگرچه قامت تو تا به کهکشان خداست
تو شاد و خنده به لب، بیغرور میآیی
بیا که مردم دنیا در انتظار تواند
در آرزوی وصال تو بیقرار تواند
هوروش نوابی