فردای روز نهم
هتاکی آشوبگران در عاشورای حسینی ... چیزی شبیه به همین بود که گوینده خبر ساعت 2 عصر اعلام کرد. تیتر خبر را که شنید همانطور که ظرفها را میشست سرک کشید تا تلویزیون را ببیند. تصاویری را نشان میداد از شلوغی و هیاهوی خیابانها. نزدیک به 9 ماه بود که هر چند روز یک بار این تصاویر از تلویزیون پخش می شد.
علیرضا آل یمین
هتاکی آشوبگران در عاشورای حسینی ... چیزی شبیه به همین بود که گوینده خبر ساعت 2 عصر اعلام کرد. تیتر خبر را که شنید همانطور که ظرفها را میشست سرک کشید تا تلویزیون را ببیند. تصاویری را نشان میداد از شلوغی و هیاهوی خیابانها. نزدیک به 9 ماه بود که هر چند روز یک بار این تصاویر از تلویزیون پخش می شد.
گوینده خبر میگفت: عدهای از آشوبگران روز گذشته که مصادف با شهادت سید و سالار شهیدان و یاران باوفایش بود...
دستهایش را زیر شیر آب گرفت تا کفهایش شسته شود و بعد رفت به سمت تلویزیون. همسرش، عاطفه را بغل کرده بود و داشت اخبار را نگاه میکرد. صدای گوینده خبر قطع شده بود و فقط صدای سوت و کف زدن و شعار دادن پخش میشد . مرد صورتش سرخ شده بود و حالا عاطفه میتوانست رگهای شقیقه پدرش را ببیند. زن شانههایش لرزید و نشست روی زمین. وقتی شروع کرد به هق هق کردن، عاطفه خودش را از میان دستهای پدر بیرون کشید و دوید در بغل مادرش که حالا دیگر اشک هایش میغلتیدند روی صورتش. مرد شروع کرد زیر لب حرف زدن، صدایش می لرزید و زن فقط این ها را شنید که "یومٌ فَرحَت به آل زیادٍ و آلِ...
حالا اخبار داشت گزارش عزاداریهای مردم را در روز عاشورا، پخش میکرد. حسینیهء اعظم زنجان که مداح آذری فریاد میزد «لبیک حسین لبیک» و کرورکرور مردمی که تکرار میکردند. زن یاد پدرش افتاد که محرم هنوز از راه نرسیده بساط هیأت را در خانه شان برپا میکرد. دیوارها را سیاهی میزد و دخل و خرجش را جفت و جور میکرد که تا شام شب سیزدهم کم نیاورد. همیشه میگفت: سفره ارباب باید رنگین باشد . پدر یادشان داده بود که هر جا پرچم سیاه عزا دیدند ببوسند و خودشان را متبرک کنند. بعد از شهادتش هم مادر گفت؛ پدرشان وصیت کرده در قبرش، پرچم روضه بگذارند و گذاشته بود.
گفت امروز خیابان ها شلوغ است، معلوم نیست چقدر باید پیاده برویم، اذیت میشوی. زن چادرش را کشید روی سرش و دست عاطفه را گرفت و شانه به شانه مرد راه افتاد. گفت دلم رضا نمیدهد بنشینم در خانه، میخواست بگوید پدرم اگر بود ... که صدایش لرزید و نگفت. راه بسته بود، اتوبوس شرکت واحد جلوتر از میدان امام حسین نرفت. پیاده شدند، میدان شلوغ بود. مرد نگاه کرد به همسرش که قبراق تر از او عاطفه را دنبال خودش میکشاند. گفت از اینجا باید پیاده برویم! زن خندید؛ آره انگار همه شهر آمدند. خیابان پر بود از آدمهای شبیه به همی که هیچ شکل هم نبودند. همه، لباس مشکی، چادر مشکی، با قیافه های جورواجور. زن زل زده بود به جمعیتی که تمامی نداشت. رسیده بودند بالای پل، از آن بالا تا چشم میدید از دو طرف خیابان سیاهی بود. زن خندید. مرد عاطفه را نشانده بود روی شانه اش و باهم شعار میدادند. جلوتر که رفتند، زن کمکم پاهایش سست شد . مرد گفت حالت خوب نیست بچه هم اذیت میشود، برگردیم . زن گفت تمام شد، رسیدیم... رسیدند . تمام شد .
مرد در راهرو قدم میزد و تسبیح میچرخاند و زیر لب چیزهایی میگفت. عاطفه نشسته بود روی صندلی و فقط اللّهم العن ... را میشنید . در اتاق عمل باز شد خانم دکتر سبزپوشی بیرون آمد. مرد ایستاد روبهرویش . گفت: بچه سقط شد ، مادر زنده است.
مرد گفت: الحمدلله