قافلۀ شوق (16)
منصور ایمانی
سرِ چراغ بود. جاده اهواز - آبادان پر بود از تریلی و کامیونهای ترانزیت که توی تاریکی شب، رعایت حال ماشینهای سواری را نمیکردند. نورشان یکسره بالا بود. برخی به جای رانندگی، تاخت و تاز میکردند و عوض بوق زدن، چنان از سرِ گشاد شیپورشان میزدند که نه تنها مسافر، که زردقناری هم زهرهترک میشد. نمیدانم خصومت سلطان جادهها و سواریهایِ وروجک کی تمام خواهد شد؟!
بوی خاک شوره زده با شرجی هوا قاطی شده بود و کار نفس کشیدن را سخت میکرد. کارون در سمت راست جاده با ما همسفر بود و زمینهای منتهی به رودخانه، زیر آب باران چند روز قبل غرق بودند. بارانهای فصلی خوزستان که وقتش، اواخر پاییز تا اواسط زمستان است، معمولا سیلاب راه میاندازد و همه چیز را توی خاک دفن میکند. دی ماه ۵۹ که وارد خطِ «نورد» شده بودیم، سیلاب همه جا را گرفته بود و سنگر و اسباب اثاثۀ نیروها، زیر گِل و شُل دفن شده بود. بچهها از زیر گل و لای، مشغول بیرون کشیدن اسلحه و تجهیزات نظامی و وسایل شخصیشان بودند.
ساعت ده شب بود که رسیدیم آبادان. شام مهمان فرماندار آنجا بودیم و باید به هتل «کاروانسرا» میرفتیم. در محوطه هتل، وقتی از ماشین پیاده شدیم، ایازِ خنک بهمنشیر به سر و رویمان خورد و خستگی را از تنمان دور کرد. آبادان به شبها و نخلهایش هم معروف است و آن شب، باشکوه به نظر میرسید. جنب و جوش مردم و مغازههای پر از مشتری، از طراوت زندگی حکایت میکرد. از خرابیهای هشت سالۀ جنگ چیزی ندیدم، ولی چهرۀ مصمم شهر میگفت؛ پشت این طراوت و سرزندگی، تجربهای گران از رنجهای طولانیِ جنگ پنهان است. شهر، در نگاه اول تو را به تحسین از خود وامیداشت که بگویی؛ اینجا سرزمین محاصره و مقاومت و پیروزی است. از آدمها کسی را نمیشناختی، ولی در چهرۀ آنها، نشانههایی از آشنایی و همْخونیِ با تو موج میزد. نامت را کسی نمیدانست، اما نگاهها مهربان بود و تو را به خودشان میخواندند. انگار به جشن سالگرد آزادیِ آبادان، دعوت شده بودی. آن شب یکی از شبهای سیامین سال شکست حصر آبادان بود و تو یک آن، به گذشته برگشته بودی، به مهر ماه سال ۶۰ .
مدتی بود مرخصیها لغو شده بود. از بچهها جسته گریخته شنیده بودی؛ قرار است در اطراف آبادان و شاید دارخوین، عملیات بشود. شنیدهها شایعه نبود. زمان حمله، آخرش از راه رسید؛ عملیات «ثامنالائمه». شب پنجم مهر ماه، لشکر ۷۷ خراسان، همراه سپاه پاسداران و نیروهای بسیجی، در منطقۀ دارخوین، بر سر عراقیها ریختند و محاصرۀ بندر استراتژیک آبادان را شکستند. امام عزیز قبلتر پیغام داده بودند: «حصر آبادان باید شکسته شود». و مگر میشد امام یگانه، چیزی از امتش بخواهد و اطاعت نشود؟ محال ممکن بود.
بعد از فرار بنی صدر و آمدن دولت مکتبی شهید رجایی، عملیات ثامنالائمه، اولین عملیات سنگین رزمندگان اسلام علیه نیروهای بعثی بود. بعد از این موفقیت بود که سربازان شاه خراسان، به نام «لشکر ۷۷ پیروز» مفتخر شدند.
خوش میدهد نشان جلال و جمال یار
خوش میکند حکایت عزّ و وقار دوست