تا دیر نشده (نگاه)
فاطمه جعفریان
فرهنگ روح زندگی آدمی است تعیین کننده شقاوت و سعادت بشر همانی که میتواند جامعهای را شاید بیآنکه بداند یا بخواهد به سوی سردرگمی حیرت و رنج رهنمون شود یا راه درست زیستن را به آن بیاموزد و همین تأثیر ناخودآگاه آن است که بر اهمیتش میافزاید. فرهنگ در روابط افراد جامعه در طی سالها شکل میگیرد بر آنها اثر میگذارد و از آنها اثر میگیرد. هر فرهنگی زیربنایی دارد یک تفکر اساسی یک نگاه به انسان به جهان ماورا یا با زبانی بهتر یک منشا دارد که از آن آغاز میشود. این منشا همان عنصر اساسی تعیینکننده چگونه بودن افراد جامعه است، مشخص کننده دلیل هر رسم و رسوم هر فکر و اندیشه هر قضاوت و باید و نباید. میتوان به جرئت گفت مرز میان خوشبختی و بدبختی یا حتی توهم خوشبختی در عین بدبختی دقیقاً همین هسته مرکزی است، در درست بودنش مطابق حقیقت بودنش و میزان انطباقش با ذات اخلاق و طبیعت بشری. روزگاری این هسته را شاید بیشتر جغرافیا مشخص میکرد و طبیعت و شاید حوادث و جنگها اما آنچه مسلم است این عنصر در میان جوامع چندان قابل تغییر نبود مگر در دراز مدت و تحت تأثیر حوادث، اختیار بشر نیز در فهمش و درک ضعف و قوتش و تأثیرگذاری بر آن کمتر بود. اما امروزه شاید بهتر بتوان این پدیده را درک کرد فهمید و حتی تغییر داد و به موازات این توانایی است که فرهنگ و به خصوص ذات و حقیقت آن از اهمیت بیشتری برخوردار شده و همین است که حراست از آن را ضروریتر ساخته است. امروز میتوان با فرهنگ به جنگ رفت میتوان تهاجم کرد. حتی میتوان ملتی را به عقبماندگی و بردگی کشید وسایلش هم زیاد است از انواع سختافزارها و نرمافزارها گرفته تا آدمهای مسخ شده و به لباس دشمن درآمده.
امروز بیش از هر چیز بنیادهای فرهنگی است که تهدید میشود اساس نگاه به جهان هستی. میشود انسان را در مرکز عالم هستی نشاند در میان توهم منیت و خوشبختی، و این توهم را چون اسلحه در برابر اساس فرهنگ یک ملت نشانه رفت. باید این واقعیت تلخ را بپذیریم که امروز کسانی بهتر و بیشتر میتوانند نگاه مسموم مادی زده خویش را بر جوامع تحمیل کنند و نام آن را جهانی شدن بگذارند و بردگی این اندیشه را سرنوشت محتوم بشر بخوانند. امروز بازار مکاره توهم خوشبختی عجیب گرم است. زرق و برقهای کور کنندهای که پوشالیاند اما خوشبختی نام میگیرند اندیشههای مسمومی که در صدد نابودی اساس خوشبختی معنوی بشرند. سؤال اصلی اینجاست در این بازار مکاره در این اوضاع نابسامان در این جنگ فرهنگی ما چه کردهایم برای ایستادن برای شکست نخوردن برای فهمیدن و فهماندن اساسهای فرهنگی جامعهای که برای داشتن آن هزینهها پرداخت و رنجها دید؟
واقعیت تلخ اینجاست که سالهاست فرهنگ این مرز و بوم جز سیاست یا بهتر بگویم سیاست بازی چیزی به خود ندیده. سالهاست که فرهنگ فقط یک شعار است شعار انتخاباتی دولتهایی که تنها برای بقا یا برای آمدن در قدرت بر زبان میرانندش. آیا از خود پرسیدهایم این نگاه با ما چه کرده؟ گیج و سردرگم شدهایم میان اندیشهای که زمانی در عمق جانمان نشست آزادمان کرد راه خوشبختی حقیقی را نشانمان داد، هشت سال ایستادگی را به ما آموخت و فرهنگی که به جنگمان آمده و بیهیچ مقاومتی از سوی کسانی که طبیعتاً باید در برابرش قد علم کنند میتازد و به جایی رسیدیم که الگوهای فرهنگیمان بهتر بگوییم مثلاً الگوهای فرهنگیمان علناً همه هنجارهای جامعه را زیر پا میگذارند تأیید میشوند و با نام آزادی آزاد میمانند برای جنگیدن برای لباس رزم پوشیدن و قصه غصهدار این ماجرا اینجاست که نه فقط آزاد میمانند که تکریم میشوند تقدیس میشوند و حتی تجهیز میشوند به وسیله همانها که باید مدافع باشند چرا؟ چون همانها به دلیل هزار بازی سیاسی تمیز درست و غلط آنها را به جامعهای سپردهاند که فکرش و اندیشهاش و سعادتش در حال قربانی شدن به وسیله همین سربازان فرهنگی دشمن است. ما همه عضوی از جامعهای هستیم که در آن زندگی میکنیم بخواهیم و نخواهیم از آن اثر میگیریم، خوشبختی و بدبختی ما در آن تعیین میشود ما ناچاریم از هوای آن تنفس کنیم و نخواهیم توانست از تأثیرات آن رها شویم حال که اینگونه است بهتر است تا دیر نشده تا نشانی از فرهنگ ایستادن و دل به خدا سپردن و خوشبخت زیستن در جامعه هست احساس مسئولیت کنیم و در این وانفسای جنگ فرهنگی لباس رزم بپوشیم