ای کاش صبح جمعه بعدی ببینمت(چشم به راه سپیده)
پژواک
نَمی از چشمهای توست چشمه، رود، دریا هم
کمی از ردّ پای توست جنگل، کوه، صحرا هم
تو از تورات و انجیل و زبور، از نور لبریزی
تو قرآنی، زمین مات شکوهت، آسمانها هم
جهان نیلیست طوفانی، جهان دل مرده ظلمانی
تویی تو نوح، موسی هم، تویی تو خضر، عیسی هم
نوایت نغمه داوود، حُسنت سوره یوسف
مرا ذوق شنیدن میکشد، شوق تماشا هم
«تو آن ماهی که در پایت تلاطم میکند دریا»
من آن دریای سرگردان دور افتاده از ماهم
اسیر روی ماه تو، هوا خواه نگاه تو
نشسته بین راه تو نه تنها من که دنیا هم
«تمام روزها بیتو شده روز مبادا» نه
که میگرید به حال و روز ما روز مبادا هم
همهامروزها مثل غروب جمعه دلگیرند
که بیتو تیره و تلخست چون دیروز فردا هم
جهانی را که پژواک صدایت را نمیخواهد
نمیخواهم نمیخواهم نمیخواهم نمیخواهم
سید محمدجواد شرافت
نهایت تسبیح
چنانکه ماه کمالش به نیمه ماه است
کمال نیمه شعبان بقیهالله است
هزار ساله شرابیست انتظار ظهور
که هرکه خورد از آن تا همیشه آگاه است
چه قدر قافله عمر رفته از اقوام
هنوز یوسف ما بیگناه در چاه است
چه مقصدیست که از موقعی که راه افتاد
هزار سال گذشت و هنوز در راه است
من از حضور غم عصر جمعه فهمیدم
که انتظار ظهور تو ناخودآگاه است
بیا به روضه و با گریهات موحد شو
اگر نهایت تسبیح عارفان آه است
چنانکه زهر فقط پادزهر میخواهد
تو پادشاهی و دنیای ما پُر از شاه است
بگو به مردم دنیا خیالشان راحت
که منجی همه خونریز نیست، خونخواه است
مهدی رحیمی
کلافهام
هر شب از التهاب غمت غرق زاریام
در مجمر فراق تو اسپند کاریام
آتش گرفتهام، نفسی زن، خموش کن
این شعلههای سرکشی و بیقراریام
تا که رَوَد به چشم همه دشمنانتان
تا دود گردد این شب چشم انتظاریام
تا بشکفد تجسم دیدار رویتان
تا بگذرد خزان ز نگاه بهاریام
آتش نشاندی و جگرم سوخت، شد چنان
سرچشمهای که تا ابد از اشک جاریام
بس نیست این همه گذر از کوچۀ خیال
بن بست شد زمینۀ خوش اعتباریام
یک شب طلوع کن به خیالم که سر شود
اینهایهای گریۀ شب زنده داریام
شیرینترین شکوه غزلها بیا مگر
با تو عوض شود غم تلخ قناریام
ای ثروت خزانۀ هستی کمی بپاش
بر روزگار رو به غروب نداریام
دیگر ز عهد جمعۀ دیگر کلافهام
دیگر ز شنبههای پیاپی فراریام
هر صبح جمعه تا به فراز نگاهها
تا کی میان این همه جمعه گذاریام؟
عمری نشستهام به کمینگاه ندبهها
تا کی شوی شکار دو چشم شکاریام
یک شب بیا و تکۀ نانی به من بده
تا خلق و خو عوض کنی از نفسهاریام
ای صبح صادق، از شب من خون چکد بیا
پایان بده بهگریۀ بیاختیاریام
صادق عموسلطانی
جمعه بعدی
ای پاسخ تمام اگرها وکاشها
مادر نوشته اسم تو را روی آشها
دارد برای آمدنت نذر میکند
دستش همیشه پر شده از این تلاشها
من ردّ پای آمدنت را کشیدهام
با رنگهای سبز و سپید گواشها
ما لقمه لقمه نان و نمک میخوریم و بعد-
دنیا گمست بین بریز و بپاشها
دین مرا دوباره به بازی گرفتهاند
در گیر و دار همهمهها اغتشاشها
پایان جنگهای جهانی بدست توست
گل میشود گلوله داغ کلاشها
تنها به عشق آمدنت شعر گفته است
امشب مداد آبی من با تراشها
ای کاش صبح جمعه بعدی ببینمت
ای پاسخ تمام اگرها و کاشها
ساجده جبارپور
نمک گیر
ما بر سر سفرهات، نمكگير شديم
با لقمه لطف و رحمتت، سير شديم
با اين همه چون تو را نديديم، آنقدر
خورديم غم فراق، تا پير شديم
حمیدرضا نور
ببخش
من را برای هر چه خطا کردهام ببخش
ای مهربان که بر تو جفا کردهام ببخش
پشت و پناه من شدهای هر زمان ولی-
پشت تو را به غصّه دو تا کردهام ببخش
بعد از هزار سال که در میزنی ببین-
در را به روی غیر تو وا کردهام ببخش
من گم شدم در ازدحام هوسهای نفسیام
دست تو را دوباره رها کردهام ببخش
آقا برای گرمی بازارتان فقط
بر شیشههای یخزده «ها» کردهام ببخش
من را فدای جان خودت خواستی و من
خود را بلای جان شما کردهام ببخش
من وامدار چشم تو هستم که شاعرم
این قرض را چگونه ادا کردهام؟ ببخش
سید حسن رستگار