کاشکی آمده بودی و زمین سرد نبود(چشم به راه سپیده)
تاوان
خورشید چشمهای تو کتمان نمیشود
این قدر آفتاب که پنهان نمیشود
در ماورای مشکل «حالا نیامدن»
انگار حکمتیست که آسان نمیشود
مویت و انتظار به تکرار خوردهاند
صدها گره که چاره به دندان نمیشود
دردی که در کشاکش دوری کشیدهام
قطعا نصیب گرگ بیابان نمیشود
چندیست گریه میکنم و خیس و خسته از-
اوضاع این سری که به سامان نمیشود
فریاد کشوری شدهام در گلو، بیا!
نه، با دعای گربه که باران نمیشود
برگرد مهربان که ستونهای سینهام
یارای حجم این همه تاوان نمیشود
میرحسین نونچی
جان کلام
مولای عشق! حال زمین و زمان بد است
آلوده است آب و هوا، آسمان بد است
از حال و روزمان، تو چه میپرسی ای عزیز؟!
پنهان نمیکنم، به خدا حالمان بد است
آدم؟ قسم به نور تو! « آدم » نمیشویم
همسفرهایم با هوس و نانمان بد است
ما همچنان به حال هبوطیم و در سقوط
آری، قبول، پلّه این نردبان بد است
از شش جهت امام زمان میکند ظهور
دارم یقین که آخرِ این داستان بد است
در ذات خویش، حضرت اسلام کاملست
باور کنیم، ذات مسلمانمان بد است
از چشم مهربان تو افتادهایم ما
افتادن از نگاه شما، بیگمان بد است
پشت سر شما و خدا بد... چقدر بد!
ما را ببخش حضرت جان! کارمان بد است
کوچکترم از آنکه بگویم بیا و یا...؟
خط و نشان برای امام زمان بد است
جان کلام: اینکه شما حی و حاضری
ما غایبان منتظریم و «همین» بد است
رضا اسماعیلی
پژواک
نَمی از چشمهای توست چشمه، رود، دریا هم
کمی از ردّ پای توست جنگل، کوه، صحرا هم
تو از تورات و انجیل و زبور، از نور لبریزی
تو قرآنی، زمین مات شکوهت، آسمانها هم
جهان نیلیست طوفانی، جهان دل مرده ظلمانی
تویی تو نوح، موسی هم، تویی تو خضر، عیسی هم
نوایت نغمه داوود، حُسنت سوره یوسف
مرا ذوق شنیدن میکشد، شوق تماشا هم
«تو آن ماهی که در پایت تلاطم میکند دریا»
من آن دریای سرگردان دور افتاده از ماهم
اسیر روی ماه تو، هواخواه نگاه تو
نشسته بین راه تو نه تنها من که دنیا هم
«تمام روزها بیتو شده روز مبادا» نه
که میگرید به حال و روز ما روز مبادا هم
همه امروزها مثل غروب جمعه دلگیرند
که بیتو تیره و تلخست چون دیروز فردا هم
جهانی را که پژواک صدایت را نمیخواهد
نمیخواهم نمیخواهم نمیخواهم نمیخواهم
سید محمدجواد شرافت
مهدی من
کاشکی آمده بودی و زمین سرد نبود
این همه روی زمین آدم نامرد نبود
خستهام! مهدیِ من! حال مرا میفهمی؟
حال من را که نصیبم به جز از درد نبود
تو بهاری و اگر آمده بودی، گلها -
دلشان منتظر حادثهای زرد نبود
تو اگر آمده بودی همه انسان بودیم
نفسمان این همه هرجایی و ولگرد نبود
هیچ کس اهل ریاکاری و تزویر و فریب
هیچ کس مدّعی آنچه نمیکرد نبود
ندبهها و فرج و العجل و عهد... چه سود؟
کاش این شهر پر از آدم بیدرد نبود
وحیده افضلی
دعای مادر
پُر میكند خاك از حضورش ساغرش را
سرشار از گُل میكند پا تا سرش را
آن روز حتّی آفتاب روشنیبخش
حس میكند دستان سایهگسترش را
دیگر نیازی نیست جبریل غزلها
پنهان كند در بال، پرواز پرش را
حظ میبرد جان لحظه لحظه از حضورش
حس میكند دل لحظه لحظه محضرش را
میآید و میآورد از سمت یثرب
همراه خود عطر دعای مادرش را
جواد محمد زمانی
حصار فاصلهها
این جمعههای بیخبری را جواب کن
بشکن حصار فاصلهها، را شتاب کن
بندی بزن بر این شکسته دلی عصر جمعه را
یا نرخ دل شکستگیام را حساب کن
ربطی به انتظار ندارد نبودنت
فکری به حال رابطههای خراب کن
برخیز و تازه کن به تن خود بهار را
نیرنگ و رنگهای زمین را سراب کن
تاریک و سرد میگذرد روز و شب، شبی -
رخسار ماهوَشَت را به قاب کن
دیریست تشنهایم، وَ مخمور بادهایم
این جام را به جرأت جانت شراب کن
نقبی بزن به بعُد زمان اتّصال را
آتشفشان رنج جهان را مذاب کن
در این شب چراغ شکسته چه بیکسیم
ای چلچراغ نور، بیا انقلاب کن
دیرست... صد کلام به یک بغض ناتمام
بشکن، حصار فاصلهها را شتاب کن...
مرضیه اوجی