قلمهای نفرین شده!
پژمان کریمی
عهد ناصری نقطه آغاز و خیز جریان شبه روشنفکری بود! به اصطلاح منورالفکران فرنگ دیده، چنان سراسیمه مجذوب دلبریها و تجلیات پر
زرق و برق خاور زمین و اطوارهای سکولاریستی و انسان محورانه و اصالتدهی به تلذذات نفسانی اجنبیان شدند که رخت چرک محسوری و مفتون شدگی و مرعوبیت به تن کردند.
اینان به زعم و فهم ناقص خود به تعبیری؛ بهشت برین را غرب دیدند و یافتند و زود و به ظاهر، چرایی عقبماندگی خود و جامعه ایرانی تبدیل به دغدغهشان گردید.
اما کم سوادی، نداشتن فهم درست از تاریخ سرزمینی و درک جامع از اوضاع جهانی، بیبهرگی از معارف جانبخش و سازنده اسلامی و اسارت عفن در چنگ «نفس سرکش و بیلگام»، منقلبان و مفتون شدگان غرب را چون بردهای قابل ترحم، رقت بار به راه خطا سوق داد و کشاند و به جهنم ذلت تبعید و مقیم کرد!
اینان پنداشتند و بدان تظاهر کردند؛ دو چیز مایه عقبماندگی جامعه ایرانی شده است و بس:
«غیرت ملی و تقید دینی(اسلامی)!»
گفتهها و نوشتهها و کرو فرهای منورالفکران - و البته درست تر؛ مدعیان منورالفکری- نظیر میرزا ملکم خان، زینالدین مراغهای، فریدون آدمیت و حسن تقی زاده... را از روی تامل بخوانید و مرور کنید:
سراسر - روشن و در پرده- نفی غیرتورزی ملی و بیتقیدی دینی است که گستاخانه القا و تبلیغ میشود! همه افاضات اصحاب مدعی منورالفکری و خاصه به باورشان؛ راه درمان عقب افتادگی ایران، در این جمله و نسخه مشهور تقیزادهای که خود روزگاری جامه روحانیت به تن داشت و در دوران مشروطه به سفارت انگلیس پناهنده شد، محصور و خلاصه میگردد:
«باید از فرق سر تا نوک پا فرنگی شویم»!
بله! مدعیان شبه منورالفکری، که مردم را صغیر و بیسواد و عاری از ابزار و سلاح درک و فهم جهان قدیم و جدید میدانستند و خود را مصلح مبعوث و صاحب فکری بر کشیده میپنداشتند، اراده و تقلا کردند ریشه سنت و غیرت ملی منقطع سازند و پنبه دین و دیانت را بزنند.
اما قماش بیصداقت و بیسواد و بیبصیرت شبه منورالفکر که بیش از غیرت ملی، دین را «مانع و رادع »اندیشهورزی و مجاهدت علمی و ترقی و تکامل توصیف میکرد، سکوت کرد و نگفت که اگر اسلام مایه در جا زدن و یا پس رفت فکری است، پس قرون سوم تا پنجم هجری قمری که اوج حیات بالنده علمی جهان اسلام بود، مایه از کدام سرچشمه فکری و باورمندانه میگرفت؟! دانشمندان بزرگ و موثر مسلمان نظیر خوارزمیها، بوعلیها، ابوریحانها و... ملهم از کدام مهرِ اراده و از کدامین بطن اندیشهساز، پرچم علم و علمورزی را بلند برافراشتند؟ تمدن درخشان اسلامی که هدف رشک غربیان مستغرق در گنداب و دام و افیون قرون وسطی بود، چگونه پا گرفت و اروپاییان را بهتزده نمود و به خودآیی و انقلاب فکری وا داشت؟!
شبه منورالفکران که به مرور از اطلاق لفظ روشنفکر بر خود بیشتر حظ بردند و مباهات ورزیدند، در صحنه عمل از دغدغهها و مطلوبات و نسبت داشتن با مردم ایران جدا افتادند و اگر روزی ترقی را در هدم اسلام جستوجو میکردند؛ «نفی و نابودی باورهای اسلامی و طرد دین از جامعه ایرانی» تبدیل به هدف تام و غایی آنان شد.
یعنی «ترقی ایرانی و ساختن ایران نوین» تنها لق لقه زبان و قلمشان گردید و شد پوششی برای هدف اصلی و منحوس و اجنبی پسندشان!
عهد پهلوی دوم را میتوان اوج جولاندهی قلمهای شبهروشنفکری و ملحدانه تعریف کرد.
این قلمهای ضدایرانی و ضد اسلامی در دهه 40 تشکلی را ساختند که تصویری روشن و گویا و کلی از ماهیت و غایت جریان قلم مدعی روشنفکری بود (و هست) و به عنوان یک الگو برای شناخت مدعیان دیروز و امروز کفایت میکند:
«کانون نویسندگان ایران»!
وقتی نام و ماهیت اعضای این تشکل سیاستزده و سکولار وابسته را مرور میکنیم، درمی یابیم که چرا پهلوی دوم به رغم شعارهای پرطمطراق ضد دیکتاتوری عناصر این کانون، آنها را تحمل میکرد و برخیشان را هدف حمایتهای مالی قرار داد و با اعطای شغل و سمت در نهادهای به ظاهر فرهنگی گرامیشان داشت؟
احمد شاملو، بهرام بیضایی، ابراهیم گلستان، سیمین بهبهانی، نادر نادر پور، اسماعیل خویی، غلامحسین ساعدی و. برخی از اعضای شناخته شده کانون بودند:
- شاملو جاسوس نازیها و دارای افکار چپ که با عنایت فرح دیبای کمونیست، در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تبدیل به جیره خوار سلطنت شد!
- بهرام بیضایی که مرتبط با محافل بهایی مطلوب پهلوی بود و به گواهی اسناد روشن ساواک، ازدواج نخست خود با زنی به نام «رامینفر» را در محفل بهاییان تهران برگزار کرد و بورسیه فرانسه فرح دیبا را بااشتیاق پذیرفت!
-ابراهیم گلستان تودهای و بشدت اپورتونیست که به دلیل جاسوسی به نفع دولت رقیب آمریکا یعنی انگلیس سرانجام از سوی حکومت پهلوی تحمل نشد.
-غلامحسین ساعدی نویسنده چپگرا که در آستانه انقلاب اسلامی؛ عضو کمیته مهار انقلاب حکومت پهلوی شد و سر انجام در پاریس به دلیل نوشیدن زیاد از حد الکل جان داد!
- سیمین بهبهانی عضو کمیته سانسور وزارت فرهنگ و هنر پهلوی!
-اسماعیل خویی شاعر ملحد و هتاک نسبت به مقدسات اسلامی و باورهای مسلمانان که در لندن مقیم شد و با گردانندگان تلویزیون بهاییان همجنسباز – من و تو- رابطهای جدی دارد!
و...
می بینید؟
قابِ کانون نویسندگان چه واضح نشان میدهد؛ مدعیان موثر روشنفکری در ساحت قلم که به ظاهر ادعای چپی بودن داشتن و در کانون نویسندگان مجتمع شده بودند، اولا: جملگی دین ستیز و
ضد باورها و آرمانهای ایرانیان و اساسا بینسبت با غیرت ملی بودند و اعضای فعلی و همپالکیهای آنها در دیروز و امروزهم بری از چنین خصیصهای نیستند. شما یک نویسنده و یک مدعی روشنفکری اهل قلم را معرفی کنید که دین باور و دارای سابقه فداکاری در راه ایران و ایرانیان است؟ یک نفر!
دوم: مدعیان روشنفکری بنا به ماهیت باور خود، باید هم از جانب حکومتی ضدایرانی و
ضد دینی – مانند حکومت پهلوی دوم - تحمل و حمایت میشدند و در حال حاضر هم به عنوان پیاده نظام دشمنان داخلی و خارجی ایران باید هدف احترام و مدح وپشتیبانی قرار گیرند.
پس طبیعی است که مردم دین باور ایران قلم بدستانی چنین را احترام نگذارد و به چشم نخبه ننگرد و از ایشان تاثیر نپذیرد! این؛ میشود گفت همان واقعیتی که ابراهیم گلستان در گفتوگوی دوشنبه پیش خود – 14 اسفند- با روزنامه
لیبرال مسلک شرق بدان به صراحت معترف شد!
اینک بیتردید و به شکلی بدیهی؛ «فهم عمومی» در ایران است که قلم مدعی روشنفکری، ابزاری ضدایرانی و ضد دینی است!
تعداد شمارگان اندک آثار مدعیان روشنفکری گویا و بازتابنده این واقعیت نیست؟
عهد ناصری نقطه آغاز و خیز جریان شبه روشنفکری بود! به اصطلاح منورالفکران فرنگ دیده، چنان سراسیمه مجذوب دلبریها و تجلیات پر
زرق و برق خاور زمین و اطوارهای سکولاریستی و انسان محورانه و اصالتدهی به تلذذات نفسانی اجنبیان شدند که رخت چرک محسوری و مفتون شدگی و مرعوبیت به تن کردند.
اینان به زعم و فهم ناقص خود به تعبیری؛ بهشت برین را غرب دیدند و یافتند و زود و به ظاهر، چرایی عقبماندگی خود و جامعه ایرانی تبدیل به دغدغهشان گردید.
اما کم سوادی، نداشتن فهم درست از تاریخ سرزمینی و درک جامع از اوضاع جهانی، بیبهرگی از معارف جانبخش و سازنده اسلامی و اسارت عفن در چنگ «نفس سرکش و بیلگام»، منقلبان و مفتون شدگان غرب را چون بردهای قابل ترحم، رقت بار به راه خطا سوق داد و کشاند و به جهنم ذلت تبعید و مقیم کرد!
اینان پنداشتند و بدان تظاهر کردند؛ دو چیز مایه عقبماندگی جامعه ایرانی شده است و بس:
«غیرت ملی و تقید دینی(اسلامی)!»
گفتهها و نوشتهها و کرو فرهای منورالفکران - و البته درست تر؛ مدعیان منورالفکری- نظیر میرزا ملکم خان، زینالدین مراغهای، فریدون آدمیت و حسن تقی زاده... را از روی تامل بخوانید و مرور کنید:
سراسر - روشن و در پرده- نفی غیرتورزی ملی و بیتقیدی دینی است که گستاخانه القا و تبلیغ میشود! همه افاضات اصحاب مدعی منورالفکری و خاصه به باورشان؛ راه درمان عقب افتادگی ایران، در این جمله و نسخه مشهور تقیزادهای که خود روزگاری جامه روحانیت به تن داشت و در دوران مشروطه به سفارت انگلیس پناهنده شد، محصور و خلاصه میگردد:
«باید از فرق سر تا نوک پا فرنگی شویم»!
بله! مدعیان شبه منورالفکری، که مردم را صغیر و بیسواد و عاری از ابزار و سلاح درک و فهم جهان قدیم و جدید میدانستند و خود را مصلح مبعوث و صاحب فکری بر کشیده میپنداشتند، اراده و تقلا کردند ریشه سنت و غیرت ملی منقطع سازند و پنبه دین و دیانت را بزنند.
اما قماش بیصداقت و بیسواد و بیبصیرت شبه منورالفکر که بیش از غیرت ملی، دین را «مانع و رادع »اندیشهورزی و مجاهدت علمی و ترقی و تکامل توصیف میکرد، سکوت کرد و نگفت که اگر اسلام مایه در جا زدن و یا پس رفت فکری است، پس قرون سوم تا پنجم هجری قمری که اوج حیات بالنده علمی جهان اسلام بود، مایه از کدام سرچشمه فکری و باورمندانه میگرفت؟! دانشمندان بزرگ و موثر مسلمان نظیر خوارزمیها، بوعلیها، ابوریحانها و... ملهم از کدام مهرِ اراده و از کدامین بطن اندیشهساز، پرچم علم و علمورزی را بلند برافراشتند؟ تمدن درخشان اسلامی که هدف رشک غربیان مستغرق در گنداب و دام و افیون قرون وسطی بود، چگونه پا گرفت و اروپاییان را بهتزده نمود و به خودآیی و انقلاب فکری وا داشت؟!
شبه منورالفکران که به مرور از اطلاق لفظ روشنفکر بر خود بیشتر حظ بردند و مباهات ورزیدند، در صحنه عمل از دغدغهها و مطلوبات و نسبت داشتن با مردم ایران جدا افتادند و اگر روزی ترقی را در هدم اسلام جستوجو میکردند؛ «نفی و نابودی باورهای اسلامی و طرد دین از جامعه ایرانی» تبدیل به هدف تام و غایی آنان شد.
یعنی «ترقی ایرانی و ساختن ایران نوین» تنها لق لقه زبان و قلمشان گردید و شد پوششی برای هدف اصلی و منحوس و اجنبی پسندشان!
عهد پهلوی دوم را میتوان اوج جولاندهی قلمهای شبهروشنفکری و ملحدانه تعریف کرد.
این قلمهای ضدایرانی و ضد اسلامی در دهه 40 تشکلی را ساختند که تصویری روشن و گویا و کلی از ماهیت و غایت جریان قلم مدعی روشنفکری بود (و هست) و به عنوان یک الگو برای شناخت مدعیان دیروز و امروز کفایت میکند:
«کانون نویسندگان ایران»!
وقتی نام و ماهیت اعضای این تشکل سیاستزده و سکولار وابسته را مرور میکنیم، درمی یابیم که چرا پهلوی دوم به رغم شعارهای پرطمطراق ضد دیکتاتوری عناصر این کانون، آنها را تحمل میکرد و برخیشان را هدف حمایتهای مالی قرار داد و با اعطای شغل و سمت در نهادهای به ظاهر فرهنگی گرامیشان داشت؟
احمد شاملو، بهرام بیضایی، ابراهیم گلستان، سیمین بهبهانی، نادر نادر پور، اسماعیل خویی، غلامحسین ساعدی و. برخی از اعضای شناخته شده کانون بودند:
- شاملو جاسوس نازیها و دارای افکار چپ که با عنایت فرح دیبای کمونیست، در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تبدیل به جیره خوار سلطنت شد!
- بهرام بیضایی که مرتبط با محافل بهایی مطلوب پهلوی بود و به گواهی اسناد روشن ساواک، ازدواج نخست خود با زنی به نام «رامینفر» را در محفل بهاییان تهران برگزار کرد و بورسیه فرانسه فرح دیبا را بااشتیاق پذیرفت!
-ابراهیم گلستان تودهای و بشدت اپورتونیست که به دلیل جاسوسی به نفع دولت رقیب آمریکا یعنی انگلیس سرانجام از سوی حکومت پهلوی تحمل نشد.
-غلامحسین ساعدی نویسنده چپگرا که در آستانه انقلاب اسلامی؛ عضو کمیته مهار انقلاب حکومت پهلوی شد و سر انجام در پاریس به دلیل نوشیدن زیاد از حد الکل جان داد!
- سیمین بهبهانی عضو کمیته سانسور وزارت فرهنگ و هنر پهلوی!
-اسماعیل خویی شاعر ملحد و هتاک نسبت به مقدسات اسلامی و باورهای مسلمانان که در لندن مقیم شد و با گردانندگان تلویزیون بهاییان همجنسباز – من و تو- رابطهای جدی دارد!
و...
می بینید؟
قابِ کانون نویسندگان چه واضح نشان میدهد؛ مدعیان موثر روشنفکری در ساحت قلم که به ظاهر ادعای چپی بودن داشتن و در کانون نویسندگان مجتمع شده بودند، اولا: جملگی دین ستیز و
ضد باورها و آرمانهای ایرانیان و اساسا بینسبت با غیرت ملی بودند و اعضای فعلی و همپالکیهای آنها در دیروز و امروزهم بری از چنین خصیصهای نیستند. شما یک نویسنده و یک مدعی روشنفکری اهل قلم را معرفی کنید که دین باور و دارای سابقه فداکاری در راه ایران و ایرانیان است؟ یک نفر!
دوم: مدعیان روشنفکری بنا به ماهیت باور خود، باید هم از جانب حکومتی ضدایرانی و
ضد دینی – مانند حکومت پهلوی دوم - تحمل و حمایت میشدند و در حال حاضر هم به عنوان پیاده نظام دشمنان داخلی و خارجی ایران باید هدف احترام و مدح وپشتیبانی قرار گیرند.
پس طبیعی است که مردم دین باور ایران قلم بدستانی چنین را احترام نگذارد و به چشم نخبه ننگرد و از ایشان تاثیر نپذیرد! این؛ میشود گفت همان واقعیتی که ابراهیم گلستان در گفتوگوی دوشنبه پیش خود – 14 اسفند- با روزنامه
لیبرال مسلک شرق بدان به صراحت معترف شد!
اینک بیتردید و به شکلی بدیهی؛ «فهم عمومی» در ایران است که قلم مدعی روشنفکری، ابزاری ضدایرانی و ضد دینی است!
تعداد شمارگان اندک آثار مدعیان روشنفکری گویا و بازتابنده این واقعیت نیست؟