کد خبر: ۱۲۶۹۲۰
تاریخ انتشار : ۰۵ اسفند ۱۳۹۶ - ۱۹:۳۸

چند خاطره از شهید

مادرشهید می‌گوید: پدرش سیگار می‌کشید و مصطفی از این مسئله خیلی ناراحت بود و آرزویش این بود که پدرش سیگار را ترک کند. در نامه‌ای که از جبهه فرستاده بود، کلمه «نکشید» را بزرگ از ابتدای سطر تا انتهای آن و خیلی قابل توجه نوشته بود، وقتی این نامه برای پدرش خوانده می‌شد، پدرش در حال سیگار کشیدن، تا این کلمه را شنید سیگار را خاموش و برای همیشه ترک نمود.
مادر شهید حجتی در خاطره دیگری هم بیان می‌کند: در اثر حادثه‌ای، پایم را گچ گرفته بودند. یکی از همسایه‌ها وارد خانه شد، تا متوجه شد پایم شکسته است گفت: «دیشب خواب مصطفی را دیدم، به او گفتم: مصطفی کجا بودی، گفت: مادرم مریض است آمده ام به او سر بزنم»
پدر شهید هم می‌گوید: یک روز در حالی که با موتور به سمت خانه می‌آمد، تصادف کرد. مردی که این صحنه را دیده بود می‌گفت: کسانی که این صحنه را دیده بودند، گفته بودند: دیگر زنده نمی‌ماند، اما به خواست خدا، زنده ماند به جبهه رفت و شهید شد. پیرمردی که آن صحنة تصادف را دیده بود می‌گفت: ‌تقدیر این بود که اینجا زنده بماند تا در جبهه به سوی آسمان‌ها عروج کند.