مروری بر فیلمهای مهم سی و ششمین جشنواره فیلم فجر
درخشش در میان هجوم فیلمهای غیراستاندارد
آرش فهیم
سیوششمین جشنواره فیلم فجر امسال درحالی برگزار شد که با توجه به کاهش تعداد آثار پذیرفته شده در جشنواره، انتظارات از کیفیت فیلمهای راه یافته به بخش مسابقه افزایش یافت. تصور میرفت که در جهت شعار مدیریت این دوره از جشنواره مبنی بر صرفهجویی و کم کردن هزینهها، از ورود آثار زیر صفر جلوگیری شود. با این حال در میان همین تعداد فیلمهایی که برای نمایش در جشنواره قبول شدند نیز تعداد قابل توجهی از آثار بودند که معلوم نشد چرا و براساس کدام معیارها در حد بخش مسابقه جشنواره فجر شناخته شدند؟
نکته مهم این است که برخلاف گذشته، جشنواره فیلم فجر دیگر ویترین تولیدات سینمای کشور نیست و بسیاری از آثار بحث برانگیز جشنواره، بعدا به نمایش درخواهند آمد. یعنی در سالهای قبلتر از این، حدود 90 درصد از فیلمهای مهم یک سال را میشد در جشنواره فیلم فجر دید. اما اگر به فیلمهای حائز اهمیت یا پرفروش و چالش برانگیز دو سال اخیر نگاهی بیندازیم، متوجه میشویم که بیشتر آنها اصلا در جشنواره ملی فیلم فجر حضور نداشتند. این یعنی سیاستگذاری جشنواره به گونهای است که نه تنها در زمینه تولید، بلکه در حوزه نمایش و ویترین سازی برای سینما نیز تأثیر چندانی ندارد.
با این حال در جشنواره امسال، چند فیلم قابل توجه هم دیده شد؛ فیلمهایی که کامل و تمام عیار نبودند و نقدهایی جدی به آنها وارد است اما از حداقل جذابیت یا اندیشه مترقی برخوردار بودند. در ادامه، به مرور چند فیلم خوب، متوسط و بد این دوره از جشنواره فیلم فجر میپردازیم.
پرواز بر بال تکنیک
«به وقت شام» از دو جهت فیلم حائز اهمیتی است؛ اول اینکه سطح تکنیک در سینمای ایران را چند درجه بالاتر برده است؛ فیلم جدید ابراهیم حاتمیکیا، از نظر تکنیکی و بازسازی جلوههای تصویری، یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سنیمای ایران است. دوم هم اینکه بخشهای کمتر دیده شده از جنگ با داعش در سوریه را نمایش داده است. در فیلمهای مستند و همچنین انگشت شمار فیلمهای داستانی که درباره مدافعان حرم یا تکفیریها ساخته شده، بیشتر شهرهای نیمه ویران و بیابانهایی که در آن دو طرف به سمت هم شلیک میکنند را دیده ایم. اما فیلم «به وقت شام» یک نبرد آسمانی، آن هم با دستان خالی را نمایش میدهد. فیلمی که سعی کرده مدافعان حرم را این بار در نقش خلبان یا کاپیتان پرواز نمایش دهد. بیشتر زمان فیلم در هواپیما میگذرد. یعنی این بار مدافعان حرم و مردم در نزدیکترین فاصله با داعش به تصویر کشیده شدهاند. به همین دلیل هم اضطراب و وحشت بر تمام فیلم سلطه پیدا کرده است. تصاویر فیلم از داعشیها، تازگی ندارد و همان خشونت و پلشتی قابل انتظار را میبینیم. تصویر تازه فیلم، ام سلما، یک فرمانده زن داعشی است که در این فیلم حضور دارد. اما آنچه از خلبانها در این فیلم به نمایش درآمده کاملا متفاوت است. همچنین فیلم جدید حاتمیکیا تصویر متفاوتی از جوان ایرانی نمایش میدهد. این بار جوانی را میبینیم که با دستان تقریبا خالی یک گروه از انسانها با ملیتهای مختلف را نجات میدهد. هر چند که در این أثر، نقاط ضعفی هم دیده میشود. بازی هادی حجازی فر، تعریفی ندارد. همچنانکه شخصیت پردازی آدمها در فیلم در نیامده است. مخاطب باید با علی (بابک حمیدیان) بیش از اینها همذات پنداری میکرد تا درام فیلم، حرارت بیشتری پیدا کند. اما فاصله مخاطب با قهرمان فیلم، در فیلم سنگینی میکند.
نقطه عطفی درسینمای جنگی
«تنگه ابوقریب» بخشی ناشناخته از تاریخ جنگ تحمیلی را روایت میکند. روزهای آخر جنگ است و ارتش بعث عراق، هجوم تازهای را تدارک دیده است. در این میان، یکی از گردانهای خط شکن سپاه، در منطقهای با عنوان تنگه ابوقریب راه بعثیها را سد میکنند. اگر از خودگذشتگی این گردان نبود، احتمالا رژیم بعث دوباره خرمشهر را اشغال میکرد.
این فیلم را میتوان نقطه عطفی در بازسازی صحنههای جنگی در یک فیلم دفاع مقدسی دانست. حتی صحنههای دوکوهه هم در فیلم باورپذیر و نزدیک به واقع هستند.چرخش دوربین در راهروها و اتاقهای این اردوگاه برای مردانی که دورانی از زندگی خود را در آنجا گذراندند بسیار خاطرهانگیز خواهد بود. فضای فیلم، کاملا واقع گراست. این واقع گرایی در بخشهای جنگی فیلم بیشتر میشود. مخاطب گویی فیلم نگاه نمیکند، بلکه به وسط معرکه میرود. اضطراب رزمندهها برای اینکه گلوله نخورند به خوبی به تماشاگر فیلم منتقل میشود.
صحنه پایانی فیلم، ظهور قهرمان نوجوان است. نوجوانی که برای اولین بار به خط مقدم جنگ رفته و ابتدا از شدت ترس، زبانش بند میآید، اما در این جنگ به بلوغ میرسد و مرد میشود.
بزرگترین مشکل «تنگه ابوقریب» مبهم بودن جغرافیای فیلم است. یعنی محل جنگ و نبرد در فیلم نامشخص است. فیلم در نوعی سردرگمی مکانی به سر میبرد.همچنین فیلم باید آنچه در قالب کپشن برای تماشاگر توضیح میدهد را در داستان فیلم نمایش میداد. این یک نقطه ضعف است که بهرام توکلی به جای اینکه نتیجه گیری داستان فیلم خود را در داستان اعمال کند، در قالب متن نوشته اعلام کرده است.
قهرمان و غیرت
«لاتاری» گرچه به لحاظ فرم و ساختار، نسبت به فیلمهای قبلی محمدحسین مهدویان عقبتر است، اما در زمینه درام و کشش سینمایی یکی از بهترینهای این دوره از جشنواره است. اول اینکه به موضوعی نامتعارف و متفاوت پرداخته است. «لاتاری» یک فیلم جوانانه محسوب میشود اما قهرمان فیلم، یک کهنه سرباز قدیمی است. قهرمانی که در دوران دفاع مقدس خود را در برابر هجوم دشمن قرار داده بود و امروز دوباره بازگشته تا با ظلم بجنگد. این فیلم در نیمه اول خود، شبیه به فیلمهای اجتماعی معمولی است و حرف تازهای برای گفتن ندارد. درباره دو جوان است که تصمیم دارند با هم ازدواج کنند. اما مشکلات اقتصادی مانع آنهاست. با این حال، عزم آنها جدی است. تا اینکه دختر به دام شبکه قاچاق انسان به دوبی میافتد و... «موسی» با بازی هادی حجازی فر، ادامه شخصیتی است که همین بازیگر در فیلم «ماجرای نیمروز» بازی کرده بود. در آن فیلم کمال قهرمان نبرد با منافقین میشود. گویا موسی دوران میان سالی، همان کمال است که حالا در نقش مربی یک تیم فوتبال جوانان حضور دارد. او از مربی فراتر بلکه مراد «امیرعلی» است و با او همراه میشود تا انتقام نامزدش را بگیرد. با ورود داستان به فضای انتقامگیری، گرمای بسیار زیادی بر فیلم غلبه پیدا میکند. این بخش از فیلم در دوبی میگذرد و در قالب تعقیب وگریز طراحی شده است. نکته قابل توجه فیلم، نمایش تصویری متفاوت از آن چیزی است که معمولا از دوبی تبلیغ میشود. این فیلم، شهری جهنمی را نشان میدهد که برجهای سر به فلک کشیده آن، سیاهچالی برای دفن انسان و انسانیت هستند.
نمودار پیشرفت انیمیشن در ایران
«فیلشاه» را میتوان قدم تازه جوانان ایرانی در پیشرفت صنعت پویانمایی دانست. پیشرفت فقط به کیفیت و جذابیت بصری این پویانمایی محدود نیست. اتفاق مهمتر اینکه بالاخره انیماتورهای ما «فانتزی» را به معنای واقعی عملی کردند؛ چون تنها مسیر ورود به قلب و مغز مردم و به ویژه کودکان و نوجوانان توسط انیمیشن، خیالپردازی و فانتزی است. این درحالی است که یکی از مشکلات اصلی آثار پویانمایی در سینما و تلویزیون ما فقر خیال و عناصر فانتزیک است. یعنی بیشتر کارتونهایی که در اینجا ساخته میشود گویی یک فیلم سینمایی است که کارتونیزه شده.
هادی محمدیان و گروهش با این انیمیشن، یک تجربه بسیار بزرگ و مهم را برای به دست آوردن دل بچهها از سر گذراندند. چون شخصیتهای محوری و قهرمانان این اثر، حیوانات هستند. معمولا نونهالان به کارتونهایی که در قلمرو حیوانات میگذرند و افسانههایی از زبان و نگاه موجوداتی غیر از انسان را ترسیم میکنند، بیشتر علاقهمند میشوند. «فیلشاه» یک ماجرای تاریخی-مذهبی را از زاویه دید موجوداتی غیر از آدم که کاراکتری شبیه انسانی و عاطفی دارند میبینیم و هیجان و طنز هم چاشنی درام این انیمیشن شده است.
یک کارتون، در عین ساده بودن و سهولت برقراری ارتباط با آن باید دارای مولفههای فکری و اعتقادی هم باشد. «فیلشاه» نیز دارای چنین شاخصههایی است، اما از اعلام و شعارزدگی عبور کرده و محتوای مقدس این اثر در بستر سرگرمی، اعمال میشود.
هر چند که گرههای داستانی این کارتون کافی نیست و باید پیچ و خمهای دراماتیک بیشتری در روایت ایجاد میشد. ظاهر کاراکترها نیز تا حدودی زمخت هستند. هر چه کاراکترهای یک انیمیشن به ویژه اگر غیر آدم باشند- از ظرافت و زیبایی بیشتری برخوردار باشند، تأثیر بالاتری میگذارند. قهرمان این قصه یعنی فیل سادهلوح اما سختکوش باید شکل و شمایل دلبرانهتری میداشت تا «فیلشاه» شاهکار شود.
تحریف واقعیت
فیلم «عرق سرد» واقعیت، هنر و سینما را فدای نگاه شبهسیاسی و ایدئولوژی سطحی خود کرده است. بخش مهمی از این واقعیتگریزی به شخصیت اصلی فیلم یعنی افروز بر میگردد. افروز (با بازی باران کوثری) درحالی ستاره فوتسال معرفی میشود که اضافه وزن فاحشی دارد و چهره و حرکاتش شبیه آدمهای دائمالخمر و دودی است! این درحالی است که در این ورزش، ظرافت، ریزنقشی و فرصت عمل، حرف اول را میزند. تمام عکسهای منتشر شده از فیلم، صحنههای فوتسال است. طوری که مخاطب دچار این تصور میشود که یک فیلم ورزشی را خواهد دید. اما فقط چند دقیقه محدود به این ورزش اختصاص دارد که آن هم بیشتر شبیه توپ بازی بچهها از آب درآمده تا مسابقهای در حد بینالمللی!
همان طور که در خبرها آمده «عرق سرد» براساس یک ماجرای واقعی ساخته شده است. یعنی دقیقا یکی از بازیکنان فوتسال بانوان نیز توسط شوهرش که دقیقا مثل همین فیلم، مجری تلویزیون بود، ممنوع الخروج شده بود. اما سهیل بیرقی، در فیلم جدید خود حتی به ماجرایی که از آن الهام گرفته نیز وفادار نمانده و واقعیت را کاملا وارونه بازتاب داده است. چون ورزشکاری که «عرق سرد» براساس زندگی او ساخته شده، در نهایت و با حمایت دستگاههای حاکمیتی، حق خروج از کشور برای شرکت در مسابقات بینالمللی را مییابد. اما «عرق سرد» برای محکومیت این حاکمیت و تحمیل نگاه خود به مخاطب، سرنوشت دیگری را برای شخصیت محوری خود رقم زده است.
زیباشناسی زشتی و پلشتی
هومن سیدی در پنجمین فیلم خود همه تلاشش را صرف زیباشناسی یک ناکجاآباد پر از زشتی کرده است. جهان داستانی-سینمایی بنا شده در «مغزهای کوچک زنگ زده» البته خلاقانه و بکر نیست و با تلفیقی تقلیدی از فیلمهای هالیوودی با موضوع آدمهای پیرامونی و زاغه نشینان و فیلمهای اجتماعی آمریکای لاتین شکل گرفته است. اما آنچه این فیلم را جلوه بخشیده، افراط در پلشتی دنیا و نفرتانگیز بودن «انسان» است. سیدی سعی کرده تا مخاطب خود را از دست و پا زدن جان فرسا و جان کندن بیوقفه مشتی انسان در باتلاقی که خود فیلمساز آن را به وجود آورده سرمست کند! اما آنقدر سرگرم این استراتژی بوده که فراموش کرده که داستان فیلم، منطق و باورپذیری هم لازم دارد. به همین دلیل هم این فیلم به رغم واقعگرایی ظاهری و رئالیسم، تخیلی است و یک باتلاق مصنوعی را نمایش میدهد.
تصویر فقر در این فیلم، کارکرد توریستی و تزیینی دارد و عمق و معنا نمییابد. چون فقر آدمهای درون فیلم از سوی کارگردان به دنیای داستان تحمیل شده است. در فیلم میبینیم که سرپرست خانواده -برادر بزرگ تر، با بازی فرهاد اصلانی- رئیسیک مافیای تبهکار است و بعدا میفهمیم که حجم زیادی دلار را مخفی کرده و زمین و مال و اموال هم دارد. اما اینکه چرا با چنین پشتوانهای در نکبت زندگی میکند و حتی خانهاش یک دوش حمام درست و حسابی هم ندارد، مشخص نیست. همچنانکه معلوم نیست او در تمام مدت قبل از زمان درحال روایت در فیلم، چگونه چنین قلعهای را در حاشیه پایتخت بنا کرده و در آن به انواع جرائم و جنایات دست زده و هیچ کس کاری به کارش نداشته است! بعد هم که پلیس به محاصره او میپردازد و بازداشتش میکند، هیچ گاه سراغ خانه و اطرافیان او نمیروند! این درحالی است که همه میدانیم، وقتی رئیسیک باند مخوف تبهکار دستگیر میشود، دستگاههای امنیتی و انتظامی، خانه و خانواده چنین فردی را هم تحت شناسایی قرار میدهند و حتی دم و دستگاه و ملک و املاکش را حداقل برای مدتی تحت تصرف قرار میدهند.
در فیلم مشخص نمیشود که یک جوان مذهبی، چگونه با این خانواده وحشتناک و خلافکار بر میخورد و تصمیم میگیرد که به خواستگاری دختر آنها برود؟ اما بزرگترین غلط ساختاری فیلم، خفه کردن و زنده ماندن دختر است. پس از رسوایی نصفه و نیمهای که برای دختر پیش میآید، برادرها او را خفه میکنند و بعد هم جسدش را به حیاط میبرند و میخواهند در باغچه خانه چال کنند. در همه زمان انجام این کار، پدر و مادر دختر هیچ واکنشی نشان نمیدهند و کاملا خونسرد، کنار مینشینند تا دخترشان خفه شود! بعد هم که دختر به ظاهر کشته میشود هیچ بیتابی از خود بروز نمیدهند! پس از آن هم که مشخص میشود دختر زنده است، سالم و سلامت به زندگی خودش ادامه میدهد. این درحالی است که یک ذهن ساده هم میفهمد که فردی که در حد مرگ خفه و یا دار زده میشود حتی در صورت زنده ماندن، وضعیت متعادلی نخواهد داشت و حداقل اینکه گردنش مشکل مییابد یا صدایش میگیرد. اما در «مغزهای کوچک زنگ زده» هیچ یک از این بدیهیات رعایت نشده است.
هومن سیدی در نشست پرسش و پاسخ فیلم خود در جشنواره فیلم فجر گفته: «...امیدوارم تماشاگر با ناامیدی از سالن خارج نشود. من سعی کردم با حال خوب کار تمام شود...» اما روش او در ساخت «مغزهای کوچک زنگ زده» به گونهای بوده که چنین نتیجهای ندارد. یکی از کمبودهای فیلمهای به اصطلاح اجتماعی و انتقادی سینمای ما، فقدان کاتارسیس یا پاکسازی روانی است. این فیلم هم ذهن و دل مخاطب خود را در باتلاق انحطاط و تباهی غرق میکند، بدون اینکه در نهایت از این دنیا بیرون بیاورد و روح مخاطب را نجات دهد. برخلاف بسیاری از فیلمهای گانگستری سینمای جهان که با وجود خشونت فراوان و نمایش آدمهای منحط و جنایتکار اما در نتیجه گیری، مخاطب را به سمت زندگی بهتر تشویق میکنند. مثل فیلم «جادهای رو به تباهی» که پسر نوجوان پس از همراه شدن با پدر جنایتپیشهاش اما در نهایت تصمیم میگیرد که مسیری برخلاف پدر را در پیش بگیرد. اما در «مغزها...» تداوم راه خطا، تنها مسیر پیش روی شاهین (نوید محمدزاده) قرار دارد و او جانشین برادر خواندهاش میشود و این ماجرا به صورت سلسلهوار ادامه پیدا میکند. گویی در ذهن کارگردان فیلم، هیچ راه دیگری برای زندگی وجود ندارد!
پلاسکو در سینما هم فرو ریخت
یکی از فیلمهای کنجکاوی برانگیز سی و ششمین دوره جشنواره فیلم فجر که بسیاری منتظر دیدن آن بودند یا هستند «چهار راه استانبول» است. فیلمی که به حادثه آتشسوزی و ریزش ساختمان پلاسکو میپردازد. اما برخلاف ابعاد تراژیک پلاسکو، این فیلم نمیتواند جنبههای تراژیک این موضوع را نمایش دهد. چون که برخلاف تبلیغات، موضوع پلاسکو در این فیلم فرعی است.
«چهار راه استانبول» هم در ادامه آثار قبلی مصطفی کیایی درباره آدمهای ناکام و بحران زدهای است که سعی میکنند تا از راههای نامتعارف به ثروتهای کلان و یکشبه دست پیدا کنند. کیایی در این فیلم نه تنها هیچ نوآوری و حرف جدیدی نسبت به آثار گذشته خود ندارد بلکه پرداخت فیلم جدید او به مسائل اجتماعی به شدت شعارزده است؛ درد آدمهای فیلم اصلا درک نمیشود، نمایش معضلات در سطح بحراننمایی باقی میماند و در نتیجه عمق نمییابد. حتی آغازگر ماجراهای فیلم نیز یک موضوع کلیشهای است؛ فرار دختر جوان از سلطه پدر سنتی مآب، بدون هیچ زمینهسازی دراماتیک، اولین عاملی است که نفس فیلم را میگیرد. قاپیدن کیف پر از پول و فرار از قمارخانه، غیرمنطقی و باسمهای است. چطور ممکن است یک قمارباز حرفهای این گونه از چند میلیون پول خود غافل شود و چطور باید باور کرد که دو جوان، به این سادگی از خانهای که توسط چند محافظ ورزیده محاصره شده بگریزند و حتی ماشین قمارباز را هم بربایند؟
همچنان که در ادامه قمارباز حرفهای با وجود داشتن ردیاب در ماشین به سرقترفتهاش نمیتواند آنها را گیر بیندازد. از همه مضحکتر این است که او در ادامه فیلم به تلفنچی افرادی که اموال و ماشینش را دزدیدهاند و تلفنهای همراه خود را جا گذاشتهاند تبدیل میشود و هر تماسی که با این تلفنها گرفته میشود را پاسخ میدهد و به افراد تماس گیرنده نیز توضیح میدهد. جمعبندی فیلم نیز همچون بسیاری از فیلمها به صورت «پایانباز» است و تکلیف هیچ کس مشخص نمیشود به جز اینکه همه تمرینهای جوانی که قصد مهاجرت دارد برای محبوس کردن نفسش درتانکر شیر برای عبور از مرز، بیفایده میشود و او نمیتواند نفس خود را نگه دارد!
«چهارراه استانبول» همچنین درباره پلاسکو نیز بسیار سرگردان است و دقیقا نمیداند چه میگوید! این بخش از فیلم نیز نه تنها دردی را بر نمیانگیزد بلکه مسئلهای را نیز ایجاد نمیکند. داغترین لحظه فیلم یعنی لحظه فروریختن ساختمان پلاسکو، یکی از بدترین موقعیتهای فیلم از آب درآمده است. آوازی که بر تصاویر فیلم سوار شده، هیچ تناسبی با حس و حال آن لحظه ندارد و عامل اختلال در نشان دادن وسعت این فاجعه است. با این حال صحنههای تلاش آتشنشانها برای نجات ساختمان و همچنین آواربرداری در فیلم، خوب و قابل توجه است.