سی و ششمین جشنواره فیلم فجر – ۲
کف گیر به ته دیگ خورده؟!
سعید مستغاثی
دومین روز جشنواره سی و ششم در سینمای رسانهها همچنان حاوی فیلمهای غیر استاندارد و ضعیف به لحاظ سینمایی و بیگانه با گفتمان انقلاب اسلامی به لحاظ محتوایی بود. شاید برای یک جشنواره سی و شش ساله با این همه فراز و نشیب، دیگر این یک خطای جبران ناپذیر باشد که برای اساسیترین بخش خود یعنی مسابقه اصلی از فیلمها و آثار ضعیف و زیر خط فقر استاندارد سینما استفاده کند. اما متاسفانه برای جشنواره فیلم فجر چنین اتفاقی افتاده و میافتد و آثاری به بخش مسابقه آن راه پیدا میکنند که بعضا حتی در یک هفته فیلم دست چندم نیز به زور پذیرفته میشوند! دوستی به نقل از یکی از اعضای هیئت انتخاب این جشنواره میگفت واقعا فیلمهایی بهتر از این در میان در خواستکنندهها یافت نشده و فیلمهایی که ملاحظه میفرمایید به اصطلاح آخرش بودهاند! چنین واقعیت تکاندهندهای برای سینمای ایران بسیار فاجعه بار است که در حد بیست فیلم در سال هم فیلم استاندارد تولید نکند!
«بمب، یک داستان عاشقانه»
چگونه یادگرفتم دست از نگرانی (وطن) برداشته و «بمب» را دوست بدارم!
وقتی چند نام؛ «پیمان معادی» به عنوان نویسنده و کارگردان، «مانی حقیقی» که تا پایان فیلمبرداری فیلم به عنوان تهیهکننده معرفی شده بود و احسان رسول اف تهیهکننده بعدی فیلم «بمب، یک داستان عاشقانه» معرفی شدند و گفته شد داستان فیلم هم یک ماجرای دفاع مقدسی است که در سالهای 66-67 در اواخر جنگ تحمیلی و دوران موشک باران تهران میگذرد، چندان باورمان نشد که گروه فوقالذکر بتوانند یک فیلم درباره دفاع مقدس بسازند و یا اصلا بخواهند چنین کاری بکنند.
نویسنده و کارگردانی که پیش از این سابقه فیلم ضعیف و ضد اخلاقی به نام «برف روی کاجها» را داشته، در فیلم آمریکایی و اسلامهراسانه «کمپ ایکس ری»، نقش یک تروریست مسلمان را بازی کرده و بعد هم با بازی در فیلم «13 ساعت: سربازان مخفی بنغازی» که یک پروپاگاندای آمریکایی درباره عملیات به اصطلاح قهرمانانه کماندوهای آمریکایی علیه مردم لیبی بود، در نقش یک مترجم ترسوی عرب ظاهر شد که حقیرانه نوکری کماندوها را میکند! اما دیگری یعنی مانی حقیقی که اوج نبوغ فیلمسازیاش در فیلمفارسی سخیف «50کیلو آلبالو» ظهور و بروز پیدا کرد و حتی وزیر پر از تسامح و تساهل دولت اعتدال نیز نتوانست آن را تحمل کند و بالاخره جناب رسول اف که فرزند بانکدار معروف و مدیرعامل بانک آینده (جایگزین بانک متخلف و تعطیل شده تات) که برخی گروههای موسیقی به اصطلاح تلفیقی را شارژ کرده است.
اما با همه این اوصاف گفتیم شاید به قول معروف آفتاب از آن طرف درآمده و این جماعت هم بالاخره تصمیم گرفته ماجرایی واقعی در دفاع از ملت و سرزمین مظلوم خود در مقابل تجاوز و خشونت بیگانگان به تصویر بکشند. بنابراین بدون هرگونه پیش داوری به تماشای فیلم نشستیم.
اما فیلم «بمب یک داستان عاشقانه» اولا فرسنگها با چیزی به اسم فیلم و مدیومی به نام سینما فاصله دارد. چرا که مثل آثار قبلی این حضرات اولا از هرگونه قصه و داستان و پی رنگ و از این دست فرمولهایی که خود این آقایان سنگش را به سینه میزنند، تهی است. ثانیا سرشار از شعر و شعار است، نه شعارهایی که بر درودیوارها نوشته و از رادیو و تلویزیون خوانده میشود بلکه شعارهایی که سراسر تصاویر و دیالوگهای حتی به ظاهر اجتماعی یا انتقادی و یا عاشقانه فیلم را در برگرفته، شعارهایی که توسط کارگردان بر دهان بازیگران گذارده شده و آنها نیز همراه صحنه پردازیهای بیحس و حال فیلم، به گونهای طوطی وار بدون کمترین احساسات همچون ربات بازگو میکنند. در این میان تحرکات فیزیکی نیز (به جز درگیری آخر فیلم زن و مرد با کسی که ظاهرا دزد است) در پایینترین حد خود دیده میشود و اغلب سکانسها علیرغم پرگویی در سکون محض طی میشود!
این شعارها از همان اولین صحنه مدرسه که دوربین از زیر میله پرچم، بالارفتن آن را همچون سقوط به تصویر میکشد، شروع شده و بعد با سخنرانیهای تکراری جناب مدیر و به سخره کشاندن شعارهای مرگ بر آمریکا و... بدون هیچ تکبیر و الله اکبر، به طور مکرر و در هر موقعیتی ادامه مییابد. طرفه آنکه ادامه این گونه تصاویر شعاری با تاکیدهای کاریکاتوری مدیر مدرسه بر نوشتن شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر صدام بر دیوارهای مدرسه دنبال شده و سپس صحنه پردازیهای غلوآمیز در زیرزمین و پناه آوردن ساکنان آپارتمان در هنگام وضعیت قرمز و به چالش کشاندن شعارهای دفاع مقدس و ناله و نفرینهای اهالی ساختمان، دنباله آن است. حالا در اوج این اوضاع بحرانی و وضعیتهای قرمز، بچههای یکی از ساکنین نیز با نوار کاست آهنگ گروه Bee Geez میرقصند. نوار کاستی که متعلق به خواهر یکی از دوستان آنهاست و بعدا در کش و قوسی بدون هیچگونه توجیهی به نوار سخنرانی دکتر شریعتی تبدیل میشود!چراکه قرار بوده در صحنه پایانی، بخشی دیگر از شعارهای کارگردان را از تکه جداشده و منفصل یک سخنرانی دکتر شریعتی بشنویم که میگوید حقیقت را نباید فدای مصلحت کرد! حالا در این معرکه قهر و آشتی زن و شوهری و نظربازیهای بچگانه و دزدی و سرقت و آژیر قرمز و... فدا کردن حقیقت و مصلحت چه توجیهی دارد، فقط بایستی جناب کارگردان و رفقای همکارش به فیلم الصاق شوند تا برای جماعت بینوای تماشاگر که نزدیک به دوساعت زجرکش شدن را تحمل کرده اند، آن را توضیح دهند!
شعاریترین و تهوع آورترین صحنههای فیلم در همین سکانسهای پایانی اتفاق میافتد که شدیدترین آن در صحنه دزد ناشی و دستوپاچلفتی نمود پیدا کرده تا متحول شدن مرد برای آشتی با زن و آن کلاه کاسکتهای مضحک آبی و قرمز و زیرآوار ماندن بیخاصیت مرد واشک ریختن هندی وار زن برای مرد و بالاخره دیوارهای بدون شعار مدرسه (که از هر شعر و شعاری بیشتر توی ذوق میزند!) و کراوات زدن یک داماد و سرود «سپیدهدمید» شجریان!!
تیم معادی/حقیقی در این آش در هم جوش خود، همه دغدغهها و دلمشغولیهای پیشین خود را جا داده اند، از سوژه خیانت و روابط ضربدری گرفته (قهر بودن مرد با زن به دلیل سوء ظن او نسبت به روابط مابین همسر با برادرش است) تا سرریز شدن انواع بزهها درون این اجتماع مانند دزدی و سرقت و... و در این میان تنها تفاوتی که با آثار قبلی این حضرات حاصل شده این است که شخصیتهای بزهکار و نابهنجار و خیانت کار یا متهم به خیانت از میان رزمندگان و آزادگان و شهداء هستند! یعنی هم برادر شوهر زن از رزمندگانی بوده که فکر میکردند شهید شده و اینک اسیر است و هم دزدی که به خانه زن و مرد میزند، رزمنده فراری از جبهه است که به خاطر نرفتن به جبهه خود را از پنجره طبقه سوم به پایین پرتاب میکند. آنچه که پیش از این تنها در برخی نمایشهای رادیویی سخیف رادیو عراق در زمان صدام و برخی دلقک بازیهای اجرا شده توسط ضد انقلابیون فراری به عنوان تئاتر و بعضی برنامههای تلویزیون گروهک تروریستی منافقین (سیمای آزادی) شنیده و دیده شده بود در این فیلم یک جا جمع شده است!
«شعلهور»
تکرار آرایش غلیظ
تقریبا میتوان گفت که زوج سینمایی حمید نعمتالله و هادی مقدم دوست که با آثار طنازانه و دلچسبی مانند»بی پولی» ، «بیا از گذشتهها حرف بزنیم» و «وضعیت سفید» و حتی دو کار مستقل مقدم دوست یعنی «به صرف شربت و شیرینی» و «سر به مهر» ، جایگاه ویژهای برای خود در سینما و تلویزیون ایران بازکرده بودند، از فیلم «آرایش غلیظ» به بن بستی در میانه فضای روز حاکم بر سینمای ایران و ادامه روند گذشته رسیدند. ادامهای که در فضای یاد شده کار سهل و ممتنعی نبود و برخی از موثرترین سینماگران پس از انقلاب را از دور خارج کرده، ادامهای که واقعا دل شیر میخواهد و پای در رکاب میطلبد.
اما فیلم «شعلهور» تقریبا نسخه دیگری از همان «آرایش غلیظ» است که فقط دیگر برخی لحظات طنز و مطایبه آن را به همراه ندارد. در واقع کاراکتر امین حیایی در فیلم «شعلهور» تکرار همان نقش مسعود است که حامد بهداد در فیلم «آرایش غلیظ» ایفا کرد با مقداری تغییر و تفاوتهای ظاهری. او به جنوب میرفت و سر همه را کلاه میگذاشت، این یکی به سیستان و بلوچستان میرود و همه را سر کار میگذارد! فقط در یک انتهای باز گویا متحول شده و به قهرمان بودن رقیبش اذعان میکند! اگرچه همه این رفت و آمدها و قصهها معلوم نیست به چه کار میآید؟ یعنی فقط برای اثبات پدری یا اصلاح شخصیتی؟!
اما فیلم «شعلهور» مملو از دیالوگ و نریشن و پرگوییهای بیپایان است و میخواهد همه مقصود و منظور و حس و حالش را با دیالوگ برساند، آنچه که حتی در فیلم «رگ خواب» نیز سابقه نداشت و از این لحاظ به شدت تماشاگر را خسته میکند. اگرچه صحنههایی از زاهدان و برخی شهرهای سیستان برای سینمای ما که خود را در تهران و خیابانهای بالای شهر و ماشینهای شاسی بلندش محبوس کرده، قابل توجه است ولی این صحنهها به کار قصه نمیآیند و بیشتر وجه کارت پستالی و توریستی پیدا میکنند و... و اما بازهم ماجرای مواد مخدر و نمایش تکراری کشیدن این مواد و کلیشههایی از این دست دیگر تیرخلاص بوده برای فیلم «شعلهور»!