بازگرد ای گل پنهان شده در متن بهار(چشم به راه سپیده)
Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir
مهر تایید
آسمان بیدار کرد از خواب خوش خورشید را
عشق زد بر گردنش یک رشته مروارید را
عطر نرگسها وزید و باز باران خنده کرد
مست کرد از گوشه هر نغمهاش ناهید را
باد بر گیسوی باغ انتظارش شانه زد
تا به رقص انداخت موجش شاخههای بید را
ماه پشت پرده بالا زد حجاب ابر را
تا زمین بهتر ببیند آنچه میتابید را
چند قرن است این غزلها از بیانت عاجزند
واژهها وا کردهاند اینجا لب تمجید را
ای یقین محض هر که پشت در جامانده است
میرسد روزی که میکوبد درِ امید را
آه! وقتی لحظه تحویل دلها باشی و...
با اذان خود گواراتر کنی این عید را
من کلاس اول شعرم اجازه یک سؤال
میزنی بر دفترم با مهر خود تایید را؟
زهرا محمودی
بیتو
جمعهها را همه از بس که شمردم بیتو
بغض خود را وسط سینه فشردم بیتو
بس که هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد
دل به دریای غم و غصه سپردم بیتو
تا به اینجا که به درد تو نخوردم آقا
هیچ وقت از ته دل غصه نخوردم بیتو
چارهای کن، گره افتاده به کار دل من
راهی از کار دلم پیش نبردم بیتو
سالها میشود از خویش سؤالی دارم
من اگر منتظرم از چه نمردم بیتو
با حساب دل خود هر چه نوشتم دیدم
من از این زندگیم سود نبردم بیتو
گذری کن به مزارم به خدا محتاجم
من اگر سر به دل خاک سپردم بیتو
محمدجواد پرچمی
گناه شوق
امروز خواب ماندم و فردا ندیدمت
فردا به خویش آمدم امّا ندیدمت
با من که جانماز شبم قهر کرده است
چندین شبست نیمه شبها ندیدمت
خواب و خیال غیر تو را بس که دیدهام
یک شب تو را به خواب، به رؤیا ندیدمت
دیدی گناه شوق مرا کورکور کرد
دیدی تو را به چشم تماشا ندیدمت
اشکم چکید و چشم مرا با خودش نبرد
من قطره ماندم و لب دریا ندیدمت
یک جرعه آب تشنه نگشتم برای تو
در روضههای حضرت سقّا ندیدمت
دیدن به چشم نیست ولی گوش دل که هست
کور و کرم! مگر نه؟! که آقا ندیدمت
روضه به روضه گشتهام این انتظار را
شک میکنم به خویش که آیا ندیدمت؟
رحمان نوازنی
ماه حقیقی
دوباره پنجره را بيخبر نخواهي ديد
وَ چشم خسته من را به در نخواهي ديد
همين که ماه حقيقي برآيد از دل چاه
در آسمان اثري از قمر نخواهي ديد
ميان ماست، همين جا؛ به دورتر هر قدر-
که خيرهتر بشوي بيشتر نخواهي ديد
چنين که در پي او خيرهاي به صحرا، هيچ -
به جز دو بوته بيبار و بر نخواهي ديد
تمام درد همينست، مرد کم هست و-
ميان سينه مردان جگر نخواهي ديد
ز خير تيغ گذشتيم دستشان حتّي
براي ولوله طبل و سپر نخواهي ديد
ولي من و تو دو کوهيم، کوههايي که
ميان سينهمان جز شرر نخواهي ديد
دو کوه تکيه به هم دادهايم و از دشمن
به خون سينه ما تشنهتر نخواهي ديد
خلاصه حرف زيادست، اگر به هم برسيم
جداي اين که زمين را زبر نخواهي ديد
دوباره پنجره را بيخبر نميبيني
وَ پلک خسته من را به در نخواهي ديد
جواد شیخالاسلامی
جمعه بعدی
ای پاسخ تمام اگرها وکاشها
مادر نوشته اسم تو را روی آشها
دارد برای آمدنت نذر میکند
دستش همیشه پر شده از این تلاشها
من ردّ پای آمدنت را کشیدهام
با رنگهای سبز و سپید گواشها
ما لقمه لقمه نان و نمک میخوریم و بعد-
دنیا گمست بین بریز و بپاشها
دین مرا دوباره به بازی گرفتهاند
در گیر و دار همهمهها اغتشاشها
پایان جنگهای جهانی بدست توست
گل میشود گلوله داغ کلاشها
تنها به عشق آمدنت شعر گفته است
امشب مداد آبی من با تراشها
ای کاش صبح جمعه بعدی ببینمت
ای پاسخ تمام اگرها و کاشها
ساجده جبارپور
سوار خسته
خیابان در خیابان پایکوب آهن و دودست
مسافر خسته از موسیقی شهر غمآلودست
به دوشش کولهباری از دوبیتیهای دلتنگی
مزامیر نیستانش پر از اندوه داوودست
به صحرا چشم میدوزد سواری خسته پیدا نیست
وَ بر دریا که از اندوه ماهیها نمک سودست
میاندیشد به یک آدینه آن صبح تماشایی
میاندیشد ظهورش در کدامین صبح موعودست
تمام سارها آن روز شاعر میشوند از شوق
وَ شاعرتر از آنها بید مجنون لب رودست
جهان پلکی به هم تا میزند قد راست خواهد کرد
وَ ميبيند زمين را خالي از بتهاي نمرودست
محمدحسین انصارینژاد