کد خبر: ۱۲۴۶۰۳
تاریخ انتشار : ۰۴ بهمن ۱۳۹۶ - ۲۲:۱۹

منتظرهات بمیرند، می‌آیی آقا؟(چشم به راه سپیده)


Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir


کوچه هجران
اي پرچم رقصانت در دست بيا مهدي
عالم شده حيرانت وقت است بيا مهدي
اي کعبه اهل درد مقصود تويي برگرد
اين شور محبانت تا هست بيا مهدي
درياب محرم را کن شاد دل غم را
حتي دل خوبانت بشکست بيا مهدي
اي خسته‌ترين احوال برجسته‌ترين آمال
جان‌هاست غزل‌خوانت سرمست بيا مهدي
مائيم و فراق تو مشتاق وفاق تو
شد کوچه هجرانت بن‌بست بيا مهدي
هر عاشق آگاهت هر چاکر درگاهت
دل داده به دورانت پابست بيا مهدي
از ما جماراني تا يار خراساني
هستند دعاخوانت يکدست بيا مهدي
اي تکيه‌گه ايمان وي معتمد خوبان
غربت به محبانت پيوست بيا مهدي
ظلم است که برخيزد خون است که مي‌ريزد
تا مرفق عدوانت سرخ است بيا مهدي
در گردش اين ايام روزي بشود بر کام
عشق است به فرمانت عشق است بيا مهدي
 محمود ژوليده
مسیحا نفس
 ساحل چشم من از شوق به دریا زده است
چشم بسته به سرش، موج تماشا زده است
جمعه را سرمه کشیدیم، مگر برگردی
با همان سیصد و فرسنگ نفر برگردی
زندگی نیست، ممات‌ست تو را کم دارد
دیدنت ارزش آواره شدن هم دارد
از دل تنگ من، آیا خبری هم داری؟
آشنا، پشت سرت مختصری هم داری؟
منّتی بر سر ما هم بگذاری، بد نیست
آه، کم چشم به راهم بگذاری، بد نیست
نکند منتظر مردن مایی، آقا؟
منتظرهات بمیرند، می‌آیی آقا؟
به نظر می‌رسد این فاصله‌ها کم شدنی‌ست
غیر ممکن‌تر از این خواسته‌ها هم شدنی‌ست
دارد از جاده صدای جرسی می‌آید
مژده ‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید
منجی ما به خداوند، قسم آمدنی‌ست
یوسف گم شده، ‌ای اهل حرم! آمدنی‌ست
  صابر خراسانی
قافیه یار
هر جا غزل به قافیه یار می‌رسد
ای دل حکایت تو به تکرار می‌رسد
یک روز صبح زود تو از خواب می‌پری
چشمت به او می‌افتد و پر در می‌آوری
او کیست؟ تازه قصّه ما می‌شود شروع
بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع
ناگه به خود می‌آیی و درمانده می‌شوی
دل خسته از بهشت خدا رانده می‌شوی
طوفان شروع می‌شود و ماجرا تویی
کشتی به آب می‌زند و ناخدا تویی
از شهر می‌گریزی و تنها، تبر به دست
حتی بت بزرگ دلت را شکسته است
یک روز دیگر از تو نجابت، نگاه از او
زل می‌زنی به چشم زلیخا و آه از او
این قصّه در ادامه به دریا رسیده است
یعنی عصا دوباره به موسی رسیده است
دل پادشاه گشت و سلیمان ماجراست
بلقیس پس کجاست که پایان ماجراست
ای روزگار! قافیه تنگ است و باز من
من یونسم دهان نهنگ است و باز من
وقتی خریده‌اند به سیبی تو را مرنج
نفروختند اگر به صلیبی تو را مرنج
یک روز صبح زود تو از خواب می‌پری
چشمت به او می‌افتد و پر در می‌آوری
او کیست تازه قصّه ما می‌شود شروع
بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع
من منتظر نشسته که ناگاه می‌رسی
یک روز صبح زود تو از راه می‌رسی
 مهدی جهان‌دار
جنون
این یك مصیبت‌ست «نبودی و زیستم»
تنها برای عـرض ارادت‌ گریستم
سجّاده پهن كردم و... در اوج ‌گریه‌ها
در اشتیاق جنّت و حور و پریستم
پای ركاب خود، طلب مرد می‌كنی
بی پرده گویمت كه نبودم... كه نیستم...
ای خاك بر سرم، به خدا وَرشكسته‌ام
دیگر توان نمانده كه بر پا بایستم
در التهاب برزخِ وَهم و جنون خویش
در حیرتم چگونه، كجا، یا كه كیستم؟
هر رفت و آمد نفسم داد می‌زند...
عادت شده‌ست غیبتتان چون كه زیستم
  یاسر حوتی
 بیا مهربانترین
تقویم، شرمسار هزاران نیامدن
یک بار آمدن وَ پس از آن نیامدن
این قصه مال توست بیا مهربانترین
کاری بکن چقدر به میدان نیامدن؟
این خانه پر از گلِ پژمرده هم هنوز
عادت نکرده است به مهمان نیامدن
باران بدونِ آمدنش نیست بی‌گمان
مرگ است در تصور باران، نیامدن
اما تو با نیامدنت نیز حاضری
کم نیست از تو چیزی ازین سان نیامدن
اشیای خانه جمله تاریکِ رفتن‌اند:
آیینه، عکس، پنجره، گلدان، نیامدن...
 محمدسعید میرزایی