دانشگاه در جبهه-53
دانشجوی شهید محمد قناعتیان
شهید «محمد قناعتیان» در نهم آبان ماه 1346، روز مبعث رسول اکرم(ص) پا به عرصه وجود گذاشت. دوران ابتدایی را در مدرسه طالقانی، دوران راهنمایی را در مدرسه شرف و دوران دبیرستان را در دبیرستان خواجه نصیر شهرستان جهرم استان فارس، در رشته ریاضی و فیزیک با موفقیت به پایان رساند و بعد از این دوران وارد دانشگاه اصفهان شد و در رشته دبیری فیزیک مشغول به تحصیل گردید.
این شهید بزرگوار از سال سوم راهنمایی وارد بسیج شد چرا که همانند تمامی جوانان و نوجوانان آگاه و مومن و متعهد احساس می کرد انقلاب نیاز به پاسداری دارد و تنها کاری که از آنان می آمد همین بود که به این طریق دین خود را ادا نمایند. لذا وی نیز با شرکت در بسیج در دفتر عاشقان خدا ثبت نام نمود. در طول زمان دانش آموزی عضو اصلی انجمن اسلامی بود و فعالیت های چشمگیری در این انجمن داشت.
سرانجام برای بار سوم (در پایان ترم اول دانشگاه) راهی جبهه های نور علیه ظلمت شد و در عملیات کربلای 5 سیزدهم اسفند ماه 1365به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر مطهرش حدود 45 روز در منطقه عملیاتی روی خاک های شلمچه افتاده بود که پس از آزاد سازی منطقه توانستند جسد پاکش را بدون سر بدست آورند.
در ذیل، بخشی از وصیت نامه دانشجوی شهید محمد قناعتیان که طی نامه ای تنها یک روز قبل از شهادت برای خانواده اش ارسال داشته را مرور می کنیم:
حضور محترم خانواده عزیز و گرامیم سلام علیکم . امیدوارم که همگی به لطف الهی سالم و سرحال باشید و هیچگونه ناراحتی نداشته باشید. اگر از حال من بخواهید بحمد خدا بد نیستم. مادر جان می دانم از اینکه بدون اجازه شما به جبهه رفته ام ناراحتید ولی امیدوارم که مرا ببخشید.
مادر جان تو خود میدانی، ما که به جبهه می رویم برای هوی و هوس نیست بلکه برای رضای خداست و در این راه هر چه بر سر ما بیاید اشکالی ندارد.
مادر جان تو خود شاهد هستی که هر روز، جمعی از عزیزانمان در کربلای ایران به شهادت می رسند و بسیاری از خانواده ها داغدار و عزادار هستند و بسیاری از این عزیزان، دانشجو بودند و یا محصل و خلاصه همه آنها در پشت جبهه پست و مقامی داشتند. پس برای چه آنها به جبهه ها آمده اند؟ اگر خوب فکر کنیم می بینیم که آنان آمده اند تا از دینشان از اسلامشان و از کشورشان حفاظت کنند.
همان اسلامی که فرزند زهرا، حسین (ع) در این راه اکبرش، قاسمش، عباسش، عباس علمدار و دلاورش ، طفل شیر خواره اش را داد.
زینب آن خواهر گرانمایه اش به خاطر او به اسارت رفت و در این راه سختی های فراوان کشید. او را به مجلس یزید بردند. سر بریده برادرش را جلو او آوردند. اما همه این سختی ها را به خاطر خدا تحمل کرد و بالاخره همان اسلامی که تمام امامان و معصومان ما به خاطر آن که سالم بماند، جان خود را در راه او دادند.
اما تو مادر باید صبر داشته باشی و مانند حضرت زینب و حضرت فاطمه باشی و در این راه اگر خدا خواست بلائی، بلا که نه، زیرا هر چه از خدا به انسان برسد نیکوست، بر سر ما آمد صبر داشته باشی و استقامت به خرج دهی.
امیدوارم که مرا حلال کنید و همینطور پدرم، زیرا می دانم که تا مرا بزرگ کرده است سختی های زیادی کشیده است .