کد خبر: ۱۲۴۰۱۰
تاریخ انتشار : ۲۷ دی ۱۳۹۶ - ۲۱:۱۴

نشسته‌ای به تماشای ما پریشان‌ها؟(چشم به راه سپیده)




 
  ای مهربان که
ای مهربان که نام تو را یار گفته‌‌اند
چشم تو را فروغ شب تار گفته‌اند
از دست‌های مهر تو اعجاز چیده‌اند
از گام‌های سبز تو بسیار گفته‌اند
ما با در و دریچه و روزن غریبه‌ایم‌
با ما سخن همیشه ز دیوار گفته‌اند
واکن ز نور پنجره‌ای رو به‌روی ما
کز ابرهای تیره به تکرار گفته‌اند
برخیز و پرده برکش از آن روی تا که ما
باور کنیم آنچه ز دیدار گفته‌اند
الهام امین
مزرعه آفتاب‌گردان‌ها
کجای وسعتی از آفتاب‌گردان‌ها
نشسته‌ای به تماشای ما پریشان‌ها؟
کجای این شب مهتاب می‌زنی لبخند
به روی مزرعه آفتاب‌گردان‌ها
چقدر عقربه‌هاشان به سمت خانه توست
به وقت شرعی خورشیدی‌ات گل‌افشان‌ها!
شهید باغ ‌اشارات چشم‌های تواند
که مانده‌اند در اوصافشان غزل‌خوان‌ها
تمام جاده چراغانی نفس‌هایت
پر از ورق ورق اردیبهشت، گلدان‌ها
زمین قلمرو گل‌های آفتابی توست
زمان پر از هیجان شکوفه باران‌ها
دوباره دست تکان می‌دهی به سمت بهار
دوباره شور شگفتی ست در نیستان‌ها
کنار تپّه نرگس مسافری می‌خواند
خوش ست با تو تماشای گل به دامان‌ها
ولی مضایقه کرد آسمان تبسّم را
نمانده بوی کبوتر به زیر ایوان‌ها
درا که تفرقه تعطیل کرده عاطفه را
پرندگان پراکنده‌اند انسان‌ها!
کجاست سمت سحر‌زای خیمه سبزت
کجاست فرصت گل چیدن از فراوان‌ها؟
بهار می‌رسد از راه تازه مثل ظهور
وَ در ادامه نامت گرفته باران‌ها!
 محمدحسین انصاری‌نژاد
باید میان کوره...
 عیب از کجاست؟ غیبت او بی‌دلیل نیست
چون ذاتاً آفتاب، به مردم بخیل نیست
ما فرع خاک پای تو هستیم ـ ‌ای حبیب! -
خاکی که سر به سجده نیارد، اصیل نیست
باید میان کوره بسوزد که گُل کند
دل تا میان شعله نیفتد، خلیل نیست
جایی که جای پای عروج محمّد(ص) است
راهی برای پر زدن جبرئیل نیست
بعد از دو نیم کردن دل، پا بر آن گذار
این سینه کمتر از وسط رود نیل نیست
رضا جعفری
گلایه
مثل همیشه منتظرم آه می‌کشم
چون انتظار یوسف از این چاه می‌کشم
در عالم خیال، مسیر عبور را
در امتداد سبز همین راه می‌کشم
نادیده عاشقت شده‌ام مثل کودکان
عکس تو را شبیه به یک ماه می‌کشم
آقا بیا که فصل غریبی است نازنین
آقا بیا ز غصه تو را  آه می‌کشم
جای گلایه نیست که دوری گزیده‌ای
هرچه کشیدم از دل گمراه می‌کشم
مهدی صفی‌یاری
ساحل آرامش
در باد خرامان شد بالاي سپيدارت
آشفت و به رقص آمد در پاي تو دستارت
موج از سر مستي هم در پاي تو كف مي‌زد
خورشيد به كف بودي، دستان تو دف مي‌زد
با دست صبا دادي گيسوي پريشان را
در باد رها كردي ياهوي پريشان را
از موج صداي تو، دريا به خروش آمد
خون در رگ دريا شد خوني كه به جوش آمد

در پاي تو اينك من با هلهله مي‌رقصم
ديوانه‌ترين موجم با سلسله مي‌رقصم
پيچيده صداي تو در كاسه مغز من
با اين سر پر سودا پر مشغله مي‌رقصم
صد چلّه زمستان را در چلّه نشستم من
اينك كه بهار آمد با چلچله مي‌رقصم
المسئله يا مفتي از رقص چه مي گفتي
تا حكم چه فرمايي لا يا بله مي‌رقصم
اي مشعل شب‌سوزم، يك شعله بيافروزم
من شب‌روي بي‌باكم با مشعله مي‌رقصم
 
سرحلقه مستانم ترساي مسلمانم
چون صبحه بچرخانم، چون جام بگردانم
در گردش مينايت جامي به سمن دادي
هر جا كه خالي شد، پر كرده به من دادي
 
چون باده تو مي‌ريزي از باده نپرهيزم
از باده بپرهيزم پس با چه درآميزم
خوبان جهان گر دست در گردنم آويزند
دست از همه بردارم در گردنت آويزم
گر ميل وفا داري اينك تو و اينك دل
گر عزم جفا داري جان در قدمت ريزم
«در دايره قسمت من نقطه تسليمم»
«حكم آنچه تو فرمايي» با حكم تو نستيزم
گفتي به غمم بنشين يا از سر جان برخيز
فرمان برمت جانا بنشينم و برخيزم
 
افتانم و خيزانم موجم همه تاب و تب
اي ساحل آرامش درياب مرا امشب
عباس كيقبادي