این رفتن جمعه جمعهها پیرم کرد(چشم به راه سپیده)
غم نخستین
نوشته است به نام تو سِفر تکوین را
وَ آفریده به عشقت غم نخستین را
خدا که تعبیه کردهست وقت پلکزدن
درون چشم تو زیباترین مضامین را
فرشتگان همگی خوشهچین حلقه تو
که یادشان بدهی آیه آیه والتین را
نگاه کردن تو مو به موست از این رو-
سپردهاند به تو موشکافی دین را
تو کیستی که خدا نیز وقت خلقت تو-
گشوده است به حیرت زبان تحسین را
کبری موسوی
جمعهها
هجر تو زدرد و داغ دلگیرم کرد
اندوه و غم زمان زمینگیرم کرد
گفتند که جمعه میرسی از کعبه
این رفتن جمعه جمعهها پیرم کرد
سید محمدرضا هاشمیزاده
خنده غنچه
خنده غنچه مرا یاد تو میاندازد
در دلم، خانهای از نور خدا میسازد
بس تفاخر کند این باغ به صحرا و به دشت
که به یمن نفست، بر همگان مینازد
جامهات سبز، چمن سبز، همه صحرا سبز
پرچمی سبز، به تکریم تو میافرازد
باغ، خندان و غزلخوان و زمین پر نعمت
همه دشت، به توصیف تو میپردازد
خنده سبز چمنزار، به هنگام بهار
به همه زَردی و هر سَردی و غم میتازد
مست و دل شاد، ز دیدار تو، هر رهگذری
به تماشای تو عالم دل و جان میبازد
مصطفی معارف
صدایت میکنم
صدايت ميكنم، عالم شميم عود ميگيرد
دو چشمانم به ياد تو، غمي مشهود ميگيرد
شبي در خلوت لاهوتي روحم تجلّي كن
كه دارد شعرهايم رنگي از بدرود ميگيرد
سواحل در سواحل، خاك سرگرم گل افشانيست
كه روزي رنگ و بو از آن گل موعود ميگيرد
در اشراق ترنّمها و آفاق تغزّلها
زمين را نغمه جادويي داود ميگيرد
هلا اي قدسي سرچشمه انفاس جالينوس
به دشت زخمهامان نقشي از بهبود ميگيرد
ببين مولا! به محض اين كه از عشق تو ميگويم
جهان را، شوق يك فرداي نامحدود میگیرد
آرش شفاعی
کتاب انتظار
تا میان قصههای بغضدار، صحبت از حوالی ظهور شد
صفحه صفحه کتاب انتظار، با سرشک ندبهام نمور شد
آسمان ابری غزل ببار، ای پیامدار روشنی بتاب
زیر برق دشنه کبود جغد، آفتاب رفته رفته کور شد
عقل سنگ جهل را به سینه زد، عشق هر چه رشته بود پنبه شد
باز هم خدایگان عقل و عشق، تکّه سنگهای بیشعور شد
سامری الهه فریب ساخت، گندم آفرید و باغ سیب ساخت
روی نعش آدمی صلیب ساخت، آدم از تبار خویش دور شد
ابتدای مقدم بهاریت، انتهای عصر جاهلیتست
پس بیا که دختران آرزو، زنده زنده از غمت به گور شد
بهرام امیری
دلخوشی
غروب جمعه دلم بوی یار میگیرد
افق افق دل من را غبار میگیرد
نه با زیارت یاسین دلم شود آرام
نه با دعای سماتم قرار میگیرد
نوای ندبه صبحم هنوز ورد لبست
که نغمه عشراتم به بار میگیرد
دل صنوبریم زین هوای مهآلود
نه از فراق، که از انتظار میگیرد
قسم به عصر که خسران قرین انسانست
مگر که دانش خود را به کار میگیرد
بدان که دلبر ما جان برای یاری خویش
در این دیار هزاران هزار میگیرد
به گوش منتظران گو که صبح نزدیکست
اگرچه شب ز رفیقان دمار میگیرد
جمال یار چو خورشید عالم افروزست
حجاب نفس تو را زان نگار میگیرد
تمام دلخوشیم یک نگاه کوچک اوست
ز چیست یار من از من کنار میگیرد؟
اگر که یار نخواهد به جلوه غم ببرد
دل زهیر چو شبهای تار میگیرد
زهیر دهقانی آرانی
شعله عشق
عیب از کجاست؟ غیبت او بیدلیل نیست
چون ذاتاً آفتاب، به مردم بخیل نیست
ما فرع خاک پای تو هستیم -ای حبیب!
خاکی که سر به سجده نیارد، اصیل نیست
باید میان کوره بسوزد که گُل کند
دل تا میان شعله نیفتد خلیل نیست
جایی که جای پای عروج محمّدست
راهی برای پر زدن جبرئیل نیست
بعد از دو نیم کردن دل پا بر آن گذار
این سینه کمتر از وسط رود نیل نیست
رضا جعفری