یک شهید، یک خاطره
مریم عرفانیان
دو پيشنهاد
تازه زندگی مشترکمان را شروع کرده بودیم که احسان گفت:
-«تا وقتی جنگ هست و بتونم در این مسير قدمی بردارم، زندگی من در جنگ خواهد بود.»
آن وقت بعد از کمی سکوت ادامه داد:
-«دو پيشنهاد دارم، اول اینکه از اهداف عالی که خودم هميشه برایش تلاش کردم دست بردارم، از جنگ دست بردارم و زندگی رو مثل دیگران سر و سامان دهم؛ یعنی زندگی رو با تمام آداب چيده شدهای که مرسوم است پیش ببرم. دوم اینکه اگه قراره شریک زندگیام باشين، از همين ابتدا دوست دارم زندگی رو به شکلی ساده، جدا از آداب و رسوم معمول شروع کنيم و شما به عنوان یک بازوی فکری و همکار با من به جبهههای جنوب بيایيد.»
بیهیچ فکری پیشنهاد دوم او را پذیرفتم، زندگی سادهمان را شروع کردیم و رفتيم اهواز.
*خاطرهای از دانشجوی شهيد احسان پارسی
* راوی: همسر شهيد