کد خبر: ۱۰۵۴۰۵
تاریخ انتشار : ۱۰ خرداد ۱۳۹۶ - ۲۱:۴۴

من غایبم، پیداترین پیدا، کجائی؟(چشم به راه سپیده)


سفرت طول کشید
عده‌ای بی‌خبر از علت اشک
با من از کار خدا می‌گویند
ظاهرا چاره‌ این حال مرا
در تسلای دلم می‌جویند

ناگزیرم که بجنبانم سر
محض تایید؛ تبسم بزنم
چاره‌ای نیست که فریاد تو را
بی‌هوا بر سر مردم بزنم

من فقط فکر تو در سر دارم
خنده‌ای کن، به دلم روح بده
اشک در سیل کشیده‌ست‌ مرا
خبر از «معجزه‌ نوح» بده

ای مسافر، سفرت طول کشید
عزم برگشت نداری انگار!!!
مردم از چشم به راهی، برگرد
«دست از کشتن صبرم بردار»

طعنه زد عقل که: «برمی‌گردد
ظرف صد سال و یا سیصد سال
منتظر باش، تو هم مثل همه
بر سرت شیره دیدار، بمال»

گفتم: ای عقل، جوابت اینست
«من فقط معتکف احزانم
مثل یعقوب، نمی‌خواهم چشم
تا ابد منتظرش می‌مانم»
یاسر قربانی
پیداترین پیدا
من گم شدم، پیداترین پیدا کجایی
ای معنی معناترین معنا کجایی
ای آفتاب روشن شب‌های سردم
محبوب من، آقاترین آقا کجایی
امروز محتاج توام قلبم گواه است
حالا بگو فرداترین فردا کجایی
تنهایی‌ات را یادها از یاد بردند
آقای من، تنها‌ترین تنها کجایی
چشمان دائم ابری‌ات شرمنده‌ام کرد
از غصه‌ها، دریاترین دریا کجایی
تو در فراق ما چه خون دل که خوردی
من غایبم، پیداترین پیدا کجایی
حسن کردی
تکبیر تو...
شوق تو به باغ لاله جان خواهد داد
عطر تو به گلها هیجان خواهد داد
فردا که به آفاق بپیچد نورت
تکبیر تو کعبه را تکان خواهد داد
اجازه هست...؟
چقدر حرف دلم را به جاده‌ها بزنم؟
اجازه هست کمی حرف با شما بزنم؟
اجازه هست کمی درددل ‌کنم آقا؟
اجازه هست که قید من و تو را بزنم؟
بنا نبود نیایی، خدا وکیل آقا
چقدر دست به دامان ندبه‌ها بزنم؟
دلم قرار ندارد خودت که می‌دانی
چقدر مانده همین‌طور دست و پا بزنم؟
ببین به جان عزیزت قسم کم آوردم
بعید نیست همین روزها که جا بزنم
خدا کند که بیایی وگرنه از سمت
کدام پنجره باید تو را صدا بزنم؟
به بازگشت من آقا دگر امیدی نیست
مگر دوباره سری رو به کربلا بزنم
مهدی صفی‌یاری
افق جمعه
علم بدوش چو از کعبه یار می‌آید
کفن بپوش که با ذوالفقار می‌آید
زلابلای نوای دعای اهل سحر
صدای آمدن تک سوار می‌آید
نگاه از افق جمعه برنمی‌د‌اریم
که او درست به وقت قرار می‌آید
سحرنشینی دل را به صبح باید برد
که انتهای شب انتظار می‌آید
به رغم دشمنی آل‌های بی‌مقدار
امیر قافله با اقتدار می‌آید
هزار تیر سه‌شعبه به یک کمان دارد
دعا کنید برای شکار می‌آید
به روضه‌خوان علمدار قدخمیده بگو
بگو که مرهم آن انکسار می‌آید
به پاس حرمت یاس کبود پیغمبر
امام منتقمان باوقار می‌آید
به کربلای دل پاک خویش بنویسید
طلوع فجر پس از شام تار می‌آید
محمود ژولیده
گدای سحر...
گرچه من پشت درم، راه ندی حق داری
گرچه من دربدرم، راه ندی حق داری
بسکه من این در و آن در زده‌ام حالا که
خورده اینجا گذرم، راه ندی حق‌ داری
همه جا پرسه زدم غیر در خانه تو
حال بشکسته پرم، راه ندی حق داری
از رفیقان شهیدم به خدا جا ماندم
حال که یک نفرم، راه ندی حق داری
گرچه بر سفره تو شاه و گدا مهمانند
بسکه من خیره‌سرم، راه ندی حق داری
بس که تو شاهد عصیان منی امشب که
من گدای سحرم، راه ندی حق داری
به امیدم که کسی باز شفاعت بکند
طفل شش‌ماهه مگر باز وساطت بکند
محمود قاسمی
پروانه شو، بسوز...
از بس که ریخت شب به شب اشک زلال ما
یوم‌العزا شده همه ایام سال ما
عاشق نگشته‌ای که ببینی چه می‌کشیم
پروانه شو، بسوز، رسی تا به حال ما
غرق بلا شدیم ز روزی که با ولا
نقشی کشیده‌اند به روی جمال ما
نعمت هر آنچه هست، گوارای جان دوست
این اشک و سوز و زمزمه رزق حلال ما
عقده شده پریدن تا کوی تو به دل
زنجیر بسته داغ فراقت به بال ما
نقص مرا تو با نظر خود علاج کن
بسته به یک نگاه تو باشد کمال ما
تا زنده‌ایم وقت زیارت به ما بده
تا دیرتر نگشته زمان وصال ما
از هرچه هست و نیست به عالم، هزار شکر
خاک عبای یوسف زهراست مال ما
رضا رسول‌زاده