شرح حکیمانه رهبر معظم انقلاب بر فرازهایی از نهج ‌البلاغه-33
سقوط تنگه احد نتیجه سقوط ایمان بود



گناه؛ علّت ‌اشتباهات بزرگ
 و از دست دادن ایمان
شما ببينيد در جنگ اُحد يک اتّفاقى افتاد، که [مسبّبان اين اتّفاق] يک عدّه مؤمن بودند؛ آن پنجاه نفرى که دچار نفرين و شِکوه همه مسلمان‌ها در طول اين چهارده قرن شدند، مسلمان بودند، اصحاب پيغمبر بودند، کسانى بودند که خيلى از همين‌ها در بدر شرکت کرده بودند؛ اينها مردمان بدى نبودند، [امّا] همين‌ها دچار آن آفت شدند؛ يعنى به‏خاطر غنيمت گردنه را رها کردند، ميدان را به دشمن دادند و موجب شدند که تعداد زيادى از خون‌هاى پاک بر زمين ريخته شد- خونى مثل خون حمزه سيّدالشّهداء بر زمين ريخته شد؛ چيز کمى نبود اين- و پيغمبر زخم خورد و حکومت اسلام و نظام نوپاى اسلامى دچار تزلزل شد؛ به‏خاطر کوتاهى اين پنجاه نفر. آيات قرآن در‌مورد اين پنجاه نفر زياد است؛ می‌فرماید که: «اِنَّ الَّذين تَوَلَّوا مِنکم يَومَ التَّقَى الجَمعانِ اِنَّمَا استَزَلَّهُمُ الشَّيطانُ بِبَعضِ ما کسَبوا»؛ معنايش اين است که آن کسانى که در روزِ ملاقاتِ دو گروه- يعنى در روز اُحد- رو برگرداندند، فرار کردند و گريختند، اين کارى که اينها کردند نتيجه ‌اشتباهات و لغزشهايى است که قبل از اين کرده بودند؛ يعنى هر لغزشى، به‏نوبه‏خود، لغزشهاى ديگرى را بر انسان تحميل می‌کند؛ يعنى پايه ايمان را سست می‌کند و آن سستى ايمان تأثير سوء خودش را در عمل بعدى ما مي‌گذارد. يعنى يک خطا که می‌کنیم و يک لغزش که پيدا می‌کنیم، اين لغزش يک تأثيرى روى ايمان ما مي‌گذارد، ولو نامحسوس.
يک کار خطايى را قبلاً يک نفرى انجام می‌دهد، بعد در ايمان او يک تأثير منفى مي‌گذارد، بدون اينکه خود انسان هم متوجّه بشود. آدم هيچ نمی‌فهمد؛ مثل خيلى از حالات انسان که از حالى به حالى می‌رود لکن متوجّه نيست تغيير حال خود را؛ مثل ماها که از جوانى به پيرى آمده‏ايم. خدا رحمت کند مرحوم آقاى خاتمى(رضوان‌الله‌عليه) را؛ به من مي‌گفتند که- آن ‏وقتى که به من اين حرف را مي‌زدند، مثلاً 65 تا 70 سالشان بود- من به زبان مي‌گويم که پيرم امّا اصلاً احساس نمی‌کنم پيرم؛ خودم را مثل همان تصوير 30‏سالگى و 35‏سالگى مي‌بينم. من سالها بعد باز از ايشان پرسيدم گفتم شما يک‏وقتى يک چنين حرفى به من مي‌گفتيد؛ گفتند آره، الان هم همان‏جور است. اين [ماجرا براى] سال 57 [است] که من از تبعيد برمي‌گشتم، رفتم اردکان خدمت ايشان. حالا خود ما هم همين‏جور؛ تصويرى که از خودمان- ما ريش‏سفيدها و پيرمردها- در ذهنمان هست، تصوير سى ‏سال پيش از خودمان است؛ همان وضعى که سى چهل سال پيش داشتيم، تصوير ما از خودمان آن تصوير است. اين گذران عمر و تحوّل عجيبى که پيدا شده، با همه آثار جسمانى‏اى که دارد- حتّى آثار محسوس جسمانى- درعين‏حال اين را درک نمی‌کنیم. تحوّل ايمان هم همين‏جور است؛ يعنى کم شدن ايمان را هم که آثار محسوس جسمانى هم ندارد تا انسان بفهمد و درک بکند، آدم حس نمی‌کند.
پس آن لغزش و ‌اشتباه در ايمان اثر گذاشت، اين کم بودن ايمان [هم] در عمل بعدى ما اثر مي‌گذارد؛ يعنى بعد که مي‌خواهيم يک عملى را انجام بدهيم، يک ميدان جهادى و ميدان امتحانى پيش مى‏آيد، اين کمبود ايمان ما اينجا خودش را نشان می‌دهد. مايى که با يک ايمان وافر يک‌جايى توانستيم يک جست بزنيم، يک حرکت بکنيم، يک کار بزرگ انجام بدهيم، حالا که در مقابل همان کار قرار مي‌گيريم مى‏بينيم دست و پاي‌مان مي‌لرزد؛ درست مثل همين‏که آدم در جوانى مي‌توانسته با يک جست از جوى دومترى بپرد، حالا به همان جوى که مي‌رسد نمی‌تواند. اين‏جورى می‌شود؛ يعنى همين‏طور عمل روى ايمان و ايمان روى عمل اثر مي‌گذارند؛ اثر منفى. نتيجه‏اش شکست اُحد می‌شود؛ نتيجه‏اش عقب‏رفت‏هاى گوناگون ديگر می‌شود؛ نتيجه‏اش اين می‌شود که 61 سال بعد از هجرت پيغمبر و 50 سال بعد از وفات پيغمبر، نوه پيغمبر که عزيزترين انسانِ پيغمبر است- يعنى امام حسين(عليه‏السّلام)- در مقابل حکومت جانشين پيغمبر قرار می‌گیرد و به آن وضع فجيع به شهادت ميرسد. من يک‏وقتى گفتم اينها عبرت‌هاى تاريخ است؛ اينها فراتر از درس است، اينها عبرتهاى تاريخ است. غرض، اين يک نکته که در ‌مورد ايمان فرمودند.
پایه‌های ایمان
يک نکته ديگر در باب ايمان- يعنى جمله ديگرى که در اين جلد است- که اين هم باز از کلمات اميرالمؤمنين است، حکمت سى‏ام يا سى‏ويکم [ نهج‎البلاغه است]. البتّه [ترتيب] اينها در نسخه‏هاى نهج‎البلاغه مختلف است و عقب و جلو دارد؛ اين در نسخه من سى‏ام است. «سُئِلَ عَنِ الايمان»؛ از حضرت پرسيدند درباره ايمان براى ما صحبت کن. فرمود: «اَلايمانُ عَلى اَربَعِ دَعائِم»؛ ايمان بر روى چهار پايه استوار است. يعنى چه بر روى چهار پايه؟ يعنى اگر اين پايه‏ها محکم بود، اين ايمان اين رو مي‌ماند؛ اگر اين پايه‏ها سست شد يا فرو ريخت، آن‏وقت ايمان به همان نسبت فرو مي‌ريزد؛ به‏طور کامل ساقط نمی‌شود امّا به همان نسبت فرو ميريزد. چهار پايه، پايه‏هاى ايمان است؛ آنها چيست؟ اين چهار پايه را بيان فرمودند: «عَلَى الصَّبرِ وَ اليَقينِ وَ العدلِ وَ الجِهاد»؛ اينها چهار پايه ايمان است:
1) صبر و استقامت
 اوّل صبر، ايستادگى و استقامت در همه زمينه‏ها؛ يک برنامه‏اى را مي‌خواهيد دنبال کنيد، ايستادگى کنيد پاى آن برنامه تا آخر؛ کارى را مي‌خواهيد انجام بدهيد، کار را تمام کنيد؛ مصيبتى پيش مى‏آيد، در مقابل آن مصيبت خودتان را از دست ندهيد؛ واجبى بر شما مقرّر می‌شود، براى انجام دادن واجب تحمّل داشته باشيد و بى‏حوصله و ازپاافتاده نشويد؛ در مقابل گناهى قرار مي‌گيريد، ايستادگى کنيد و تسليم گناه نشويد. ايستادگى، در هر‌جايى يک نمودى دارد. البتّه معناى ايستادگى، در همه‌جا يکى است؛ يعنى همان قوّت نفْسانى و استقامت و پافشارى، منتها هرجايى يک‏جور خودش را نشان می‌دهد: صبر در مقابل اطاعت، صبر در مقابل معصيت، صبر در مقابل مصيبت. [پس] يکى صبر است.
2) یقین
بعد، «وَ اليَقين»؛ يک پايه ايمان هم بر يقين استوار است. همين‏طور که گفتيم، يقين همان علم است. پايه‏هاى يقين را نبايد متزلزل کرد و شک را مثل موريانه نبايد‌انداخت به پايه يقين؛ يقين را بايد استوار نگه داشت. اگر به‏طور طبيعى سؤالى به ذهن انسان آمد، بايد برود آن سؤال را دنبال بکند تا اينکه شک و ترديد را برطرف بکند امّا خودش وسوسه نبايد بکند، يقين را در خودش يا در ديگران نبايد زايل کند، يقينيّات را دچار ترديد نکند و تبديل به مشکوکات نکند.
3) عدل
«وَ العَدل»؛ يکى هم عدل. عدل يعنى هر چيزى در جاى خود قرار گرفتن. معناى لغوى عدل هم يعنى ميانه، اعتدال هم که می‌گویند از اين است؛ يعنى در جاى خود، بدون افراط، بدون تفريط، بدون چپ‏رَوى، بدون راست‏رَوى؛ اين معناى عدل است. اين‏هم که می‌گویند عدل [يعنى] قرار‌دادن هر چيزى در جاى خود، به‏خاطر همين است؛ يعنى وقتى در جاى خود قرار گرفت- که نظام طبيعت بر مبناى عدل و حق آفريده شده- تعادل به‌وجود مى‏آيد. آن‏وقت، در رفتار انسان عدل لازم است؛ در حکمرانى، براى حکمران عدل لازم است؛ در موضع‏گيرى عدل لازم است؛ در اظهار محبّت و اظهار نفرت عدل لازم است. ببينيد، قرآن در دو جا- به نظرم يا دوجا است يا بيشتر- [اشاره به عدل می‌کند]: «وَ لا يَجرِمَنَّکم شَنَئانُ قَومٍ عَلى اَلاّ تَعدِلوا»؛ دشمنى با يک کسى هم موجب نشود که شما درباره او از عدالت کناره بگيريد و عدل به کار نبريد؛ نه، ولو دشمن هم هستيد با کسى، «اِعدِلوا هُوَ اَقرَبُ لِلتَّقوى». عدل هم يکى از پايه‏هاى ايمان است؛ اگر عدل بود، ايمان مي‌ماند.
4) جهاد
و آخرى جهاد [است]. جهاد يعنى مبارزه؛ همان معنايى که امروز ما در زبان فارسى از کلمه مبارزه مي‌فهميم؛ جنگ آن معنا را نمی‌دهد، ستيزه‏گرى آن معنا را نمی‌دهد؛ هيچ‏کدام معنايى را [نمی‌دهد] که ما از مبارزه مي‌فهميم. مي‌گويى من دارم مبارزه می‌کنم، مبارزه علمى می‌کنم، مبارزه اجتماعى می‌کنم، مبارزه سياسى می‌کنم، مبارزه مسلّحانه می‌کنم؛ همه اينها مبارزه است و يک معنا دارد. مبارزه يعنى يک تلاش پُرنيرو را انجام دادن، در مقابل يک مانع و يک دشمن. اگر هيچ مانعى در مقابل انسان نباشد، اين مبارزه نيست. مثلاً فرض کنيد در جادّه آسفالته، انسان در يک ماشين خيلى خوب با باک پُر از بنزين، پايش را بگذارد روى گاز و همين‏طور يواش‏يواش برود؛ اين را مبارزه نمی‌گویند. مبارزه آنجايى است که انسان با يک مانعى برخورد کند- که اين مانع در جبهه‏هاى انسانى می‌شود دشمن، در جبهه‏هاى طبيعى می‌شود موانع طبيعى- با اين درگير بشود و سعى کند اين مانع را از ميان بردارد؛ اين می‌شود مبارزه. جهاد در عربى عيناً به همين معنا است؛ يعنى مبارزه. جهاد در قرآن و حديث هم به همين معنا است؛ همه‌جا به‏معناى جنگ مسلّحانه نيست. البتّه يکجا هم تطبيق می‌کند با جنگ مسلّحانه، يکجا هم تطبيق می‌کند با جنگ غير مسلّحانه. بنابراين، يکى از پايه‏ها هم جهاد است.