شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹ - ۰۷:۳۹
کد خبر: ۱۷۶۴۵۲
تاریخ انتشار: ۱۵ آذر ۱۳۹۸ - ۱۹:۵۸



پرسش:
امام حسن عسکری(ع) در دوران خود در برابر نهضت‌ها، جنبش‌ها و مکتب‌های فکری انحرافی و التقاطی چه تعاملی داشتند؟
پاسخ:
در بخش نخست پاسخ به این سؤال ضمن تأکید بر مواضع حکیمانه و مبارزات امام حسن عسکری(ع) در برابر تفکرات و نحله‌های انحرافی و التقاطی به بحث حدوث یا قدم قرآن و موضع امام(ع) در این رابطه پرداختیم. اینک در ادامه دنباله مطلب را پی می‌گیریم.
۲-  شبهه جاثلیق نصرانی و برگشت مردم از دین اسلام
در تاریخ آمده است در روزگاری که امام حسن عسکری(ع) در سامرا در حبس به سر می‌بردند قحطی شدیدی رخ داد به‌گونه‌ای که معتمد، خلیفه وقت، به مسلمانان دستور داد به صحرا بروند و با نماز استسقا از خداوند طلب باران کنند. مسلمانان سه روز پی‌در‌پی چنین کردند و از خداوند طلب باران کردند، ولی خبری از باران نشد. در روز چهارم جاثلیق نصرانی با شماری از نصارا و مسلمانان برای طلب باران به صحرا رفتند. در آنجا راهب مسیحی دستانش را به سوی آسمان گشود و باران نازل شد. و باز روز دوم مردم برای طلب باران چنین کردند و با دعای راهب مسیحی آسمان شروع به باریدن کرد و مردم از آب باران سیراب گشتند. آنها از این کردار راهب تعجب کرده، در حقانیت دین اسلام شک کردند به‌گونه‌ای که شماری از آنها مسیحیت را برگزیدند.
این کردار برای خلیفه وقت بسیار سخت و نگران‌کننده بود. لذا به صالح بن وصیف دستور داد که امام عسکری(ع) را از زندان آزاد کرده، نزد او بیاورند. پس از آزاد کردن امام، حضرت را نزد خلیفه بردند. خلیفه به حضرت عسکری(ع) گفت: امت محمد(ص) را دریاب که بدین وسیله شماری از آنها از دین برگشتند و نصرانی شدند. حضرت به خلیفه گفت: از مردم بخواهید که فردا حاضر شوند. خلیفه در پاسخ حضرت گفت: مردم از آب بهره‌مند شدند و دیگر نیازی ندارند که فردا به صحرا بروند و طلب باران کنند. حضرت در پاسخ خلیفه گفت: می‌خواهم شک را از ذهن مردم بزدایم و آنها را از این واقعه نجات دهم. خلیفه امر کرد تا جاثلیق و راهب مسیحی در روز سوم هم برای طلب باران حاضر شوند و مردم هم با آنها باشند. با دستور خلیفه روز سوم جاثلیق و راهب و همه نصارا و مسلمانان برای طلب آب آماده شدند. پس همه نصارا طبق عادت دست‌ها را به سمت آسمان گشودند و آن راهب نیز چنین کرد و به‌ناگاه آسمان ابری شد و باران شروع به باریدن گرفت در این هنگام امام عسکری برای رفع شک و شبهه از ذهن مردم و برای اثبات حقانیت دین جدش از راهب خواست که دستش را بگشاید.
وقتی او دستش را گشود دیدند در میان انگشتان او استخوان آدمی ‌است. پس امام آن استخوان را از دست راهب مسیحی گرفت و در پارچه‌ای پیچید. آنگاه به راهب گفت: حالا تقاضای باران کن. راهب دست به چنین کرداری زد ولی به جای بارش باران، ابرها به کناری رفت و خورشید نمایان شد. مردم از این واقعه تعجب کردند و در این زمان خلیفه از حضرت پرسید: ‌ای ابامحمد، علت این امر را برایمان بازگو. حضرت فرمود: اینها در بعضی از قبور به استخوانی از استخوان‌های انبیا دست یافتند و استخوان هیچ پیامبری زیر آسمان شکار نگشت، مگر آنکه آسمان شروع به باریدن کرد. مردم سخنان حضرت را پسندیدند و سپس دست به آزمون زدند و متوجه شدند امر چنان است که ابومحمد(ع) گفته است. پس از این ماجرا حضرت به سامرا بازگشت و شک و شبهه در حقانیت دین - که از ناحیه جاثلیق و راهب مسیحی ایجاد شده بود- از مردم برطرف شد و این امر خلیفه و مسلمانان را خوشحال کرد. به‌گونه‌ای که حضرت درباره آزادی دیگر زندانیانی که با ایشان بودند سخن گفت و خلیفه دستور آزادی همه آنها را صادر کرد.(1)
____________
1-  مناقب آل ابی‌طالب، ج4، ص425


نام:
ایمیل:
* نظر: