چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷ - ۲۰:۱۱
کد خبر: ۱۴۶۶۳۳
تاریخ انتشار: ۱۹ آبان ۱۳۹۷ - ۲۱:۰۲
به یاد شهید ابراهیم ابراهیمی
شهید ابراهیم ابراهیمی به سال 1335 دیده به جهان گشود و در تاریخ 2 شهریور ماه 1360 در 25 سالگی شربت شهادت را نوشید.
این مبارز و انقلابی در آغاز نهضت اسلامی، یکی از سردمداران راهپیمایی‌ها بود. آن روزها وسیله نقلیه خیلی کم بود. او يك کمپرسی داشت که با آن مردم را از درچه به اصفهان می‌برد تا در راهپیمایی شرکت کنند.
«حفاظت از آبادان» به نقل از برادر شهید: وقتی دشمن قصد داشت آبادان را محاصره کند تا موجب سقوط شهر شود، نیروهایی که آنجا بودند با کندن کانال در نزدیکی عراقیهامانع از پیشروی آنها شدند آن زمان دو گروه از بچه‌های درچه در آن منطقه حضور داشتند و مدام در کانالها نگهبانی می‌دادند. شهید ابراهیمی آنجا پاسبخش نگهبانان بود و به آنها سرکشی می‌کرد تا اینکه در ایستگاه هفت آبادان به همراه دو تن از همرزمانش شهید شد.
چه زیباست وقتی پدر رنج‌دیده او که اولین فرزندش یعنی ابراهیم به شهادت رسیده و چند فرزند دیگرش در جبهه حضور دارند روز تشییع جنازه ابراهیم در جمع مردم در میدان امام درچه با صلابت سخنرانی نموده و رو به فرزند شهیدش می‌گوید:« پسرم تو مرا پیش رسول‌الله(ص) روسفید کردی»
شجاعت او زبان‌زد همه بود. قبل از انقلاب يك شب قرار بود حاج آقا موسوی (امام جمعه محترم درچه) توسط ژاندارمری دستگیر شود. آن شب عده‌ای همراه ایشان بودند که شروع کردند به شعاردادن علیه شاه. عده‌ای از طرفداران شاه هم برای درگیری با مردم آمده بودند. برادرم از راه رسید. طرفداران شاه که او را می‌شناختند و شجاعتش را می‌دانستند، سریع محل را ترک کردند.
يك باردیگرشایعه شده بود که قرار است طرفداران شاه به درچه حمله کنند. آن زمان پدرمان يك اسلحه قدیمی داشت. من قصد داشتم آن اسلحه را پنهان کنم یا از بین ببریم تا دست آنها نیفتد اما ابراهیم اسلحه را برداشت و به میان مردم برد و این باعث - روحیه مردم شد. با اینکه يك اسلحه بیشتر نبود ولی گویا همه مسلح بودند و احساس نیروی بیشتری می‌کردند.
یادم هست یک‌بار هم راهپیمایی از مسجد قلعه امام حسین(ع) به سمت مسجد قلعه پایین الزهرا(س) برگزار می‌شد آنجا نیروهای ژاندارمری به مردم حمله کردند. هرکسی درون خانه‌ای پنهان می‌شد اما شهید ابراهیم به پشت‌بام یکی از منازل رفت و در حالی که دکمه‌های پیراهنش را باز کرده بود. خطاب به نیروهای ژاندارمری می‌گفت: بیایید به سینه من شلیك کنید. من این صحنه را از نزديك شاهد بودم.


نام:
ایمیل:
* نظر: