چهارشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۲:۲۷
کد خبر: ۱۴۲۰۷۴
تاریخ انتشار: ۲۱ شهريور ۱۳۹۷ - ۲۱:۴۴
Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir

تو کجایی؟
وقت است که از چهره‌ خود پرده گشایی
«تا با تو بگویم غم شب‌های جدایی»
اسپندم و در تاب و تب از آتش هجران
«چون عودم و از سوختنم نیست رهایی»
«من در قفس بال و پر خویش اسیرم»
ای کاش تو یک‌بار به بالین من آیی
در بنده‌نوازی و بزرگی تو شک نیست
من خوب نیاموختم آداب گدایی
عمری‌ست که ما منتظر آمدنت، نه
تو منتظر لحظه‌ برگشتن مایی
می‌خواستم از ماتم دل با تو بگویم
از یاد رود ماتم دل چون تو بیایی
امشب شده‌ای زائر آن تربت پنهان؟
یا زائر دلسوخته‌ کرب‌و‌بلایی
ای پرسشِ بی‌پاسخِ هر جمعه‌ عشّاق
آقا تو کجایی؟ تو کجایی؟ تو کجایی؟
یوسف رحیمی
کران سبز
کران شرق، کمان خطر کشید، بیا
کویر فتنه امان مرا برید، بیا
در آسمان کبودم، کران سبزی باش
بیا که قامت این کهکشان خمید، بیا
خدای تیغ رهایی! چه حاجت آنکه دهد
طلوع سبز تو را این فلک نوید؟ بیا
دل خمیده که در خود فرو رود هر دم
به انتهای تکاپوی خود رسید، بیا
فراخنای اناالحق! برای دیدن تو
به روی دار، سرم باز سر کشید، بیا
به خون نشست هزاران دل تماشایی
هزار دیده به یاد تو آرمید، بیا
محمد سرور تقوی(شاعر افغانستانی)
 گفتن ندارد
حرفی که دارم با شما گفتن ندارد
این حرف‌های بی‌صدا گفتن ندارد

  این دردها درمان ندارد غیر وصلت
این غصّه بی‌انتها گفتن ندارد

  چشم گنهکار من و دیدار رویت
 دردی که باشد بی‌دوا گفتن ندارد

  هر بار توبه کردم و هر بار... بگذر
 این ماجرای توبه‌ها گفتن ندارد

  آقا اگر کاری برایت کرده باشم
 باشم اگر بی‌ادعا، گفتن ندارد

  هر صبح و شب ‌گریان غمهایت نبودیم
 حال دل این بی‌وفا گفتن ندارد

  آقا خودت یک کربلا روزی من کن
 اصلاً فراق کربلا گفتن ندارد
 وحید محمّدی
بی تو...
جمعه‌ها را همه از بس که شمردم بی‌تو
بغض خود را وسط سینه فشردم بی‌تو
بس که هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد
دل به دریای غم و غصه سپردم بی‌تو
تا به اینجا که به درد تو نخوردم آقا
هیچ وقت از ته دل غصه نخوردم بی‌تو
چاره‌ای کن، گره افتاده به کار دل من
راهی از کار دلم پیش نبردم بی‌تو
سال‌ها می‌شود از خویش سؤالی دارم
من اگر منتظرم از چه نمردم بی‌تو
با حساب دل خود هر چه نوشتم دیدم
من از این زندگیم سود نبردم بی‌تو
گذری کن به مزارم به خدا محتاجم
من اگر سر به دل خاک سپردم بی‌تو
محمدجواد پرچمی
زودتر از نامه‌رسان
منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد
صبح همراه سحرخیز جوانش برسد
خواندنی‌تر شود این قصه از این نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد
پرده چاردهم وا شود و ماه تمام
از شبستان دو ابروی کمانش برسد
لیلهًْ‌القدر بیاید لب آیینه درک
سوره فجر به تاویل و بیانش برسد
نامه داده است ولی عادت یوسف این است
عطر او زودتر از نامه‌رسانش برسد
شعر در عصر تو از حاشیه بیرون برود
عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد
ظهر آن روز بهاری چه نمازی بشود
که تو هم آمده باشی و اذانش برسد
 قاسم صرافان

کسی چه می‌داند؟
رسیده‌ام به چه جایی… کسی چه می‌داند
رفیق‌ گریه کجایی؟ کسی چه می‌داند
میان مایی و با ما غریبه‌ای… افسوس
چه غفلتی! چه بلایی! کسی چه می‌داند
تمام روز و شبت را همیشه تنهایی
«اسیر ثانیه‌هایی» کسی چه می‌داند
برای مردم شهری که با تو بد کردند
چگونه گرم دعایی؟ کسی چه می‌داند
تو خود برای ظهورت مصمّمی اما
نمی‌شود که بیایی کسی چه می‌داند
کسی اگرچه نداند خدا که می‌داند
فقط معطل مایی کسی چه می‌داند
اگر صحابه نباشد فرج که زوری نیست…
تو جمعه جمعه می‌آیی کسی چه می‌داند
 کاظم بهمنی


نام:
ایمیل:
* نظر: